ماه چهره خلیلی: این خوشبختی را مدیون ایرج قادری هستم
حضورم در حرفه ای که دوستش دارم و به زندگی ام شادی داده است را مدیون او هستم. من آدم خوشبختی هستم و این خوشبختی را مدیون ایرج قادری هستم.
تماشا: ایرج قادری پای خیلی ها را به سینما باز کرد. بسیاری از ستاره های محبوب این روزها یا با قادری وارد سینما شدند یا با او به شهرت رسیدند. کسانی مثل آقای سوپراستار سینمای ایران، محمدرضا گلزار، را او به سینما وارد کرد.
ماه چهره خلیلی، بازیگر جوان سینما و تلویزیون. نوه پروین سلیمانی بازیگر قدیمی هم یکی از چهره هایی است که به وسیله ایرج قادری به این عرصه راه پیدا کرد و اتفاقا رضا گلزار، ستاره ای که پیش از او توسط قادری به سینما معرفی شده بود در «چشمان سیاه» همبازی اش شد.
از قضای روزگار او در آخرین فیلم قادری با نام «شبکه» هم حضور داشت. با ماهچهره خلیلی که زندگی حرفه ای و حضورش در مقابل دوربین را مدیون مرحوم قادری می داند گفت و گو کردیم.
او از معدود چهره هایی است که در ساعات پایانی عمر این کارگردان فقید در کنارش بوده. با درد و دل ها و خاطرات زیبای ماهچهره خلیلی بازیگر با تماشا درباره ایرج قادری همراه شوید:
آشنایی با قهرمان همیشه سپیدم
سال ۸۱ بعد از ۲۰ سال به ایران بازگشتم. بازگشتم تا با دنیای مادربزرگم از نزدیک آشنا شوم. دنیایی که از طریق فیلم ها و آثارش می شناختم. عشق به سینمای ایران و قهرمان های آن با آثار مادربزرگم، پروین سلیمانی، در من شکل گرفته بود. با مادربزرگم به دیدن خیلی بازیگرها و کارگردان هایی که دوستشان داشتم، رفتم.
به دیدن کسانی که قهرمانان فیلم های قدیمی و سیاه و سفید مورد علاقه ام بودند. به خصوص کسانی که با مادربزرگ عزیزم بیشتر کار کرده بودند. به دیدن آقای ملک مطیعی، خانم پوری بنایی و خیلی های دیگر رفتم، ایرج قادری هم یکی از آنها بود. کارهای ایرج قادری، قهرمان همیشه سپیدم را از بچگی دیده بودم و بسیار دوست داشتم حالا که ایران هستم او را از نزدیک ببینم.
با مادربزرگم به دیدن او در دفتر کارش رفتیم. با هم عکس گرفتیم و من از ایشان امضا گرفتم. او هم در جایگاه بازیگر و هم در جایگاه کارگردان حدود ۳۰ سال با مادربزرگم کار کرده بود. همان موقع به من گفتند من یک سناریویی دارم با نام «چشمان سیاه» و خیلی دوست دارم تو در آن بازی کنی. من که نه بازیگر بودم و نه هیچ آشنایی و تحصیلاتی درباره این رشته داشتم بسیار جا خوردم و گفتم نه من نمی توانم. من بازیگری بلد نیستم. گفت الان نگران نباش. بگذار فیلمنامه که تمام شد خبرت می کنم.
بعد من دوباره به لندن برگشتم و اصلا فکر نمی کردم دیگر ایشان با من تماس بگیرند. اما برخلاف انتظارم چند ماه بعد با من در لندن تماس گرفتند. همیشه خودشان را این جوری معرفی می کردند: «سلام من قادری هستم، ایرج قادری» و گفتند می خواهند کار را شروع کنند و فیلمنامه را توسط یک مسافر برایم فرستادند. باورم نمی شد.
عاشق سینما بودم اما می ترسیدم. گفتم من هیچ چیز از بازیگری نمی دانم. گفت نگران نباش به من اعتماد کن. من خیلی ها را به این سینما آوردم و ماندگارشان کردم. من یادت می دهم و یادم داد.
آرزویی که به خاک سپرده شد
بازیگری راهی بود که مادربزرگم خیلی دوست داشت من در آن فعال بشوم. بالاخره هم توسط مادربزرگم و آقای قادری، دوتا قهرمان زندگی ام، وارد سینما شدم. افسوس که دیگر هیچ کدام از آنها نیستند.
قادری من را به سینما آورد و تمام زندگی حرفه ایم را مدیونش هستم و هرگز حتی برای یک لحظه فراموش نمی کنم که هرچه در این کار دارم از اوست. بعد از اولین تجربه همکاری مان خیلی درگیر سریال های طولانی مثل «در چشم باد» و «کلاه پهلوی» و کارهای دیگری شدم و متاسفانه فرصتی پیش نیامد تا دوباره با هم کار کنیم. اما خدا را شکر می کنم که این شانس را آوردم که در آخرین فیلم ایشان دوباره حضور پیدا کردم. فیلمی که متاسفانه به رغم اصرارها و خواهش های زیاد خانواده و اهالی سینما هیچ وقت تا زمانی که زنده بود اکران نشد. همه ما دوست داشتیم او بتواند آخرین فیلمش را بر روی پرده سینما ببیند.
یادم هست وقتی برای «شبکه» به من زنگ زدند بازهم لندن بودم و به ایشان گفتم اگر بلیط هم گیر نیاورم با پای پیاده خواهم آمد. او تنها کارگردانی بود که برایم اهمیتی نداشت چه نقشی در فیلمش داشته باشم و هر نقشی به من می داد قطعا با کمال میل قبول می کردم چراکه حضورم در حرفه ای که دوستش دارم و به زندگی ام شادی داده است را مدیون او هستم. من آدم خوشبختی هستم و این خوشبختی را مدیون ایرج قادری هستم.
آمدم تا در کنارش باشم
باز هم در لندن بودم که خبردار شدم حال شان وخیم است. حدود 10 روز پیش بود. بلافاصله خودم را به تهران رساندم. وقتی عید برای تبریک نوروز با ایشان صحبت کردم اصلا فکر نمی کردم این قدر به سرعت حال شان رو به وخامت برود. در این مدت مرتب ایشان را ملاقات کردم و در آخرین روز زندگی شان یعنی شنبه تا ساعت 8 شب در بیمارستان در کنار ایشان و خانواده شان بودم. آن روز به محض اینکه وارد خیابان بیمارستان شدم خیل جمعیت را دیدم که برای دیدن بازیگر و کارگردان محبوب شان در مقابل بیمارستان اجتماع کرده بودند. حتی خیلی ها به داخل بیمارستان آمده بودند و همه برای ایشان دعا می کردند. ساعت یک و نیم، دو صبح بود که دوستان اس ام اس زدند که ایرج قادری دیگر در میان ما نیست. هنوز هم نمی توانم این غم را باور کنم. مرد مهربان و مردم دار سینمای ما رفت. واقعا انتظارش را نداشتم تا آخرین لحظه امید داشتم که خوب می شود. خدا به خانواده شان به خصوص همسر فداکارشان صبر بدهد. تا به حال ندیده بودم زنی اینطور سال ها از شوهرش مراقبت و پرستاری کند و تا آخرین لحظه همراهش باشد.
ماه چهره خلیلی، بازیگر جوان سینما و تلویزیون. نوه پروین سلیمانی بازیگر قدیمی هم یکی از چهره هایی است که به وسیله ایرج قادری به این عرصه راه پیدا کرد و اتفاقا رضا گلزار، ستاره ای که پیش از او توسط قادری به سینما معرفی شده بود در «چشمان سیاه» همبازی اش شد.
از قضای روزگار او در آخرین فیلم قادری با نام «شبکه» هم حضور داشت. با ماهچهره خلیلی که زندگی حرفه ای و حضورش در مقابل دوربین را مدیون مرحوم قادری می داند گفت و گو کردیم.
او از معدود چهره هایی است که در ساعات پایانی عمر این کارگردان فقید در کنارش بوده. با درد و دل ها و خاطرات زیبای ماهچهره خلیلی بازیگر با تماشا درباره ایرج قادری همراه شوید:
آشنایی با قهرمان همیشه سپیدم
سال ۸۱ بعد از ۲۰ سال به ایران بازگشتم. بازگشتم تا با دنیای مادربزرگم از نزدیک آشنا شوم. دنیایی که از طریق فیلم ها و آثارش می شناختم. عشق به سینمای ایران و قهرمان های آن با آثار مادربزرگم، پروین سلیمانی، در من شکل گرفته بود. با مادربزرگم به دیدن خیلی بازیگرها و کارگردان هایی که دوستشان داشتم، رفتم.
به دیدن کسانی که قهرمانان فیلم های قدیمی و سیاه و سفید مورد علاقه ام بودند. به خصوص کسانی که با مادربزرگ عزیزم بیشتر کار کرده بودند. به دیدن آقای ملک مطیعی، خانم پوری بنایی و خیلی های دیگر رفتم، ایرج قادری هم یکی از آنها بود. کارهای ایرج قادری، قهرمان همیشه سپیدم را از بچگی دیده بودم و بسیار دوست داشتم حالا که ایران هستم او را از نزدیک ببینم.
با مادربزرگم به دیدن او در دفتر کارش رفتیم. با هم عکس گرفتیم و من از ایشان امضا گرفتم. او هم در جایگاه بازیگر و هم در جایگاه کارگردان حدود ۳۰ سال با مادربزرگم کار کرده بود. همان موقع به من گفتند من یک سناریویی دارم با نام «چشمان سیاه» و خیلی دوست دارم تو در آن بازی کنی. من که نه بازیگر بودم و نه هیچ آشنایی و تحصیلاتی درباره این رشته داشتم بسیار جا خوردم و گفتم نه من نمی توانم. من بازیگری بلد نیستم. گفت الان نگران نباش. بگذار فیلمنامه که تمام شد خبرت می کنم.
بعد من دوباره به لندن برگشتم و اصلا فکر نمی کردم دیگر ایشان با من تماس بگیرند. اما برخلاف انتظارم چند ماه بعد با من در لندن تماس گرفتند. همیشه خودشان را این جوری معرفی می کردند: «سلام من قادری هستم، ایرج قادری» و گفتند می خواهند کار را شروع کنند و فیلمنامه را توسط یک مسافر برایم فرستادند. باورم نمی شد.
عاشق سینما بودم اما می ترسیدم. گفتم من هیچ چیز از بازیگری نمی دانم. گفت نگران نباش به من اعتماد کن. من خیلی ها را به این سینما آوردم و ماندگارشان کردم. من یادت می دهم و یادم داد.
آرزویی که به خاک سپرده شد
بازیگری راهی بود که مادربزرگم خیلی دوست داشت من در آن فعال بشوم. بالاخره هم توسط مادربزرگم و آقای قادری، دوتا قهرمان زندگی ام، وارد سینما شدم. افسوس که دیگر هیچ کدام از آنها نیستند.
قادری من را به سینما آورد و تمام زندگی حرفه ایم را مدیونش هستم و هرگز حتی برای یک لحظه فراموش نمی کنم که هرچه در این کار دارم از اوست. بعد از اولین تجربه همکاری مان خیلی درگیر سریال های طولانی مثل «در چشم باد» و «کلاه پهلوی» و کارهای دیگری شدم و متاسفانه فرصتی پیش نیامد تا دوباره با هم کار کنیم. اما خدا را شکر می کنم که این شانس را آوردم که در آخرین فیلم ایشان دوباره حضور پیدا کردم. فیلمی که متاسفانه به رغم اصرارها و خواهش های زیاد خانواده و اهالی سینما هیچ وقت تا زمانی که زنده بود اکران نشد. همه ما دوست داشتیم او بتواند آخرین فیلمش را بر روی پرده سینما ببیند.
یادم هست وقتی برای «شبکه» به من زنگ زدند بازهم لندن بودم و به ایشان گفتم اگر بلیط هم گیر نیاورم با پای پیاده خواهم آمد. او تنها کارگردانی بود که برایم اهمیتی نداشت چه نقشی در فیلمش داشته باشم و هر نقشی به من می داد قطعا با کمال میل قبول می کردم چراکه حضورم در حرفه ای که دوستش دارم و به زندگی ام شادی داده است را مدیون او هستم. من آدم خوشبختی هستم و این خوشبختی را مدیون ایرج قادری هستم.
آمدم تا در کنارش باشم
باز هم در لندن بودم که خبردار شدم حال شان وخیم است. حدود 10 روز پیش بود. بلافاصله خودم را به تهران رساندم. وقتی عید برای تبریک نوروز با ایشان صحبت کردم اصلا فکر نمی کردم این قدر به سرعت حال شان رو به وخامت برود. در این مدت مرتب ایشان را ملاقات کردم و در آخرین روز زندگی شان یعنی شنبه تا ساعت 8 شب در بیمارستان در کنار ایشان و خانواده شان بودم. آن روز به محض اینکه وارد خیابان بیمارستان شدم خیل جمعیت را دیدم که برای دیدن بازیگر و کارگردان محبوب شان در مقابل بیمارستان اجتماع کرده بودند. حتی خیلی ها به داخل بیمارستان آمده بودند و همه برای ایشان دعا می کردند. ساعت یک و نیم، دو صبح بود که دوستان اس ام اس زدند که ایرج قادری دیگر در میان ما نیست. هنوز هم نمی توانم این غم را باور کنم. مرد مهربان و مردم دار سینمای ما رفت. واقعا انتظارش را نداشتم تا آخرین لحظه امید داشتم که خوب می شود. خدا به خانواده شان به خصوص همسر فداکارشان صبر بدهد. تا به حال ندیده بودم زنی اینطور سال ها از شوهرش مراقبت و پرستاری کند و تا آخرین لحظه همراهش باشد.
تبلیغات متنی
-
ایمان صفا با یک استوری، میثاقی را با خاک یکسان کرد
-
واکنش بقایی به حمله احتمالی آمریکا به ایران
-
۴۶ نفر در بر اثر بارش سنگین برف در ژاپن جان باختند!
-
توافق ونزوئلا و آمریکا برای تدوین برنامه همکاری در حوزه انرژی
-
کارگران منتظر افزایش قابل توجه دستمزد باشند؟
-
واتساپ در روسیه کاملا فیلتر شد
-
آخرین قیمت نفت ایران از سوی اوپک اعلام شد
-
گزینه تازه پرسپولیس برای تقویت خط حمله
-
تصویری از انیسِ سریال سوجان در یک باغ موز در چابهار
-
تذکر یک شهروند به دختر بدون حجاب هنگام مصاحبه
-
پزشکیان حقوق دریافتیاش را اعلام کرد
-
منتظر بیهنجاری دمایی در دو هفته آینده باشید
-
پزشکیان: همین حرفها را میزنید که مردم به خیابان میریزند
-
گوشی جدید سامسونگ با بدنه چرمی معرفی شد
-
خبر جدایی ریما رامینفر از پایتخت تکذیب شد
-
رهبر آینده کرهشمالی مشخص شد
-
ایمان صفا با یک استوری، میثاقی را با خاک یکسان کرد
-
واکنش بقایی به حمله احتمالی آمریکا به ایران
-
پزشکیان حقوق دریافتیاش را اعلام کرد
-
پزشکیان: همین حرفها را میزنید که مردم به خیابان میریزند
-
خبر جدایی ریما رامینفر از پایتخت تکذیب شد
-
سوتی گزارشگر صداوسیما منجر به عزل مدیر شبکه شد
-
زینب خانم چهره یک راهپیمایی ۲۲ بهمن امسال بود
-
محتوای نامه وزیر خارجه عمان به لاریجانی چه بود؟
-
گروسی مکان احتمالی اورانیومهای ایران را فاش کرد
-
صداوسیما سخنرانی ۲۲ بهمن پزشکیان را سانسور کرد!
-
قاب متفاوت راهپیمایی دیروز که توجه همه را جلب کرد
-
وزیر خارجه ترکیه از توافق آمریکا با ایران خبر داد
-
صحبتهای عجیب محسن افشانی پس از لو رفتن شماره موبایلش
-
مدل جدید سوگواری که در ایران رواج یافته است
-
عذرخواهی گزارشگر صداوسیما بابت سوتیاش در راهپیمایی
-
پرویز پرستویی: پیکر برادرم را تکه تکه تحویل گرفتم
-
آمریکا به دو کشور همسایه ایران سلاح نظامی داد
-
آتش زدن یک مجسمه در ۲۲ بهمن جهانی شد
-
یکی از حاضران در راهپیمایی: گرانی مهم نیست، نون و پنیر میخوریم
-
سروش رفیعی از ایران خارج شد
-
حضور چهره خبرسازی تلوزیون در راهپیمایی ۲۲ بهمن
-
زبان بدن عارف در جشنواره فجر جلبتوجه کرد
-
حضور زینب سلیمانی در راهپیمایی امروز ۲۲ بهمن
-
تابوت فرماندهان ارشد آمریکایی در راهپیمایی ۲۲ بهمن
-
فرمانده ارشد ارتش: سس قرمز و خوک زرد نمیتوانند آسیب بزنند
-
دختر باحجاب سوار بر موتورش به راهپیمایی آمد
-
قسمت نهم فصل دوم «وحشی» آمد
-
کوزه حاوی ۲۰ هزار سکه ۳۰۰ ساله در یک خانه تاریخی کشف شد
-
شریفینیا جای آزیتا حاجیان جایزه گرفت!
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل




نظر کاربران
خیلی دوسش داشتم واقعا احساس سنگینی میکنم!بی وفایی دنیا....................
انشا..... باهم محشور شوید
نمیدونم چی بگم از کجا بگم از روزگار نا مراد که مردانی بزرگ همچون ایرج قادری را در سینه خاک می کشاند یا از جفای آدمهایی که حرمت این مردان بزرگ را به هیچ می نگارند.افسوس که دیر می فهمیم که با گذشت زمان این عزیزان و زنده یادان کی بودن.اسوه اخلاق و عشق به مردم در این افراد به عیان و وضوح هویداست.
یادش گرامی و راهش پر دوام
این مطلبی که میزارم به این قسمت مربوط شاید نباشه البته دور هم نیست اینکه خانم
خلیلی عزیز زنان ایرانی همیشه فداکار بودند
حتی من در اطرافیانم بارها و بارها از این نوع
فداکاریها دیدم شما لابد با زنان خارج از کشور
مقایسه میکنید ولی اینرا هم میدانم که کلا
زنان تمام دنیا از مردان خیلی فداکارترند