دورهمی راننده تاکسی ها
امسال چهلمین سالگرد نمایش «راننده تاکسی» در کن بود؛ برنده نخل طلای جشنواره ۱۹۷۶ که خیلی ها را انگشت به دهان باقی گذاشت اما چطور فیلمی که تهیه کنندگان به آن پشت کردند، همه را غافلگیر کرد؟
هفته نامه همشهری جوان - آیدا تدین: امسال چهلمین سالگرد نمایش «راننده تاکسی» در کن بود؛ برنده نخل طلای جشنواره ۱۹۷۶ که خیلی ها را انگشت به دهان باقی گذاشت اما چطور فیلمی که تهیه کنندگان به آن پشت کردند، همه را غافلگیر کرد؟

اطلاعات فوری
راننده تاکسی (Taxi Driver)
• امتیاز: 8.3 از 10
• ران تومیتوز: ۹۹ درصد
• کارگردان: مارتین اسکورسیزی
• نویسنده: پل شریدر
• بازیگران: رابرت دنیرو، جدوی فاستر، هاروی کایتل
• بودجه ساخت: ۱.۳ میلیون دلار
• جوایز و افتخارات: برنده نخل طلای کن، چهار نامزدی اسکار
• ژانر و مدت زمان: درام، جنایی- ۱۱۳ دقیقه
• تاریخ اکران: هشتم فوریه 1976 (آمریکالی شمالی)
درست چند ماه بعد از آنکه مارتین اسکورسیزی فیلمبرداری «راننده تاکسی» را در سال 1975 در خیابان های نیویورک به پایان رساند، با همه چالش های پیش روی فیلم از بدقلقی تهیه کنندگان «کلمبیا پیکچرز» گرفته تا ممیزی ها و اعتراض به صحنه های زیادی خشن آن و ناامیدی از موفقیت آن در باکس آفیس، یک اتفاق تاریخی برای «راننده تاکسی» و سازندگانش افتاد. 40 سال قبل در 13 مه 1976، راننده تاکسی در کن روی پرده رفت و نخل طلای جشنواره بیست و نهم را از آن خود کرد؛ اتفاقی حیرت انگیز که اول از همه خود اسکورسیزی را غافلگیر کرد.
فیلمی که ابتدا کسی آن را جدی نگرفته بود. بعد از نخل طلا، چهار نامزدی اسکار به دست آورد؛ بهترین بازیگری برای دنیرو و فاستر، بهترین آهنگسازی برای برنارد هرمان و بهترین فیلم. راننده تاکسی نتوانست در هیچ کدام از رشته ها به پای ستاره محبوب آن روزها -«راکی»- برسد اما با وجود تمام مشکلاتی که در روند تولید و پس تولیدش وجود داشت، تبدیل به یکی از فیلم های کالت دهه 1970 شد و در تاریخ سینمای جهان به عنوان یکی از درخشان ترین آثار زمان خودش ماندگار شد. عوامل و بازیگران فیلم به مناسب چهلمین سالگرد نمایش آن دور هم جمع شدند و یاد ایام گذشته را زنده کردند.

تراوشات ذهنی یک موجود فلک زده
پل شریدر (فیلمنامه نویس): درگیر از هم پاشیدن یک سری چیزها توی زندگی ام بودم؛ ازدواجم به بن بست رسیده بود، تقریبا توی ماشینم زندگی می کردم، هوای خودم را نداشتم و کارم شده بود خیال پردازی. بعضی سالن های سینما در لس آنجلس تمام شب باز بودند و من می رفتم آنجاها تا یک دل سیر بخوابم. گفتم که مراقب خودم نبودم و مصرف نوشیدنی ام بالا رفته بود، همزمان فکرهای هولناکی هم مدام توی سرم چرخ می زدند تا عاقبت یک روز زخم معده ام عود کرد و راهی اورژانس بیمارستان شدم.
آن موقع، ۲۷ سالم بود و تازه وقتی پایم را در بیمارستان گذاشت»، فهمیدم نزدیک یک ماه است که با هیچ موجود زنده ای همکلام نشده ام. درست همان لحظه بود که استعاره ای از ماشین تاکسی به ذهنم رسید؛ یک تابوت فلزی که در خیابان های شهر حرکت می کند و به همراه بچه ای که داخلش گیر افتاده و به نظر می رسد وسط اجتماع باشد اما درواقع، هیچ کس را ندارد و تنهای تنهاست. می دانستم اگر این شخصیت را روی کاغذ نیاورم، کم کم تبدیل به خود او می شوم- البته اگر از قبل این اتفاق نیفتاده بود.- در نتیجه، به محض اینکه از بیمارستان مرخص شدم، خودم را رساندم به محل زندگی یک دوست قدیمی و بی وقفه نوشتم.
اولین پیش نویس فیلمنامه حدود ۶۰ صفحه شد و نگارش پیش نویس بعدی را بلافاصله شروع کردم و کمتر از دو هفته زمان برد. فیلمنامه را برای چند نفر از دوستانم در لس آنجلس فرستادم اما اساسا هیچ کس نبود که نشانش بدهم تا چند سال بعد وسط مصاحبه با برایان دی پالما (تهیه کننده و فیلمساز آمریکایی و کارگردان فیلم اصلی «ماموریت غیرممکن») بودم که یکدفعه یک جورهایی با هم صمیمی شدیم و بهش گفتم: «می دونی، یه فیلمنامه ای نوشتم» و او بلافاصله جواب داد: «باشه، می خونمش حتما».
کشف دو نابغه دنیای سینما
مایکل فیلیپس (تهیه کننده): من یک وقتی ساکن نیکولاس بیچ بودم و برایان دی پالما همسایه ام بود. یک روز برایان آمد پیشم و گفت: «ببین، این یاور یه فیلمنامه ای نوشته، خیلی باب طبع من نیست اما به نظرم با ذائقه تو جور درمیاد.» فیلمنامه فوق العاده نابی بود؛ یک قصه بسیار صادقانه. همین شد که با شرکای آن زمانم، جولیا و تونی بیل، قرار گذاشتم و پیشنهاد دادم امتیاز فیلمنامه را به قیمت ۱۰۰۰ دلار بخریم و با رای دو به یک- من و تونی بارای موافق و جولیا با رای مخالف- امتیازش را خریدیم چند سالی زمان برد تا فیلم ساخته شود.
یک روز پل پیشنهاد داد راف کات «خیابان های پایین شهر» (Mean Streets) ساخته اسکورسیزی را ببینیم و به اواسط فیلم که رسید، احساس کردم او همان کسی است که دنبالش بودیم. جانی بوی (شخصیت اصلی «خیابان های پایین شهر» با بازی رابرت دنیرو) بازیگر خودمان است. برای همین، پیشنهادمان را با مدیربرنامه های باب (مخفف اسم رابرت) و مارتی (مخفف اسم مارتین) در میان گذاشتیم. یا هر دو باید قبول می کردند یا پروژه منتفی بود. الان که به گذشته نگاه می کنم، می بینم عجب شرط احمقانه ای بود!
تا بیاییم به خودمان بجنبیم، مارتی درگیر ساخت «آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند» شد و بابی رفت که در قسمت دوم پدرخوانده و «۱۹۰۰» بازی کند. تا آن موقع، مارتی و باب، تبدیل به سینماگرهای خیلی موفق و سرشناسی شده بودند و ما می توانستیم از استودیوی «کلمبیا پیکچرز» بخواهیم با یک بودجه خیلی پایین و محدود- حدود یک و نیم میلیون دلار- تهیه و تولید فیلم را به عهده بگیرد. دنیرو ۳۵ هزار دلار دستمزد گرفت؛ مارتی ۶۵ هزار تا، تهیه کننده ها ۴۵ هزار تا و پل (شریدر) ۳۰ هزار تا گرفت. با وجود این، دیوید بگلمن، رییس کلمبیا حسابی عصبی و نگران بود، حتی با اینکه قرار بود کمترین هزینه ممکن را صرف ساخت فیلم کند.
مصایب اسکورسیزی شدن!
مارتین اسکورسیزی (کارگردان): برایان فیلمنامه را داد که بخوانم. واکنشم به آن خیلی شهودی و عارفانه بود؛ خصوصا به لحن فیلمنامه و تقلا و تلاش شخصیت اصلی اش اما هنوز جایگاهم طوری بود که باید تلاش می کردم آنها مرا به عنوان فیلمساز جدی بگیرند. تا آن موقع، چندتایی فیلم کم هزینه و مستقل ساخته بودم. جولیا را خیلی دوست داشتم اما مدام را پس می زد و به من بی اعتنا بود، هرچند اداهایش بانمک بود. می گفت: «برو هر وقت یه کار درست و حسابی توی کارنامه ات داشتی، این دور و برها پیدا شه باز.»
شبی را که رابرت دنیرو برای «پدرخوانده ۲» برنده اسکار شد، به یاد می آورم. آن شب، فرانسیس فورد کاپولا به جای باب جایزه را گرفت چون او سر فیلمبرداری یک کار دیگر بود اما من آنجا بودم و فرانسیس به من گفت: «این جایزه به نفع فیلم تو می شد.»

به روایت آدم های جلوی دوربین
رابرت دنیرو (بازیگر نقش تراویس بیکل): همگی حسابی از فیلمنامه خوشمان آمده بود و دلمان می خواست بسازیمش و به آن متعهد بودیم. سر فیملبرداری «1900» (ساخته برناردو برتولوچی) بودم که با مارتی در کن دیدار کردم و در مورد فیلمنامه با هم حرف زدیم و برای اینکه لهجه ام درست دربیاید با چند نظامی در شمال ایتالیا تمرین کردم. بعد برگشتم نیویورک و شروع کردم به تاکسی راندن تا خودم را برای فیلمبرداری آماده کنم.
جودی فاستر (بازیگر نقش آیریس): قبلش در فیلم «آلیس...» بازی کرده بودم. (اسکورسیزی) با مادرم تماس گرفت و درباره نقشی که برایم درنظر گرفته بود، حرف زد و مامانم فکر کرد او دیوانه است! اما من برای مصاحبه به ملاقاتش رفتم. مامانم فکر می کرد با آن لباس مدرسه ای که تنم بود، امکان نداشت برای آن نقش انتخابم کند اما او بله را داد و مامانم به او اعتماد کرد (فاستر در آن زمان 12 سال بیشتر نداشت).
ازم خواستند موقع بازی خودم باشم. این تجربه چشمم را به روی خیلی چیزها باز کرد. من و رابرت دینور باید مدتی با هم وقت می گذراندیم، برای همین چند باری با هم به گردش رفتیم.اولین بار، حسابی حوصله ام را سر برد. آن زمان، رابرت به لحاظ اجتماعی خیلی خام و بی تجربه بود اما واقعا کمکم کرد بداهه پردازی را درک کنم و کاراکترم را طوری بپرورانم که تقریبا نیازی به دیالوگ نداشته باشد.
فیلیپس: دقیقه 90 بود که کلمبیایی ها احساس کردند فیلم ستاره کم دارد و در نتیجه سیبل شفرد را به گروه بازیگرها اضافه کردند.
سیبل شفرد (بازیگر نقش بتسی): وقتی فیلمنامه به دستم رسید، شخصیت من هیچ دیالوگی نداشت و به قصد اینکه بیندازمش در سطل آشغال، پرتش کردم وسط اتاق هتل اما به خاطر «خیابان های پایین شهر» به دنیرو و اسکورسیزی اعتماد داشتم. مدیربرنامه آن زمانم به من گفت: «وقتی رفتی برای مصاحبه، یک: حرف نزن، دو: به سر و صورتت برس.»
سنت شکنی به سبک مارتی
مایکل چاپمن (مدیر فیلمبرداری): در ذهن من و در ذهن مارتی هم همین طور، سبک فیلم بسیار تاثیر گرفته از آثار ژان لوک گدار و رائول کوتار (فیلمبردارش) بود. سر و شکل نهایی فیلم، عمدتا محصول این واقعیت است که وقت زیادی نداشتیم و پول چندانی هم نداشتیم و پول چندانی هم نداشتیم و در نتیجه نمی توانستیم خیلی از روش های سنتی را به کار ببندیم. نمی توانستیم خیابان های نیویورک را با نورافکن های بزرگ روشن کنیم. باید میزان نورمان را با اندازه نور طبیعی خیابان های نیویورک تنظیم می کردیم. صدالبته که بعدا معلوم شد درست ترین کار ممکن را انجام داده ایم و من مشتاق بودم که حال و هوایی رعب آور در فیلم حاکم باشد.
خدا را شکر که وقت و پول بیشتری نداشتیم. ما توی یک تاکسی واقعی بودیم، در خود خیابان های نیویورک. خود بابی بود که تاکسی را در خیابان های نیویورک می راند. من و مارتی پیشت تاکس چمباتمه زده بودیم و دوربین روی شانه بابی در حال فیلمبرداری بود.

زلزله پنج صبح
فیلیپس: (بعد از اولین نمایش فیلم برای خودی ها) کسی شور و شوق خاصی از خود نشان نداد. مدیران استودیو تصمیم گرفتند فیلم را در دو سالن تئاتر اکران کنند و تنها امیدشان این بود که شاید کمی بفروشد.
شریدر: فکرش را هم نمی کردند فیلم موفق بشود. یک شب قبل از افتتاحیه فیلم، شام دور هم جمع شدیم و مایکل گفت: «به نظرم فیلمی که ساخته ایم واقعا فوق العاده است و هیچ کس نمی داند فردا چه پیش می آید. اما هر اتفاقی بیفتد بیایید همدیگر را سرزنش نکنیم اما با این واقعیت رو به رو شویم که این فیلم را ساختیم اما بفروش از آب درنیامد.»
اسکورسیزی: یکی از روزنامه های سینمایی مطلبی منتشر کرده بود درباره اینکه تنسی ویلیامز که ریاست هیئت داوران جشنواره کن را به عهده داشت، حالش از فیلم به هم خورده است، در نتیجه تصمیم گرفتیم کاسه کوزه مان را جمع کنیم و برگردیم نیویورک. اما قبل از اینکه راهی شویم، دو نفر از اعضای هیئت داوران ما را به شام دعوت کردند و فهمیدیم که خیلی از فیلم خوششان آمده. ساعت پنج صبح بود که یک نفر به من زنگ زد و گفت: «نخل طلا رو بردی».
فکر می کردم نهایتا جایزه فیلمنامه یا بهترین بازیگر برای دنیرو نصیب مان می شود، در نتیجه حسابی غافلگیر شدم.
قصه دیالوگی که شد ورد زبان خاص و عام
با من حرف زدی؟
«40 سال تمام است، هر روز دست کم یک نفر از شماها سر و کله اش پیدا شده و به من گفته: با من حرف زدی؟» رابرت دنیرو در مراسمی که به تازگی در جشنواره فیلم ترایبکا به مناسبت بزرگداشت چهل سالگی «راننده تاکسی» برگزار شد، موقع معرفی فیلم این جمله را به زبان آورد. «با من حرف زدی؟» یا همان دیالوگ معروف «You talking to me?» که تراویس بیکل در فیلم «راننده تاکسی» در موقعیتی مسحورکننده به زبان می آورد و بعدها شوخی شوخی به فرهنگ گفتاری عامه راه پیدا می کند اما این دیالوگ از کجا پیدا شده و قصه اش چه بود؟
شاگرد وفادار
معروف است که دنیرو در صحنه به یادماندنی دیالوگ «با من حرف زدی؟» از استاد بازیگری اش استلا آدلر الهام گرفته بود. آدلر به عنوان یکی از تمرین های کلاس، از هنرجوهایش می خواسته که یک عبارت مشابه را بارها و بارها با لحن ها و برداشت های مختلف تمرین کنند. ظاهرا اسطوره تعلیم بازیگری بعد از اینکه می بیند یکی از شاگردهای سابقش از جمله «با من حرف زدی؟» به عنوان یک ورد جنون آمیز استفاده کرده، حسابی شگفت زده می شود. دیالوگی که به خاطر به کارگیری درستش در این فیلم توسط دونیرو تبدیل به یک دیالوگ ماندگار شد.

روایت اندر روایت
خود دنیرو اما ادعای دیگری دارد. بازیگر برنده اسکار می گوید صحنه «با من حرف زدی؟» به عنوان یک ورد جنون آمیز استفاده کرده، حسابی شگفت زده می شود. دیالوگی که به خاطر به کارگیری درستش در این فیلم توسط دنیرو تبدیل به یک دیالوگ ماندگار شد.
روایت اندر روایت
خود دنیرو اما ادعای دیگری دارد. بازیگر برنده اسکار می گوید صحنه «با من حرف زدی؟» را از بروس اسپرینگزتین، خواننده و ترانه سرای آمریکایی، موقع شوخی با مخاطبانش در اواسط دهه 1970 الهام گرفته است. در هر حال، آن صحنه معروف محصول یک بداهه پردازی تمام عیار بوده که خود اسکورسیزی نقش مهمی در شکل گیری اش داشت.
به روایت عوامل فیلم، هنگام ضبط آن صحنه همان طور که دنیرو جلوی آینه ایستاده بود، اسکورسیزی داشت از زیر دوربین او را تشویق می کرد که به گفتن بداهه هایش ادامه بدهد و یک دفعه آن دیالوگ ماندگار از دهان تراویس بیکل درآمد: «با من حرف زدی؟» از طرفی، خود اسکورسیزی می گوید کل این صحنه آینه تاثیرگرفته از صحنه ای مشابه در فیلم «انعکاس در چشم طلایی» ساخته جان هوستون است که در آن مارلون براندو جلوی آینه ایستاده و حرافی می کند.
رکورد تاریخی
همین دیالوگ به ظاهر ساده تا امروز کلی رکورد زده؛ اول به عنوان دهمین دیالوگ برتر سینما که توسط «بنیاد فیلم آمریکا» به ثبت رسیده و رکوردشکنی بعدی هم به سال 2007 برمی گردد که در فهرست صد دیالوگ برتر تاریخ سینما، «با من حرف زدی؟» رتبه هشتم را به دست آورد.

راننده تاکسی (Taxi Driver)
• امتیاز: 8.3 از 10
• ران تومیتوز: ۹۹ درصد
• کارگردان: مارتین اسکورسیزی
• نویسنده: پل شریدر
• بازیگران: رابرت دنیرو، جدوی فاستر، هاروی کایتل
• بودجه ساخت: ۱.۳ میلیون دلار
• جوایز و افتخارات: برنده نخل طلای کن، چهار نامزدی اسکار
• ژانر و مدت زمان: درام، جنایی- ۱۱۳ دقیقه
• تاریخ اکران: هشتم فوریه 1976 (آمریکالی شمالی)
درست چند ماه بعد از آنکه مارتین اسکورسیزی فیلمبرداری «راننده تاکسی» را در سال 1975 در خیابان های نیویورک به پایان رساند، با همه چالش های پیش روی فیلم از بدقلقی تهیه کنندگان «کلمبیا پیکچرز» گرفته تا ممیزی ها و اعتراض به صحنه های زیادی خشن آن و ناامیدی از موفقیت آن در باکس آفیس، یک اتفاق تاریخی برای «راننده تاکسی» و سازندگانش افتاد. 40 سال قبل در 13 مه 1976، راننده تاکسی در کن روی پرده رفت و نخل طلای جشنواره بیست و نهم را از آن خود کرد؛ اتفاقی حیرت انگیز که اول از همه خود اسکورسیزی را غافلگیر کرد.
فیلمی که ابتدا کسی آن را جدی نگرفته بود. بعد از نخل طلا، چهار نامزدی اسکار به دست آورد؛ بهترین بازیگری برای دنیرو و فاستر، بهترین آهنگسازی برای برنارد هرمان و بهترین فیلم. راننده تاکسی نتوانست در هیچ کدام از رشته ها به پای ستاره محبوب آن روزها -«راکی»- برسد اما با وجود تمام مشکلاتی که در روند تولید و پس تولیدش وجود داشت، تبدیل به یکی از فیلم های کالت دهه 1970 شد و در تاریخ سینمای جهان به عنوان یکی از درخشان ترین آثار زمان خودش ماندگار شد. عوامل و بازیگران فیلم به مناسب چهلمین سالگرد نمایش آن دور هم جمع شدند و یاد ایام گذشته را زنده کردند.

پل شریدر (فیلمنامه نویس): درگیر از هم پاشیدن یک سری چیزها توی زندگی ام بودم؛ ازدواجم به بن بست رسیده بود، تقریبا توی ماشینم زندگی می کردم، هوای خودم را نداشتم و کارم شده بود خیال پردازی. بعضی سالن های سینما در لس آنجلس تمام شب باز بودند و من می رفتم آنجاها تا یک دل سیر بخوابم. گفتم که مراقب خودم نبودم و مصرف نوشیدنی ام بالا رفته بود، همزمان فکرهای هولناکی هم مدام توی سرم چرخ می زدند تا عاقبت یک روز زخم معده ام عود کرد و راهی اورژانس بیمارستان شدم.
آن موقع، ۲۷ سالم بود و تازه وقتی پایم را در بیمارستان گذاشت»، فهمیدم نزدیک یک ماه است که با هیچ موجود زنده ای همکلام نشده ام. درست همان لحظه بود که استعاره ای از ماشین تاکسی به ذهنم رسید؛ یک تابوت فلزی که در خیابان های شهر حرکت می کند و به همراه بچه ای که داخلش گیر افتاده و به نظر می رسد وسط اجتماع باشد اما درواقع، هیچ کس را ندارد و تنهای تنهاست. می دانستم اگر این شخصیت را روی کاغذ نیاورم، کم کم تبدیل به خود او می شوم- البته اگر از قبل این اتفاق نیفتاده بود.- در نتیجه، به محض اینکه از بیمارستان مرخص شدم، خودم را رساندم به محل زندگی یک دوست قدیمی و بی وقفه نوشتم.
اولین پیش نویس فیلمنامه حدود ۶۰ صفحه شد و نگارش پیش نویس بعدی را بلافاصله شروع کردم و کمتر از دو هفته زمان برد. فیلمنامه را برای چند نفر از دوستانم در لس آنجلس فرستادم اما اساسا هیچ کس نبود که نشانش بدهم تا چند سال بعد وسط مصاحبه با برایان دی پالما (تهیه کننده و فیلمساز آمریکایی و کارگردان فیلم اصلی «ماموریت غیرممکن») بودم که یکدفعه یک جورهایی با هم صمیمی شدیم و بهش گفتم: «می دونی، یه فیلمنامه ای نوشتم» و او بلافاصله جواب داد: «باشه، می خونمش حتما».
کشف دو نابغه دنیای سینما
مایکل فیلیپس (تهیه کننده): من یک وقتی ساکن نیکولاس بیچ بودم و برایان دی پالما همسایه ام بود. یک روز برایان آمد پیشم و گفت: «ببین، این یاور یه فیلمنامه ای نوشته، خیلی باب طبع من نیست اما به نظرم با ذائقه تو جور درمیاد.» فیلمنامه فوق العاده نابی بود؛ یک قصه بسیار صادقانه. همین شد که با شرکای آن زمانم، جولیا و تونی بیل، قرار گذاشتم و پیشنهاد دادم امتیاز فیلمنامه را به قیمت ۱۰۰۰ دلار بخریم و با رای دو به یک- من و تونی بارای موافق و جولیا با رای مخالف- امتیازش را خریدیم چند سالی زمان برد تا فیلم ساخته شود.
یک روز پل پیشنهاد داد راف کات «خیابان های پایین شهر» (Mean Streets) ساخته اسکورسیزی را ببینیم و به اواسط فیلم که رسید، احساس کردم او همان کسی است که دنبالش بودیم. جانی بوی (شخصیت اصلی «خیابان های پایین شهر» با بازی رابرت دنیرو) بازیگر خودمان است. برای همین، پیشنهادمان را با مدیربرنامه های باب (مخفف اسم رابرت) و مارتی (مخفف اسم مارتین) در میان گذاشتیم. یا هر دو باید قبول می کردند یا پروژه منتفی بود. الان که به گذشته نگاه می کنم، می بینم عجب شرط احمقانه ای بود!
تا بیاییم به خودمان بجنبیم، مارتی درگیر ساخت «آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند» شد و بابی رفت که در قسمت دوم پدرخوانده و «۱۹۰۰» بازی کند. تا آن موقع، مارتی و باب، تبدیل به سینماگرهای خیلی موفق و سرشناسی شده بودند و ما می توانستیم از استودیوی «کلمبیا پیکچرز» بخواهیم با یک بودجه خیلی پایین و محدود- حدود یک و نیم میلیون دلار- تهیه و تولید فیلم را به عهده بگیرد. دنیرو ۳۵ هزار دلار دستمزد گرفت؛ مارتی ۶۵ هزار تا، تهیه کننده ها ۴۵ هزار تا و پل (شریدر) ۳۰ هزار تا گرفت. با وجود این، دیوید بگلمن، رییس کلمبیا حسابی عصبی و نگران بود، حتی با اینکه قرار بود کمترین هزینه ممکن را صرف ساخت فیلم کند.
مصایب اسکورسیزی شدن!
مارتین اسکورسیزی (کارگردان): برایان فیلمنامه را داد که بخوانم. واکنشم به آن خیلی شهودی و عارفانه بود؛ خصوصا به لحن فیلمنامه و تقلا و تلاش شخصیت اصلی اش اما هنوز جایگاهم طوری بود که باید تلاش می کردم آنها مرا به عنوان فیلمساز جدی بگیرند. تا آن موقع، چندتایی فیلم کم هزینه و مستقل ساخته بودم. جولیا را خیلی دوست داشتم اما مدام را پس می زد و به من بی اعتنا بود، هرچند اداهایش بانمک بود. می گفت: «برو هر وقت یه کار درست و حسابی توی کارنامه ات داشتی، این دور و برها پیدا شه باز.»
شبی را که رابرت دنیرو برای «پدرخوانده ۲» برنده اسکار شد، به یاد می آورم. آن شب، فرانسیس فورد کاپولا به جای باب جایزه را گرفت چون او سر فیلمبرداری یک کار دیگر بود اما من آنجا بودم و فرانسیس به من گفت: «این جایزه به نفع فیلم تو می شد.»

رابرت دنیرو (بازیگر نقش تراویس بیکل): همگی حسابی از فیلمنامه خوشمان آمده بود و دلمان می خواست بسازیمش و به آن متعهد بودیم. سر فیملبرداری «1900» (ساخته برناردو برتولوچی) بودم که با مارتی در کن دیدار کردم و در مورد فیلمنامه با هم حرف زدیم و برای اینکه لهجه ام درست دربیاید با چند نظامی در شمال ایتالیا تمرین کردم. بعد برگشتم نیویورک و شروع کردم به تاکسی راندن تا خودم را برای فیلمبرداری آماده کنم.
جودی فاستر (بازیگر نقش آیریس): قبلش در فیلم «آلیس...» بازی کرده بودم. (اسکورسیزی) با مادرم تماس گرفت و درباره نقشی که برایم درنظر گرفته بود، حرف زد و مامانم فکر کرد او دیوانه است! اما من برای مصاحبه به ملاقاتش رفتم. مامانم فکر می کرد با آن لباس مدرسه ای که تنم بود، امکان نداشت برای آن نقش انتخابم کند اما او بله را داد و مامانم به او اعتماد کرد (فاستر در آن زمان 12 سال بیشتر نداشت).
ازم خواستند موقع بازی خودم باشم. این تجربه چشمم را به روی خیلی چیزها باز کرد. من و رابرت دینور باید مدتی با هم وقت می گذراندیم، برای همین چند باری با هم به گردش رفتیم.اولین بار، حسابی حوصله ام را سر برد. آن زمان، رابرت به لحاظ اجتماعی خیلی خام و بی تجربه بود اما واقعا کمکم کرد بداهه پردازی را درک کنم و کاراکترم را طوری بپرورانم که تقریبا نیازی به دیالوگ نداشته باشد.
فیلیپس: دقیقه 90 بود که کلمبیایی ها احساس کردند فیلم ستاره کم دارد و در نتیجه سیبل شفرد را به گروه بازیگرها اضافه کردند.
سیبل شفرد (بازیگر نقش بتسی): وقتی فیلمنامه به دستم رسید، شخصیت من هیچ دیالوگی نداشت و به قصد اینکه بیندازمش در سطل آشغال، پرتش کردم وسط اتاق هتل اما به خاطر «خیابان های پایین شهر» به دنیرو و اسکورسیزی اعتماد داشتم. مدیربرنامه آن زمانم به من گفت: «وقتی رفتی برای مصاحبه، یک: حرف نزن، دو: به سر و صورتت برس.»
سنت شکنی به سبک مارتی
مایکل چاپمن (مدیر فیلمبرداری): در ذهن من و در ذهن مارتی هم همین طور، سبک فیلم بسیار تاثیر گرفته از آثار ژان لوک گدار و رائول کوتار (فیلمبردارش) بود. سر و شکل نهایی فیلم، عمدتا محصول این واقعیت است که وقت زیادی نداشتیم و پول چندانی هم نداشتیم و پول چندانی هم نداشتیم و در نتیجه نمی توانستیم خیلی از روش های سنتی را به کار ببندیم. نمی توانستیم خیابان های نیویورک را با نورافکن های بزرگ روشن کنیم. باید میزان نورمان را با اندازه نور طبیعی خیابان های نیویورک تنظیم می کردیم. صدالبته که بعدا معلوم شد درست ترین کار ممکن را انجام داده ایم و من مشتاق بودم که حال و هوایی رعب آور در فیلم حاکم باشد.
خدا را شکر که وقت و پول بیشتری نداشتیم. ما توی یک تاکسی واقعی بودیم، در خود خیابان های نیویورک. خود بابی بود که تاکسی را در خیابان های نیویورک می راند. من و مارتی پیشت تاکس چمباتمه زده بودیم و دوربین روی شانه بابی در حال فیلمبرداری بود.

فیلیپس: (بعد از اولین نمایش فیلم برای خودی ها) کسی شور و شوق خاصی از خود نشان نداد. مدیران استودیو تصمیم گرفتند فیلم را در دو سالن تئاتر اکران کنند و تنها امیدشان این بود که شاید کمی بفروشد.
شریدر: فکرش را هم نمی کردند فیلم موفق بشود. یک شب قبل از افتتاحیه فیلم، شام دور هم جمع شدیم و مایکل گفت: «به نظرم فیلمی که ساخته ایم واقعا فوق العاده است و هیچ کس نمی داند فردا چه پیش می آید. اما هر اتفاقی بیفتد بیایید همدیگر را سرزنش نکنیم اما با این واقعیت رو به رو شویم که این فیلم را ساختیم اما بفروش از آب درنیامد.»
اسکورسیزی: یکی از روزنامه های سینمایی مطلبی منتشر کرده بود درباره اینکه تنسی ویلیامز که ریاست هیئت داوران جشنواره کن را به عهده داشت، حالش از فیلم به هم خورده است، در نتیجه تصمیم گرفتیم کاسه کوزه مان را جمع کنیم و برگردیم نیویورک. اما قبل از اینکه راهی شویم، دو نفر از اعضای هیئت داوران ما را به شام دعوت کردند و فهمیدیم که خیلی از فیلم خوششان آمده. ساعت پنج صبح بود که یک نفر به من زنگ زد و گفت: «نخل طلا رو بردی».
فکر می کردم نهایتا جایزه فیلمنامه یا بهترین بازیگر برای دنیرو نصیب مان می شود، در نتیجه حسابی غافلگیر شدم.
قصه دیالوگی که شد ورد زبان خاص و عام
با من حرف زدی؟
«40 سال تمام است، هر روز دست کم یک نفر از شماها سر و کله اش پیدا شده و به من گفته: با من حرف زدی؟» رابرت دنیرو در مراسمی که به تازگی در جشنواره فیلم ترایبکا به مناسبت بزرگداشت چهل سالگی «راننده تاکسی» برگزار شد، موقع معرفی فیلم این جمله را به زبان آورد. «با من حرف زدی؟» یا همان دیالوگ معروف «You talking to me?» که تراویس بیکل در فیلم «راننده تاکسی» در موقعیتی مسحورکننده به زبان می آورد و بعدها شوخی شوخی به فرهنگ گفتاری عامه راه پیدا می کند اما این دیالوگ از کجا پیدا شده و قصه اش چه بود؟
شاگرد وفادار
معروف است که دنیرو در صحنه به یادماندنی دیالوگ «با من حرف زدی؟» از استاد بازیگری اش استلا آدلر الهام گرفته بود. آدلر به عنوان یکی از تمرین های کلاس، از هنرجوهایش می خواسته که یک عبارت مشابه را بارها و بارها با لحن ها و برداشت های مختلف تمرین کنند. ظاهرا اسطوره تعلیم بازیگری بعد از اینکه می بیند یکی از شاگردهای سابقش از جمله «با من حرف زدی؟» به عنوان یک ورد جنون آمیز استفاده کرده، حسابی شگفت زده می شود. دیالوگی که به خاطر به کارگیری درستش در این فیلم توسط دونیرو تبدیل به یک دیالوگ ماندگار شد.

خود دنیرو اما ادعای دیگری دارد. بازیگر برنده اسکار می گوید صحنه «با من حرف زدی؟» به عنوان یک ورد جنون آمیز استفاده کرده، حسابی شگفت زده می شود. دیالوگی که به خاطر به کارگیری درستش در این فیلم توسط دنیرو تبدیل به یک دیالوگ ماندگار شد.
روایت اندر روایت
خود دنیرو اما ادعای دیگری دارد. بازیگر برنده اسکار می گوید صحنه «با من حرف زدی؟» را از بروس اسپرینگزتین، خواننده و ترانه سرای آمریکایی، موقع شوخی با مخاطبانش در اواسط دهه 1970 الهام گرفته است. در هر حال، آن صحنه معروف محصول یک بداهه پردازی تمام عیار بوده که خود اسکورسیزی نقش مهمی در شکل گیری اش داشت.
به روایت عوامل فیلم، هنگام ضبط آن صحنه همان طور که دنیرو جلوی آینه ایستاده بود، اسکورسیزی داشت از زیر دوربین او را تشویق می کرد که به گفتن بداهه هایش ادامه بدهد و یک دفعه آن دیالوگ ماندگار از دهان تراویس بیکل درآمد: «با من حرف زدی؟» از طرفی، خود اسکورسیزی می گوید کل این صحنه آینه تاثیرگرفته از صحنه ای مشابه در فیلم «انعکاس در چشم طلایی» ساخته جان هوستون است که در آن مارلون براندو جلوی آینه ایستاده و حرافی می کند.
رکورد تاریخی
همین دیالوگ به ظاهر ساده تا امروز کلی رکورد زده؛ اول به عنوان دهمین دیالوگ برتر سینما که توسط «بنیاد فیلم آمریکا» به ثبت رسیده و رکوردشکنی بعدی هم به سال 2007 برمی گردد که در فهرست صد دیالوگ برتر تاریخ سینما، «با من حرف زدی؟» رتبه هشتم را به دست آورد.
تبلیغات متنی
-
تصویر متن تعهدنامه برای استفاده نیم ساعته از اینترنت!
-
موضع غیرمنتظره خبرگزاری فارس درباره قطع اینترنت
-
سلاح مایکروویو چینی که پهپادها را سرنگون میکند
-
سریال تاسیان برخی از مردم را به ساواک علاقهمند کرد!
-
اسنک پنیر چدار، میانوعدهای فوری و خوشمزه
-
عطاالله مهاجرانی: گفتگوی ویتکاف با عراقچی دام است
-
ملاقات غیرمنتظره زلاتان و آرنولد همه را غافلگیر کرد
-
دیدار با مسی اشک یک بازیکن را درآورد!
-
همه ایران نگران حال ژنرال هستند؛ چیزی بگو ستون!
-
واکنش سازمان زندانها به خبرسازی رسانه انگلیسی
-
آقای فروتن، خانم حجار؛ داغ عشق ۳۰ سال قبل شما تازه است
-
روزنامه مشهور به دولت لقب تمسخرآمیز داد
-
پاسخ تند به رحیمپور ازغدی درباره سیلی زدن به ترامپ
-
المپیاکوس با یک تصویر، تکلیف طارمی را مشخص کرد
-
پیشبینی بارشهای پیدرپی در بهمنماه
-
تصویر متن تعهدنامه برای استفاده نیم ساعته از اینترنت!
-
موضع غیرمنتظره خبرگزاری فارس درباره قطع اینترنت
-
سریال تاسیان برخی از مردم را به ساواک علاقهمند کرد!
-
همه ایران نگران حال ژنرال هستند؛ چیزی بگو ستون!
-
واکنش سازمان زندانها به خبرسازی رسانه انگلیسی
-
آقای فروتن، خانم حجار؛ داغ عشق ۳۰ سال قبل شما تازه است
-
روزنامه مشهور به دولت لقب تمسخرآمیز داد
-
پیشبینی بارشهای پیدرپی در بهمنماه
-
در غرب تهران و پس از اتفاقات اخیر، حال مردم خیلی بد است
-
فرهیختگان: چطور یک نفر خودش را سه روز به مُردن بزند؟
-
تلاش لحظه آخری پزشکیان برای به تعویق انداختن جنگ
-
کیهان: مبادا دستگیرشدگانِ حوادث اخیر را عفو کنید
-
اسرائیل شبانه این کشور را مورد هدف قرار داد
-
تصاویر رزمایش آمریکا و کشورهای عربی در خلیج فارس
-
یمن: در صورت حمله آمریکا به ایران وارد عمل میشویم
-
دو سامانه بارشی قوی در آستانه ورود به کشور
-
استقرار زیردریاییهای ایران در تنگه هرمز
-
درخواست بازخواست از صداوسیما در پی اتفاقات اخیر
-
طرز تهیه کیک یخچالی موز و گردو در چند دقیقه
-
ورود کاروان نظامی آمریکا به کشور همسایه ایران
-
پوستر معنادار رسانه مرتبط با سپاه جلبتوجه کرد
-
یک ناو هواپیمابر دیگر آمریکا به سمت ایران حرکت کرد
-
بارش برف ۹ جاده را مسدود کرد
-
دیدار فرمانده سنتکام با رئیس ستاد کل ارتش اسرائیل
-
خبر مهم درباره اتصال اینترنت در ساعات آینده
-
تلگرام، توئیتر و اینستاگرام برای لحظاتی رفع فیلتر شدند
-
درگذشت کارگردان جوان سینمای ایران
-
ارتش آمریکا خودروهای سنگین جنگی به خاورمیانه اعزام کرد
-
۹ هواپیمای ترابری آمریکا وارد خاورمیانه شدند
-
اوج بارشها را مردم این مناطق تجربه خواهند کرد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
ارسال نظر