الهام خانم که بازیگر بود حالا کافهچی شده است
کافهاش باز بود. آن هم در زمان جنگ. الان هم باز است. میگوید اگر دی ماه پایش نمیشکست و دکتر توصیه نمیکرد که از تهران برود، مثل جنگ ۱۲ روزه میماند در تهران و خودش قهوه میداد دست مردم. این قصه درباره الهام اخوان است، بازیگری که این روزها صریحترین نظرات را درباره جنگ دارد.
برترینها: این مصاحبه را روزنامه فرهیختگان منتشر کرده و برترینها صرفا آن را بازنشر میکند.
کافهاش باز بود. آن هم در زمان جنگ. الان هم باز است. میگوید اگر دی ماه پایش نمیشکست و دکتر توصیه نمیکرد که از تهران برود، مثل جنگ 12 روزه میماند در تهران و خودش قهوه میداد دست مردم. این قصه درباره الهام اخوان است، بازیگری که این روزها صریحترین نظرات را درباره جنگ دارد.
مثالش همین چند روز قبل که ترامپ گفت ما ایران را به عصر حجر برمیگردانیم، اخوان در متنی نوشت: «برو به جهنم.» احتمالاً اگر ترامپ این جواب را بشوند برایش تلختر از اسپرسودبل باشد. میگویند کافهاش همیشه محلی بوده برای بحثها و گفتوگوی آدمهای مختلف. کافهای در مرکز تهران و درست در قلب اتفاقات. حالا او دارد با ما گفتوگو میکند، کسی که یک بازیگر، یک کافهدار و از همه مهمتر یک ایرانی است.
بازیگری که در کارنامه خود «لونه زنبور»، «پنچری»، «ساخت ایران ۲»، «باخانمان»، «دودکش ۲»، «آفتابپرست» و «مرداب» را میتوان دید و میگوید حاضر است برای وطن، هم قهوه دادن دست مردم را و هم بازیگری را کنار بگذارد.

الهام اخوان به جنگ چطور نگاه میکند؟ شما اگر اشتباه نکنم در جنگ 12 روزه در تهران ماندید، حالا در این روزها چطور و کجا روزها را میگذرانید؟
بخش اول را در تهران بودم، اما بعد از عمل دوم، چون شرایط پایم بغرنج بود، دکتر گفت نباید در تهران بمانم. اما در جنگ قبلی کاملاً در تهران و در کافه خودمان بودیم. در این مدت خیلی با خودم فکر میکنم و همیشه سعی کردم تحلیل خودم را از اتفاقات داشته باشم. از طرفی نگاه مردم آنقدر تغییر کرده است که نمیتوانی با زبان متفاوت با آنها حرف بزنی و بگویی «حس و درک جداگانهای از شما دارم»؛ چون ممکن است فکر کنند که تو داری از موضع بالاتر با آنها صحبت میکنی و این را بر نمیتابند.
از جنس همین مردم هستم. من کسیام که چهارده سال از جوانیام را دور از خانواده و با سختی در سینما گذراندم. پس در کنار همین آدمها بودهام، با دانشجوها اعتراض کردهام، حقطلبی کردهام و دوست داشتهام آزادانه زندگی کنم و میخواستم با تلاشم، با درآمد خوب زندگی کنم. مثل همه مردم هر وقت پولی درآوردم، دلار بالا رفته و نتوانستم کاری کنم و به آن موفقیتی که میخواهم برسم.
اما تقابل اول (جنگ دوازده روزه) که اتفاق افتاد، برای همه ما یک شوک بود. ما تا به حال چنین چیزی ندیده بودیم. نمیدانستیم اینکه یکسری بمب بیاید روی سرمان و جنگ به واقعیت نزدیک باشد یعنی چه. متولد سال ۶۷ و زمان آتشبس هستم، پس درک واضح و درستی از جنگ نداشتم و برای اولین بار بود که روحم با آن مواجه میشد.
حسم گفت که هیچجا نباید بروی. اینجا خانه توست، این چهاردیواری مال توست. تهران مأمن من است و بهشت من و قلب ایران است. بخواهیم یا نخواهیم نباید برویم، جدا از اینکه کل ایران برایمان بهشدت مهم است -که الان برای من جنوب خیلی عزیز شده و روی آن غیرت دارم- نتوانستم از تهران بروم.
بعداً متوجه شدم سجاد افشاریان هم نرفته. بچهها نرفتند، استادهایمان هم نرفتند و احساس کردم که اینجا نوبت من است. به عنوان یک زن احساس کردم باید کنار آدمهایی که ماندهاند، بایستم. سعی کردیم، مشغول شویم و حرف بزنیم؛ با مهدی یزدانیخرم و آقای مهدویان صحبت کردیم، موضوعاتی پیش میآمد و دربارهاش بحث میکردیم. نیاز داشتم اول خودم را زنده نگه دارم و بعد از لحاظ روحی مراقب اطرافیانم باشم. آن موقع سمت ما صدای پدافند خیلی زیاد میآمد. شاید بتوانم بگویم هنوز در ترومای اولیه آن اتفاق هستم. شب آخر دقیقاً خاطرم است، اعلام کردند منطقه شش را خالی کنید. ما اصلاً نرسیدیم جا به جا بشویم و شروع کردند به زدن و چون در آن منطقه زندگی میکنم کاملاً حسش کردم. حالا دوستانم میگویند این چهل شب عین شب آخر است و درست هم میگویند.
خب این موضع شما ممکن است از طرف برخی شکل دیگری برداشت شود. نگران این نیستید؟
ببینید، موضع آدمها متفاوت است. من نمیتوانم به کسی خرده بگیرم. از کسی دلخوری ندارم اگر ناراحت یا حالش بد است. اما اینجا بحث «اتحاد» پیش میآید. نمیتوانم بگویم صرفاً پشت یک شخص یا گروه خاص ایستادهام؛ من یک خاک و یک جغرافیا را دوست دارم و وقتی آن را دوست دارم، پای آن میایستم.
جملهای است که میگوید «اول زنده میمانیم، بعد انسانیتمان را پس میگیریم». میگویم اگر انسان نباشم چرا زنده بمانم؟ اگر راست میگویی (پای انسانیت ایستادهای)، مثل یک آدم باشرف بمیر.
من بارها گفتهام که بسیاری از خط و ربطهایی که دارد اتفاق میافتد جای نقد دارد. من یک آدمم که تحلیل دارم، میتوانم فکر کنم، تصمیم بگیرم و در مورد اتفاقاتی که میافتد حرف بزنم. اما وقتی یک نفر به همین راحتی میآید و میگوید «من تو را به عصر حجر برمیگردانم»، میگویم: «آخه تو چه عددی هستی؟ تو کی هستی؟» میدانید، اینجاست که میایستم و میگویم «ببخشید، برو به جهنم! (Go to hell).»
میدانم کجا ایستادهام. یک مصاحبه در شبکه منوتو دیدم که آقایی که تا چند روز پیش داشت درباره شام و ادویه حرف میزد، میگفت «آنهایی که در ایرانند از سطل آشغال غذا برمیدارند». لعنت به تو! آمریکا عجیبترین کشور دنیا از نظر وجود فقراست؛ فیلمهای مستند و اسلنگ آمریکایی را که میبینی از اینهمه فحشا و کثافت در آن کشور حالت به هم میخورد. تو نمیتوانی برایم تعیین کنی که چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.
میفهمم، هر کسی بتواند پرچم را بگیرد دستش، پای آن میمانم.
پشتتم چون او حاکمیت ارضی مملکتم را نگه داشته است. حاکمیت مرزیام حفظ شده، پس پشتش میایستم. میگویم «یا علی، برویم جلو». هر کسی که قرار است مرا به جهان معرفی کند و از تمامیت ارضی من مراقبت کند مورد حمایتم است.
البته یک نکتهای دارد؛ خب آنهایی که طرفدار اپوزیسیون هستند هم میگویند که ما طرفدار ایرانیم، جوابتان به آنهایی که این نگاه را دارند، چیست؟
ببینید، من اصلاً مشکلی ندارم. این یک موضوع درونی مردم است. خب یک اجماعی از مردم چه با اعتراض (Protest) و چه با رفراندوم به یک نظر واحد میرسند. میخواهم ببینم آن روزی که ما در سال ۵۷ انقلاب کردیم، کسی از بیرون کمکمان کرد؟ نه دیگر. بعدش جنگ شد، دوباره خودمان ایستادیم. آن موقع همه ایستادند جلوی جنگ؛ یعنی دکتر بازرگان و خط امامیها و همه گفتند «اوکی، حالا بجنگیم، بعد در داخل با هم دعوا میکنیم.»
دعوای خانوادگی مربوط به داخل خانه است، ربطی به تویی که بیرون ایستادهای ندارد. دارم میگویم «اوکی، نظرت محترم، بیا با من حرف بزن دربارهاش». چه کسی حق دارد بیاید مرا بزند؟ چه کسی حق دارد مرا از خانهام بیرون کند؟ من پایم شکسته و دکترم میگوید از تهران برو بیرون چون شرایطش را نداری، یعنی مجبورم از خانهام بروم. خب کجای جهان دیدی با آمریکا و اسرائیل و با جنگ وطنت را به تو برگردانند؟ هزینه این پلها و خانههای خراب شده را چه کسی باید پس بدهد؟ درست شدنشان چقدر طول میکشد؟
اصلاً زمین را که میشود درست کرد، تکتک آرزوهایی که پرپر شده را میخواهی چهکار کنی؟!
باور نمیکنید، یکی از دوستانم خاطرهای گفت که سربازها در شب حملات یکییکی در خانهها را میزدند تا مردم بیایند بیرون و خانه را خالی کنند و خیلی از همین نیروها نرسیدند که برای خودشان سنگری بگیرند.
خب شاید از دست برخی نهادها به خاطر یکسری کارهای اشتباه ناراحتم، ولی امروز آمده از من دفاع کند. امروز آمده در میزند، جان خودش را به خطر میاندازد و میگوید «بیا بیرون، دارند اینجا را میزنند». میدانی، تصمیم گرفتن سخت است ولی وقتی اسم ایران میآید وسط، بلد نیستم آدمی باشم که به مزاج بقیه خوش بیاید. ممکن است آدم بدی بشوم، ولی اسم ایران که میآید روی آن تعصب دارم و ممکن است بحث کنم و در بحث آدم بده بشوم.
کافه شما دقیقاً مرکز شهر است؟
بله.
خب این یعنی دارید متن جامعه را در آنجا حس میکنید.
آدمهایی که میآیند کافه شما قطعاً خیلی چیزها را در زمان جنگ احساس کردهاند و این برآیندِ زیست کردن با مردم است دیگر. این نگاهی که الان دارید دقیقاً حاصل همین است.
یک سؤال؛ گفتید «جنوب خیلی برایم مهم است». چرا؟
خیلی وابسته به ادبیات مقاومتم. از اولی که شروع کردم به کتاب خواندن دوست داشتم؛ چه عرب، چه آمریکای جنوبی و چه در مورد ادبیات مقاومت خودمان، مخصوصاً از لحاظ نگارش فیلمنامه.
برای من جنوب مظهر ایستادگی است. میدانی، آن خط ساحلی را عاشقانه دوست دارم. چند روز پیش داشتیم نقشه را نگاه میکردیم، داشتم به پسرخالهام میگفتم «لعنتی! چقدر جذاب است این جنوب ما. چقدر مسیرهای جالبی دارد. چقدر راه دارد، چقدر قشنگ است، چقدر جزیره...» میدانی، یکجورهایی داشتم پُزش را میدادم. از لحاظ استراتژیک خیلی پُز میشود داد با آن منطقه.
اصالتاً اهل کجایید؟
من اهل کاشانم؛ یک روستایی به نام جوشقان قالی.
عشق به جنوب... این ربطی به ادبیات دارد؟ یعنی چه؟
کلاً سینمای دفاع مقدس را دوست دارم. اولین فیلمنامهای هم که خودم نگارش کردم و انشاءالله قسمت بشود بسازم، در مورد جنگ هشتساله است؛ ولی خب یک مقدار ضد جنگ است و به تبعات آن میپردازد. در مورد قصه زنی است که برمیگردد به اروندکنار.
یعنی روایتهای زنانه از جنگ؟
بله، بله. داستان یک زن جنوبی است که در زمان جنگ میخواهد برگردد به خانهاش. در آنجا به تنهایی با سربازها مواجه میشود و از او میپرسند چرا آمدی؟ چون دستور تخلیه اروندکنار را داده بودند.
نگاهتان در این حوزه به آثار خانم نرگس آبیار نزدیک است؟
نه، نه، نگاهم بیشتر به آقای مهدی جعفری نزدیک است.
اما آقای مهدی جعفری هم ضدجنگ نیست!
نه، منظورم این است که سینمایش را دوست دارم؛ سینمای جنگش را دوست دارم. سینمای رئالیسم جادویی که دفاع را طلایی میبیند. نمیخواهد امید را در آن بکشد. عاشق مجید مجیدی هستم به خاطر اینکه تا انتها به یک بچه امید دارد. میدانید، این دویدن مهم است؛ اینکه بالاخره میشود پیروز شد، مشکلات درست میشود.
بعد، گفتید «دفاع طلایی»؛ یعنی چه؟
ببینید، اعتقاد دارم از هر ویرانی، قرار است یک اتفاقی بیفتد. همیشه وقتی میگویم قرار است درست بشود، به خودم میگویم تا آن مجسمه را درون خودت نشکنی، از پودرش چه چیز جدیدی درمیآوری؟ ویرانی شاید جذاب نباشد، شاید باعث یک عقبماندگی بشود، ولی قطعاً یک چیز قشنگی از درونش بیرون میآید که شاید هیچکس انتظارش را نداشته باشد. یک حسی، یک تنشی، یک انفعال عجیبی از آن درمیآید.
این همان نگاه ایرانی به اسطوره ققنوس است.
دقیقاً، دقیقاً همین است و انتهای فیلم من هم دقیقاً همین حس را دارد.
دیگر اینقدر جنگ کردیم که به یکچنین اسطورهای رسیدیم!
همیشه به دوروبریهایم میگویم ما در یک منطقه ژئوپلیتیک خیلی ترسناکی قرار داریم و صاحب اینجاییم؛ چه خوشمان بیاید، چه خوشمان نیاید. زندگی کردن در این خطه سخت است. شاید از خوششانسی است و شاید از کمشانسی بوده؛ نمیشود شاهراه جهان باشی و آسوده زندگی کنی. ما در شاهراه جاده ابریشم هستیم. قطعاً همهچیز برایمان همیشه سخت خواهد بود. انگار روی کتیبه برایمان نوشته شده است. از بالا دریا، پایین دریا، کوه، نفت، طلا؛ دیگر برای غارت یک کشور چه میخواهند؟
اما خودمان انگار خیلی خوب قدرش را نمیدانیم، ولی آنها خیلی قدرش را میدانند که میخواهند مال خودشان بشود.
اینطور نیست که ما قدرش را ندانیم. شاید در این بحث نگنجد، اما ما شکاف عمیقی بین خودمان و حاکمیت داریم. این یک واقعیت است. خیلی سال حرفهای ما را نشنیدند. خیلی سال ما را کنار گذاشتند و نخواستند خواستههایمان را بشنوند؛ مخصوصاً بچههای دهه هفتادی و هشتادی را. بچههایی که نسل باهوشی هستند؛ نسل Z، نسلی عجیب و جسور است. مثل نسل دهه شصت و مثل ماها نیستند که خسته شویم. این نسل غرور دارد. غرورش را شکستهاند و دیگر ممکن است کار سختی باشد که دوباره دلش را به دست بیاوری. برای همین، شکاف عمیقی بین مردم ایجاد شد و شاید دقیقاً همین نقشه درستی برای دشمن بود که امروز ما به جایی برسیم که بین خودمان هم دچار جنگ و تقابل شویم.

ولی یک چیزی بگویم؛ من با صابر خراسانی هم گفتوگو داشتم و به خانهاش رفتم. همین چند وقت قبل که با او صحبت میکردم، میگفت: «ببین، ما این نسل را نشناختیم، ولی بامزهاش این است که این نسل دقیقاً زمانی که ما به او احتیاج داریم، میآید پای کار.»
بله، خیلی باهوش است. تنها چیزی که الان برای من یا برای نسلی که همیشه دورم هستند مهم است، همین خاک است. من همیشه دوستان دهه هفتادی و هشتادی دارم چون دوست دارم نگاه آنها را بشناسم. الان شاید خیلیها بگویند میخواهم بروم و با لفظ جدید حکومتی صحبت کنم؛ اما من زندگیام مشخص است، ماشینم مشخص است، معلوم است که دستم در جیب خودم بوده و مسیر خودم را رفتهام. هیچوقت هم بازیگری برایم ارزشمندتر از شرفم نبوده است. شرف خیلی چیز مهمی است؛ اینکه شب بدون هیچ قرص خوابی و بدون عذاب وجدان، راحت بخوابی.
الان تنها چیزی که برای من، برای امثال سجاد افشاریان و برای تکتک ما بازیگرها مهم است، همین وطن است. دمشان گرم که در این چند وقت، با اینکه میدانستند فحش میخورند، حرف زدند؛ چون اپوزیسیون خیلی عصبانی است و راحت با الفاظ رکیک به ما فحش میدهد. اگر قرار باشد این بچهها در اینجا مستهلک شوند، جوانهایمان بمیرند، پاکبان بمیرد، نیروی هلالاحمری بمیرد، صدسالسیاه نمیخواهم آزادی داشته باشم! صدسالسیاه نمیخواهم اینجوری از خانهام دور بمانم و پزشکم بگوید باید از تهران دور بمانی.
خیلی دردناک است که ندانی چطوری باید از بالای سرت مراقبت کنی. دوست کارگردانی داشتم که تماس گرفت و گفت تهران نیا، چون دشمن شروع کرده به پل زدن و شاید فلان پل را بزند. خیلی تلخ است. الان حقانیت با وطن است. منِ معترض چگونه مشکلم را حل کنم وقتی هر روز بابت هر اعتراضم از کسانی که در جایگاهی بودند که میتوانستند ما را بازخواست کنند، بازخواست شدهام. اما الان باید این تهدید خارجی را حل کنیم، بعد میرویم سراغ درست کردن مشکلات داخلی. اول غریبه برود بیرون، بعد من این را به سهم خودم درست میکنم.
اولویتها مشخص بشود که آقا الان اولویت، حفظ وطن است؛ بعد در خانه سر و کله همدیگر میزنیم.
خیلی موضوع سختی است. امیدوارم... امیدوارم ما که در اتفاقات قبلی فرصت عجیبی را از دست دادیم و میشد با ایران و مردم رفاقت کرد، اگر این بار اتفاق به نفع ما رقم بخورد – که حتماً میخورد و ایمان دارم – درست رفتار کنیم. خیلی دردناک است. این بار نوبت جبران است؛ دفعه قبل برای مردم جنگ دوازده روزه جبران نکردند. امیدوارم این بار در برابر این مردم سر تعظیم فرود بیاورند.
من دو سؤال این روزها از آدمها میپرسم، یکی درباره آینده جنگ و دیگری درباره اسلحه؛ سؤال اول اینکه اگر جنگ تمام شد، اولین کاری که انجام میدهید چیست؟
نمیدانم. فکر کنم اگر جنگ به هر شکلی تمام بشود، اول یک سر میروم جنوب.
کجایش؟
بوشهر.
چقدر بوشهر جای اصیل و عجیبی است.
اصلاً بینظیر است. انگار خدا آنجا را جداگانه بوسیده.
سؤال دوم اینکه اگر یک اسلحه به دست شما بدهیم و سه نفر، یعنی هیتلر، ترامپ و نتانیاهو روبهروی شما باشند، کدام را اول میکشید؟
هیچکدام!
همینقدر صلحطلب؟
اصلاً هیچکدام را نمیکشم. شاید از شنیدن خبر مرگشان خوشحال شوم، ولی خودم کسی را نمیکشم.
نکتهای باقی مانده است که درباره این روزها و شبها بخواهید بگویید؟
نه، فقط اینکه الان خیلی نگران مردم و حالِ دلشان هستم، چون ممکن است خیلیها ثبات روانشان را از دست بدهند. فقط از خدا میخواهم که در کنار این اتفاقات، آرامش را از دلشان نگیرد و یک قوت قلبی به آنها بدهد. من که همیشه آرزویم این است که این مردم فقط بخندند. مردم ما خیلی نازنین هستند، خیلی مهربانند. خدا آرامش را به آنها برگرداند؛ هر جوری که هست و با هر منصب و مسلکی که درست است، آرامش به مردم برگردد.
ارسال نظر