برای اکبر عبدی که مرگش غم عجیبی دارد
در سالهای قحطی لبخند حضور او در سینمای ایران غنیمت بود، زوجسازیهایش در کنار کسانی مثل علیرضا خمسه تضمین فروش سینمای کمدی ایران بود.
برترینها: اکبر عبدی رفت و او یک شمایل بیهمتا در میان بازیگران دهه شصت و هفتاد بود. در سالهای قحطی لبخند حضور او در سینمای ایران غنیمت بود، زوجسازیهایش در کنار کسانی مثل علیرضا خمسه تضمین فروش سینمای کمدی ایران بود. بعدها هر نقشی که میشد را اجرا کرد، دایره و تنوع نقشهایی که اجرا کرد حسرتبرانگیز است. از آن بازیگران غریزی بود، آکتور به معنای واقعی کلمه. در ادامه چند یادداشت به یاد او.

او را چگونه به یاد خواهیم آورد؟
رسول اسدزاده درباره مرگ اکبر عبدی مینویسد: اولین بار که به سالن سینما رفتم سال ۱۳۶۹ بود. پسرعمویم داریوش دست من و مهدی و مجید را گرفت از میدان مرکز ارومیه که آن زمان یک مشت فلزی به جای مجسمه برادران باکری در وسطش قرار داشت گذشتیم و فکر میکنم به سینما کریستال رفتیم. سفر جادوییِ اکبر عبدی برای من که بچهای شش هفت ساله بودم فیلم هیجان انگیز و عجیبی بود. اکبر عبدی می.رود داخل ماشین لباس شویی و از آنجا به یک دنیای فانتزی منتقل میشود. زلزله را پیشبینی میکند و مراسم عروسی را به هم میزند. تاریکی سینما، پرده بزرگ و صدای بم عجیب سالن در ادراک من لذت برمیانگیزد. از بعضی جاهای فیلم میترسم. داریوش ساندیس و پفک برای همه خریده...
دومین بار که برای دیدن فیلمی از اکبر عبدی به سینما میروم سال ۱۳۷۶ است. خاتمی رئیس جمهور شده و همه جا حرف از این است که قرار است آزادی در مملکت بیشتر بشود. من چهارده سالم است. در خیابان امام و جلوی سینما ایران صف بلیط تا صد متر کش آمده است. منتظر میمانیم. سیگار میکشیم، مردم از سانس قبلی با قهقهه بیرون میآیند. فیلم شروع میشود. تعدادی از ایرانیان بدبخت و جلای وطن کرده در ترکیه گیر افنادهاند. چیز بیشتری از فیلم یادم نیست بجز صحنهای که اکبر عبدی با گریم زنانه ظاهر میشود و کل سالن میرود رو هوا... ملت سرمست و هیجان زده از دیدن یک زنِ بزک کردهی حتی غیرواقعی کف و سوت میزنند...
بار سوم که اکبر عبدی با فیلم پرفروش سینما را تسخیر کرده سال ۱۳۸۵ است. کشور دچار احمدینژاد است. حالم از همه چیز بهم میخورد. حرص میخورم. غمگینم... چرا عبدی و بقیه در فیلمی بازی کردهاند که اسم دهنمکی به عنوان کارگردان روی آن است. بسیاری از دوستانم در سینما یا از روی سی دی فیلم را دیدهاند. من مدام میآیم تهران و برمیگردم ارومیه... همه اتوبوسها اخراجیها را پخش میکنند. چشمانم را میبندم، هدفون میگذارم. قسم خوردهام این فیلم را نبینم. اخراجیها شده پرفروش ترین فیلم تاریخ ایران... از خالهام و دوست و آشنا تا کس و ناکس فیلم را دیدااند و کلی کیف کردهاند. من مقاومت کردهام...
حالا که عبدی درگذشته است با خودم فکر میکنم او را چگونه به یاد خواهم آورد؟ با محله برو بیا و باز مدرسهام دیر شد، با آن نقشآفرینیِ محشر در فیلم مادرِ علی حاتمی، اجاره نشینهای مهرجویی یا اخراجیهای دهنمکی که هرگز تماشا نکردمش؟ یا با کمدیهای آبکی و ضعیف و مبتذلی که لابد برای نان بود...
شاید اولین آکتور بعد از انقلاب
یادداشتی از نوید غضنفری، منتقد سینما: نسلِ ما او را با کیفِ چرمی مدرسه و با صدای چفتشدنِ آن دو قفل طلاییرنگِ کیفهای قهوهای و چرمیِ آنموقع مدرسهها با دوبنده روی دوش بهیاد میآورد، تصاویر و خاطرههایی محو و رنگورورفته از کاراکترهای اکبر عبدی در «محلهی برو و بیا» و «بازم مدرسهام دیر شد»؛ همان پسرک تپلی که نقش یک پسر نوجوان یا کودک شیطان، سادهدل و بانمک را بازی میکرد. او معمولاً وسط دردسر میافتاد، کنجکاوی میکرد، گاهی زرنگبازی درمیآورد و با معصومیتش موقعیتهای کمدی خلق میکرد.
برای من اکبر عبدی شاید تنها بازیگر سینما و تلویزیون بعد از انقلاب بود که واقعاً میشد به او گفت «اکتور». بازیگری که نه فقط نقش، بلکه انسان تازهای خلق میکرد. در هنرپیشه، رنج بازیگری را به تصویر میکشد که از زندانی شدن در نقشهای تکراری کمدی خسته شده و فقط میخواهد جدی گرفته شود. بعد کافی است نقش متفاوتش را در مادر علی حاتمی، با دوبلهی ماندگار منوچهر اسماعیلی ببینی؛ یا تنبکزن سادهدل و دوستداشتنی دلشدگان، یا جسارت و ظرافت بازیاش در آدمبرفی. از کودک تا پیرمرد، از مرد تا زن، از کمدی تا درام، هر بار آنقدر در نقش حل میشد که گاهی فراموش میکردی این همه، کار یک بازیگر است. عبدی فقط گریمش را عوض نمیکرد؛ هر بار واقعاً آدم دیگری میشد.
آن سکانس معروف «اجارهنشینها» که آقای قندی، خاکآلود و دودگرفته، بعد از انفجار از زیر آوار بیرون میآید، برای من هیچوقت فقط یک صحنهی کمدی نبوده. هر بار که میبینمش، نگاهم میرود روی باقی آدمهای همان قاب؛ آدمهایی که امروز دیگر بسیاریشان زنده نیستند و بعضیشان هم تقدیر غریبی پیدا کردند. حمیده خیرآبادی که بعد از انقلاب، با همهی تواناییاش، تقریباً جز همان کاراکتر مادر میانسال مهربان، فرصت چندانی برای تصویر کردن شخصیت دیگری پیدا نکرد؛ هرچند همین کاراکترش در «اجارهنشینها» از بهترینهای تاریخ سینمای ایران است. حسین سرشار، آن اپراخوان باشکوه که واقعاً «تو غبارا گم شد». فریماه فرجامی، آن سیمای رخشان. «عزت سینمای ایران»، عزتالله انتظامی. و بعد خود داریوش مهرجویی؛ سازندهی همین قاب، که تقدیرش کاردی و خونین شد.
اما عجیب اینجاست که با همهی اینها، هنوز هر بار که به آن سکانس برمیگردم، چشمم بیش از همه دنبال یک نفر میگردد. آقای قندی در «اجارهنشینها» اما برای من همواره متاعی دیگر است؛ یک تیپیک جوان ایرانی تمامعیار آن برهه در دههی شصت که فکر میکند همهچیزدان و زرنگ است، اما نمیداند که قرار است بهسادگی، فقط چند ثانیه بعد، «منفجر» شود…
مرگ کمدینها همیشه اندوهی مضاعف دارد!
و این هم یادداشت رضا صائمی که تراژدی مرگ اکبر عبدی را کاملا ملموس میکند: مرگ کمدینها همیشه اندوهی مضاعف دارد. انگار با رفتنشان، بخشی از توان یک جامعه برای تابآوردن رنج نیز خاموش میشود. اکبر عبدی در زمانهای درگذشت که خنده، خاطره شد و این خود، مرگِ زندگی برای کمدین است. او در روزگاری رفت که تراژدی، زبان مسلط زمانه شده. روزگاری که خبرهای تلخ از شوخیها پیشی گرفتهاند و اضطراب، جای لبخند را در حافظه جمعی گرفته است. شاید به همین دلیل، فقدان یک کمدین بیش از همیشه احساس میشود. زیرا نبودن او فقط نبودن یک بازیگر نیست. نبودن امکانی است برای آشتی موقت با جهان.

اکبر عبدی رفت و ابدی شد. اما نقشهایش همچنان در حافظه ما نفس میکشند. نه فقط چون طنازانه بودند، بلکه چون بخشی از تاریخ عاطفی ما را ساختهاند. تاریخی که در آن، خندیدن هنوز ممکن بود، حتی اگر کوتاه، حتی اگر میان انبوهی از نگرانیها. کمدینها وارثان اندوهاند. شاید او که نقش خود را در فیلم "هنرپیشه" بازی کرده بود مصداق جمله ماندگار تیتراژ فیلم بود: آنکه میگرید، یک درد دارد و آنکه میخندد هزار و یک درد. شاید او امشب از هزار و یک درد گذشت و حالا از ته دل میخندد. روحش شاد.
ارسال نظر