یک مشهد مدرن که شیوه زندگیاش کاملا فرق میکند
از منظر جامعهشناسی فرهنگی، گویی با "دو مشهد" مواجهیم؛ نه لزوماً دو جمعیت جدا، بلکه دو منطق فرهنگی در یک شهر. یک سو "مشهدالرضا"ست؛ حرم، زیارت، نماز جمعه و قرائتی رسمی از فضای عمومی؛ سوی دیگر "مشهد مدرن"
برترینها: مشهد امروز در نقطهای ایستاده که لایههای مختلف فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آن بیش از هر زمان دیگری در کنار یکدیگر دیده میشوند. شهری که طی چند دهه گذشته از یک مرکز عمدتاً زیارتی به کلانشهری پیچیده با میلیونها ساکن، گردشگر، سرمایهگذار و گروههای اجتماعی متنوع تبدیل شده است؛ تحولی که تنها در کالبد شهر و گسترش زیرساختها خلاصه نمیشود، بلکه سبک زندگی، الگوهای مصرف، روابط اجتماعی و شیوه حضور مردم در فضای عمومی را نیز دگرگون کرده است.

یادداشت پیشرو، روایت و تحلیل دکتر حمید شاکری، جامعهشناس فرهنگی، از سفر اخیرش به مشهد است؛ روایتی که از یک مشاهده ساده آغاز میشود و به پرسشی عمیقتر درباره تغییرات فرهنگی در یکی از نمادینترین شهرهای ایران میرسد. او در این یادداشت تلاش میکند از ورای دوگانههای سادهانگارانه، تصویری از شهری ارائه دهد که در آن سنت، زیارت، مدرنیته، مصرف، انتخاب فردی و هویت جمعی همزمان حضور دارند.
یک فنجان قهوه و آغاز یک کنجکاوی
بیش از ده سال پیش، دوستی که از بریتانیا به تهران آمده بود، از مسئلهای ساده اما معنادار گله میکرد: صبح زود برای کارهای اداری بیرون میرفت، اما برای خرید یک قهوهٔ ساده و سریع باید دربهدر دنبال کافیشاپ میگشت. چیزی به نام Take away هنوز چندان جا نیفتاده بود. همان سال، در تعطیلات نوروز، در مشهد خودروی قدیمیای دیدم که به کافهای سیار تبدیل شده بود و جوانان سریع قهوه میگرفتند و میرفتند. بله، در مشهد مقدس! آن تصویر شاخکهایم را تیز کرد. از آن پس، در سفرهای مکرر از تهران و سپس چهار سفر اخیرم از بریتانیا، مشهد برایم به یک «مسئله» تبدیل شد.

ساختن مشهدالرضا
پس از انقلاب و بهویژه در دهههای پس از جنگ، مشهد بیش از پیش بهعنوان شهری زیارتی و نمادی از هویت اسلامی مورد توجه قرار گرفت. حرم امام رضا (ع) در مرکز این روایت بود و سرمایه، هتل، تجارت، حملونقل و زیرساخت نیز پیرامون آن گسترش یافت. شهری از حدود 700 هزار نفر در سال ۱۳۵۵ به حدود 4 میلیون نفر در سال 1405 رسیده است. اما همین توسعه تناقضی تاریخی آفرید: سرمایهای که برای گسترش "مشهدالرضا" سرازیر شده بود، شهر را چنان بزرگ، پیچیده و متنوع کرد که دیگر نمیشد تمام زندگی آن را حول یک مرکز و یک روایت فرهنگی سازمان داد.

زور مدرنیته هم کم نیست!
سرمایه که وارد شهر میشود، الزاماً همان کاری را نمیکند که سیاستگذار انتظار دارد. بزرگراه، دانشگاه، مرکز خرید، مجموعهٔ تفریحی، کافه، گردشگر و اینترنت فقط شهر را توسعه نمیدهند؛ سبک زندگی هم میسازند. اگر روزگاری "بازار رضا" نماد خرید در مشهد بود، امروز "آرمیتاژ" را میتوان نماد صورت دیگری از مصرف و زندگی شهری دانست. خانوادهای ممکن است برای "موجهای آبی" راهی مشهد شود، اما همچنان "زائر" خوانده شود و هنگام بازگشت بشنود: "زیارت قبول!" اقتصاد زیارت، ناخواسته اقتصاد فراغت و مصرف را نیز گسترش داد؛ و نیروهایی را آزاد کرد که مهارشان آسان نبود. زور مدرنیته هم کم نیست.
مشهدی که در تابستان 1405 دیدم
در سفرهای ده سال اخیر تغییر را دیده بودم؛ اما در سفر اخیرم، تابستان ۱۴۰۵، "مشهد دیگر" آشکارتر از همیشه بود؛ از تقیآباد و احمدآباد تا ملکآباد و وکیلآباد. کافههای مملو از جوانان. مردان و پسرانی با شلوارک، دخترانی سوار بر موتور و دوچرخ، حیوانات خانگی و شیوههای تازه معاشرت و فراغت. اینها دیگر مجموعهای از رفتارهای استثنایی نیستند که بتوان همه را لزوما "نافرمانی سیاسی" نامید. وقتی رفتاری از خیابان به کافه و از آنجا به خانه و روابط روزمره راه مییابد با پدیدهای عمیقتر روبهرو هستیم: تغییر سبک زندگی.

دو مشهد در یک شهر
از منظر جامعهشناسی فرهنگی، گویی با "دو مشهد" مواجهیم؛ نه لزوماً دو جمعیت جدا، بلکه دو منطق فرهنگی در یک شهر. یک سو "مشهدالرضا"ست؛ حرم، زیارت، نماز جمعه و قرائتی رسمی از فضای عمومی؛ سوی دیگر "مشهد مدرن": کافه، خیابان و نسلی که میخواهد شیوه زندگیاش را خود انتخاب کند. حتی جغرافیای گردهمایی نیز نمادین است: آنسو حرم و نماز جمعه، اینسو وکیلآباد یا آرامگاه فردوسی در توس. یک مشهد بیشتر از "تکلیف" سخن میگوید و دیگری از "حق". البته مرزها صُلب نیستند؛ چه بسا یک خانواده، یا حتی یک فرد، چیزی از هر دو مشهد را همزمان در خود داشته باشد.

آیا میتوان فرهنگ را تحمیل کرد؟
مشهد شاید نمونه فشردهای از مسئلهای بزرگتر در ایران امروز باشد؛ آیا میتوان برای جامعهای متکثر، تنها یک شیوه "درستِ زندگی" تعیین کرد؟ تجریه این شهر نشان میدهد فرهنگ با فرمان ساخته نمیشود. مردم انتخاب میکنند، سازگار میشوند، مقاومت میکنند و گاه در برابر افراط، به تفریط میروند؛ تا آنجا که برخی سبکهای زندگی "از غرب، غربیتر" به نظر میرسند، هرچند فرهنگ ایرانی آنها را به رنگ خود در میآورد. راه آینده پذیرفتن حق زیستن هر دو است. ایران زمانی ایرانِ همه خواهد بود که هیچکس برای ایرانیبودن مجبور نباشد شبیه دیگری زندگی کند.
نظر کاربران
غربتیهاهم
آدم شدن
توروخدا