طنز؛ دُرفشان برترِ سال
۵۰۶۴۴۶
۱۵ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۷:۲۴
۵۷۸۹ 
از آنجایی که ما وظیفه خودمان می دانیم که در مقابل برنامه های مخرب شبکه های ماهواره ای بیکار ننشینیم و با کپی برداری از آنها، پوزه شان را به خاک بمالیم، برنامه ای را برای استعدادیابی در داخل کشور تدارک دیدیم به نام «دُرفشان برتر». این مسابقه از چند ماه قبل با شرکت ده ها درفشان و گهربار شروعت شد و در پایان چهار درفشان به مرحله نهایی رسیدند.
بی قانون؛ ضمیمه طنز روزنامه قانون - آیدین سیار سریع: از آنجایی که ما وظیفه خودمان می دانیم که در مقابل برنامه های مخرب شبکه های ماهواره ای بیکار ننشینیم و با کپی برداری از آنها، پوزه شان را به خاک بمالیم، برنامه ای را برای استعدادیابی در داخل کشور تدارک دیدیم به نام «دُرفشان برتر». این مسابقه از چند ماه قبل با شرکت ده ها درفشان و گهربار شروعت شد و در پایان چهار درفشان به مرحله نهایی رسیدند.

شیوه برگزاری مسابقه این گونه است که درفشانان و گهرباران در مسابقه حاضر می شوند و بسته به توانایی شان دُر می فشانند و سخنان بی پایه و اساس تفت می دهند. چهار داور مسابقه بعد از بررسی های کارشناسی به آنها رأی می دهند و از میان آنها یک نفر برنده اسکل بلورین مسابقه می شود (چیه خب؟ اسکل هم مثل سیمرغ پرنده است دیگه). با ما باشید با گزارش فینال مسابقه درفشان برتر:

از بلندگوی استودیو اعلام می شود: خانم ها و آقایان! این شما و این مجری برنامه...دربند بی اعتمادی!

دربند بی اعتمادی با پیشانی به بلندای برج ایفل، شیک و پیک و خندان روی استیج می رود.

- سلام و شب بخیر... به برنامه امشب درفشان برتر خوش آمدید. برنامه امشب رو در حالی شروع می کنیم که تنها چهار شرکت کننده در مسابقه باقی موندن. چهار شرکت کننده ای که امشب براتون گوهرهاشون رو می فشونن... ن (صدای برخورد زبان با سقف دهان)... اما چهار داور داریم، مثل همیشه. (به معرفی داورها می پردازد):

شهرااام خاور... (شهرام با تی شرت آستین کوتاه و کلاه لبه دار وارد می شود.)

بابک لطیفی... (با کت و شلوار طرح دکمه ای و کلاه گل گلی بی حال و رمق در جایگاهش پخش می شود.)

رضا فوقانی... (با لبی خندان و شیشکی غران برای شهرام خاور روی سن می دود و برای تماشاگران دست تکان می دهد.)

جامد نیک پیک (با کتی با طرح گل بوته های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد دوان دوان به سمت جایگاه می رود.)

دربند بی اعتمادی: بسیار خب... اولین نفر از گروه شهرام خاور به فشوندن در و گوهر می پردازد. این شما و این عباس قدیمی مدال آور سابق کشورمون و از خوبان مدیریت شهری، عباس بیا...

عباس همراه با یک بز روی استیج می آید و آماده اجرا می شود. دربند بی اعتمادی صحنه را ترک می کند.

عباس (صدایش را صاف می کند): این بازیگر مازیگرا، سوسول موسولا که یه شاخ بز نمی تونن جدا کن میان در مورد مدیریت شهری اظهار نظر می کنن. آخه به تو چه؟ تو یه عکس با شورت ورزشی داری که در مورد مدیریت شهری نظر می دی؟ منی که می بینی رفتم شورا و برای شهرتون تصمیم می گیرم حقوق خوندم و جوونا رو هم خیلی دوست دارم. اینم مدالام! کتاب هم نوشتم در مورد نماز. دیگه چی کار باید می کردم که صلاحیت مدیریت شهری پیدا کنم؟ شما بگید!

حضار و تماشاگران در صحنه عباس قدیمی را تشویق می کنند. دربند بی اعتمادی به روی استیج می آید و سعی می کند دستش را روی شانه دورتر عباس بیاندازد اما هر کاری می کند دستش نمی رسد و بی خیال می شود.

دربند بی اعتمادی: خب... جامد جان!

نیک پیک: عباس جان... ترهات و لاطائلات شما رو شنیدم. تبریک میگم بهتون. کاملا بی ربط و غیرمنطقی بود. من به شخصه لذت بردم. به سرگروه تون تبریک میگم که مهمل مناسبی رو براتون انتخاب کرده بودن. براتون در این راه آرزوی موفقیت می کنم.

عباس خوشحال می شود و لبخند می زند.

دربند بی اعتمادی: بابک

بابک لطیفی: عباس جون... خیلی پرت گفتی. من خیلی دوست داشتم. دیگه بیشتر از این در توانم نیست حرف بزنم. براوو.

دربند بی اعتمادی: رضا فوقانی

فوقانی: ببین آقا عباس... مثل همیشه نبود. در و گوهر رو اون طور که ازت انتظار داشتیم نفشوندی. یه جا کوک نبود. یه جا ایراد منطقی هم داشت. اونجا که گفتی تو یه عکس با شورت ورزشی نداری چرا در مورد مدیریت شهری نظر میدی. الان هادی ساعی هم فقط با شلوار ورزشی عکس داره ولی عضو شوراست...

شهرام خاور: ایراد منطقی از شرکت کننده ها فوله!

فوقانی: شما یه لحظه برو تو گل بپلک، بذار ما نظرمونو بدیم.

خاور از خشم دندان به دندان می تابد.

فوقانی: کارکرد بز رو هم نفهمیدم. انتظار داشتم شما یه کاری با شاخ بز بکنی که متاسفانه این رو از شما ندیدم. شاید مجبور شی برای آهنگ نجات با دستگاه کارتخوان خیریه و بیمار رو به احضار عکس بگیری.

دربند بی اعتمادی: و آقای خاور.
 
خاور: عباس آقا... آفرین. عالی بود. من هیچ نقصی در اجرای شما ندیدم. هر کی میگه نقص داشتی کلاغ قصه بگیره تو دهنش. (نیم نگاهی به فوقانی) کاملا رو مهملی که می گفتی تسلط داشتی. تمرین کرده بودی. بهت تبریک میگم. دمت گرم.

دربند: مرسی از عباس... شرکت کننده بعدی حسام است از گروه جامد نیک پیک. حسام بیا...

ناگهان شخصی اشبه به الویس پریسلی به روی استیج می آید. دربند بی اعتمادی جا می خورد.

دربند: عزیزم فکر کنم اشتباهی اومدی. الان تایم استیج نیست. (به پشت صحنه) این حسام کجا موند باز؟ بگید بیاد آبرو نموند برامون.

اشبه به الویس: حسام منم عزیزم.

دربند: پس چرا تو مسابقه درفشان با تم الویس اومدی مرد حسابی؟

حسام: خدای من... شما هم متوجه این شباهت شدید؟ ای بابا... (نخودی می خندد) این تم از کودکی در ذات من نهادینه شده.

دربند: یقه ات اذیت نمی کنه؟

حسام: نه.

دربند: ولی پدر ما رو درآورده. بگیر اونور چش و چالمون کور شد. بیا این وسط... درت رو بفشان.

حسام میکروفن را در دست می گیرد، تو حس فرو می رود و می گوید:

(توضیح: غلط های نگارشی و تایپی موجود در متن به علت وفاداری گزارش به عین صحبت های ایشان در برنامه است، به گیرندگان خود دست نزنید.)

- وقتی شبکه فارسی 1 اقدام به سریال های غیراخلاقی کرد، متاسفانه طلاق هایی موسوم به طلاق های فارسی 1 شکل گرفت و بنیان خانواده خیلی از خانواده های ایران مورد هدف قرار گرفته و از هم پاشیده شد.

بعد از آن در نهایت رذالت، هویت ایرانی مورد تمسخر قرار گرفت. سکوت به منزله خیانت بود. طومار بسیاری از مردم ایران نشان از جریحه دار شدن احساسات و غیرت ایرانی بود. با طرح شکایت توسط اینجانب شبکه منحط و غیراخلاقی فارسی 1 بسته شد. این نکته را متذکر می شوم شکایت ملت ایران علیه این شبکه بود نه شخص که افتخار وکلات این پرونده به عهده بنده بود و در آخر متذکر می شوم با اتحادی که بین وکلا در اکثر کشورها ایجاد کردم هر شخص و هر شبکه ای که بخواهد تمدن و فرهنگ چند هزار ساله ایران را به سخره بکشد، در هر نقطه ای از دنیا آنها را تعقیب خواهیم کرد.

حسام تعظیم می کند و با تشویق بی امان تماشاگران و حضار مواجه می شود. دربند بی اعتمادی روی استیج می آید و نظر داوران را می پرسد.

فوقانی: حسام عزیز... ما باید بلند شیم شما بشینین اینجا... ههه ههه ههه هههههه (شدیدا می خندد ولی هیچ کس نمی خندد) واقعا هر حرفی بزنیم تکراریه. من لذت بردم از این حجم اباطیلی که شما فرمودید و فکر می کنم سرگروهتون رو سربلند کردی.

بابک: حسام جون... من طبق معمول نمی دونم چی بگم ولی واقعا لذت بردم. این حجم از توهم رو تا حالا جایی ندیده بودم. یه جاهایی از جملاتت فعل نداشت که فکر کردیم فراموش کردی ولی بعدا فهمیدیم عمدا اینجوری گفتی که دری که می فشونی تاثیرگذار باشه. من دیگه از حال رفتم. آفرین.

شهرام خاور: آقای حسام!

حسام: بله؟

شهرام: شما چیزی می زنی؟

حسام: جان؟

شهرام: یعنی چیزی مصرف می کنی؟

حسام: خیر.

شهرام: تو حالت طبیعی اینجوری ای؟

حسام: بله!

شهرام: دمت گرم... آفرین.

نیک پیک: حسام جان اولا تبریک میگم بهتون. شما پیشرفت فوق العاده ای داشتید. کاملا رو ریتمی که با هم کار کرده بودیم در افشاندی. دُر توهم و میزان اعتماد به نفست کاملا اندازه بود. من مطمئنم کار شما به آهنگ نجات کشیده نمیشه.

دربند بی اعتمادی (رو به حسام): آهنگ نجاتت چی بود؟

حسام: امیدوارم کار به اونجا نکشه که به ضرر همه خواهد شد.

دربند: مگه می خواستی چی کار بکنی؟

حسام: قرار بود خیلیا رو زخمی کنم.

دربند: یعنی چی؟

حسام: می خواستم با اتحادی که بین وکلای بین المللی و دادگاه لاهه برقرار کردم شبکه من و تو رو به ورطه تعطیلی بکشونم.

دربند: بسیار خب... از حسام خداحافظی می کنیم. یک میان برنامه می بینیم و بر می گردیم.

تبلیغات املاک صفی پور پخش می شود. صفی پور با کلاه ایمنی ساختمان سیزده دقیقه یک بند حرف می زند اما روی صحبتش آهنگ پخش می شود و هیچ کس نمی فهمد چه می گوید. (واقعا چرا؟)

یک دابسمش هم به غایت خلاقانه از هموطنان عزیز با دوربین وی جی ای و کیفیت فول اچ دی پخش میشود: ویروون بشی ای دل الهی خون بشی ای دل... (دل بسیاری از مخاطبان ویرونشده و مشکل یبوست و بسیاری از هموطنان مرتفع می گردد.)

دربند بی اعتمادی: سلام دوباره خدمت شما بینندگان برنامه «درفشان برتر». دو نفر به روی استیج اومدن و دو نفر دیگه باید دُر و گوهرهاشون رو بفشونن. شرکت کننده سوم ما درفشونیه از گروه بابک لطیفی... این شما و این «بهروز»!

بهروز روی استیج می آید.

دربند بی اعتمادی: بهروز جان یه کم خودتو معرفی کن.

بهروز: آآآم... من بهروزم... اول یه بادی وزید من کارگردان شدم. بعد یه باد دیگه زد ما رو انداخت تو مجلس. بعد باد سرنوشت فرستادم کانادا... بعد که برگشتم یه نسیم دیگه زد که پرتم کرد تو صداوسیما و الان هم همه کارامو گذاشتم کنار، تمام تمرکزم رو گذاشتم روی پاشیدن در و گوهر.

دربند بی اعتمادی: بسیار خب، چی آماده کردی؟

بهروز: کالکشنی از گوهرفشانی هام.

دربند: خب من میرم، تو بفشان.

بهروز میکروفن را می گیرد و پشتش صفحات بزرگی روشن می شود و تصاویر تلخ و دردناکی از اصغر فرهادی در حال خوردن و بلعیدن جوایز خارجی، بریدن سر مخاطبان و حمله و یورش به سمت منتقدان نشان داده می شود.

بهروز: اصغر فرهادی فیلمساز خیلی بدیه که با کمک یک سری پاپاراتزی و جشنواره های فاسد خارجی الکی گنده شده. این اواخر هم که اینقدر خراب کرد که مجبور شد برای پرت کردن حواس ها از فیلم فروشنده، در مورد گورخواب ها به رییس جمهور نامه بنویسه. همه تون بدونید و هشیار باشین که هر کی با ما در افتاد ور افتاد. یکیش پرویز پرستویی که الان تو خیابون با سنگ می زننش ولی وقتی من تو خیابون راه میرم مردم همه تشکر می کنن و میگن بذارین دستتو ببوسیم که یه تنه داری با مافیای مخوف سینما داری مبارزه می کنی. چراغ ها روشن می شود. دربند بی اعتمادی  به روی استیج می آید و دستش را روی شانه بهروز می گذارد.

رضا فوقانی: بهروز جان بی نظیر بود. من واقعا فیوز پروندم. هه هههه ههه هههههه (روی زمین می افتد.) من همیشه پیگیر برنامه هات بودم. می دیدم قبلا یک ضرب لاطائل می گفتی، الان در دو ضرب هم می بینم کاملا آماده ای. سینمای ایران رو از این رو به اون رو کردی و باعث سربلندی سرگروهت شدی. تبریک میگم.

جامد نیک پیک: آقا بهروز... شما احساس منو نسبت به خودتون می دونین. من واقعا ارادت دارم بهتون ولی امروز انتظار داشتم راجع به داوران دو تابعیتی هم چیزی بگید.

بهروز: آخ... اونا رو یادم رفت.

جامد: با این حال خسته نباشید. براتون در ادامه مسیر آرزوی موفقیت می کنم.

شهرام خاور: آقا بهروز این دری که فشوندی مال خودت بود. ادا در نیاوردی. مثل بعضی ها در و گوهرت رو با فتوشاپ و دستگاه درست نکردی بدی دست مردم. البته تجربه شما از بقیه بیشتر بود. هر هفته برنامه داری و تمرین می کنی. ولی دمت گرم.

[بعد از صحبت های جنجالی شهرام خاور، حسین آقا سنددار غیرقابل انکار از خوبای مطبوعات تهران با انتشار یک ویدویوی کوتاه از فشاندن در و گوهر با دوربین موبایل ثابت کرد که گوهرفشانی اش کاملا طبیعی و اورجینال است و دهان مخالفان را بست.]

بابک لطیفی: بهروز جون؟

بهروز: جون؟

بابک لطیفی: من بهت افتخار می کنم. با احترام به همه من فکر می کنم بین شرکت کننده ها تو از همه بیشتر پیشرفت داشتی. این همه عقبگرد برای آدم با مطالعه و با سابقه ای مثل تو واقعا حیرت انگیزه. من واقعا لذت بردم و مطمئن باش همه جوره حمایتت می کنم... فشارم افتاد دیگه. دمت گرم.

دربند بی اعتمادی از بهروز خداحافظی می کند و می گوید:

- تنها یک نفر دیگر از شرکت کننده ها باقی مونده تا فضا رو با اومدنش عطرآگین کنه. شرکت کننده ای که می تونه به تنهایی مرزهای ژاژخایی رو جابجا کنه. دعوت می کنیم از «محمود» از گروه رضا فوقانی.

محمود با کاپشن شیری رنگ و با لبی خندان و دست هایی که برای تماشاگران و علاقه مندان تکان می دهد روی استیج می آید و بلافاصله یک کاغذ از جیبش در می آورد و شروع می کند به خواندن: بار دیگر بهاااار انسان هاااا فرا رسیده است و شکوفه هاااا...

دربند بی اعتمادی: وایسا ببینم چی میگی؟

محمود: دارم مقدمه شو می خونم.

دربند بی اعتمادی: وقت برای مقدمه نداریم. روال برنامه اینجوریه که من شما رو ترک می کنم، شما وایمیستی جلوی چهار پرودوسر و دُرت رو می فشونی.

محمود (با لبخند): شما تعیین می کنید یا من تعیین می کنم؟

دربند بی اعتمادی: دیگه روال برنامه است دکتر، شرمنده.

محمود (با لبخند): مخلص شما هم هستیم. پیروزی ملت نزدیک است. خواهیم دید.

دربند بی اعتمادی بهت زده و با چهره «خدایا این فازش چیه؟» صحنه را ترک می کند.

یکی از پرودوسرها می پرسد: خب آقا محمود چی برامون آماده کردی؟

محمود: یک نامه به دونالد ترامپ نوشته ااااام که چکیدهای از آن راااا... برایتاااان... می خواااانم.

- بفرمایید.

محمود: آقای ترامپ! کشور آمریکا را از خودبرتربینی، جنگ طلبی، نژادپرستی، خشونت، ثروت اندوزی و شب تو توییتر جواب ملت رو دادن نجات بده!

دربند بی اعتمادی دوباره به استیج بر می گردد. هر چهار پرودوسر از حیرت و شگفتی چسبیده اند به پشتی صندلی های شان.

دربند بی اعتمادی (به داوران): در حال حاضر می توانید اظهار نظر کنید؟

بابک لطیفی: چند لحظه فرصت بدین تا خودمونو پیدا کنیم.

دربند رو به دوربین: چند لحظه به داوران فرصت میدیم. محمود از اجرات راضی بودی؟

محمود: ملت باید راضی باشند. من خدمتگزار کوچک این ملت هستم.

دربند: جامد جان!

جامد نیک پیک: محمود جان هیچی نمی تونم بگم جز این که زدی صحنه و استیج و مسابقه و شرکت کننده ها و همه خوبا و سابقه دارای دُر افشانی رو لت و پار کردی. از نظر من شما به پاس سال ها فعالیت در عرصه گوهرباری و گلواژگی و ثبت جملات ماندگار لایق جایزه این سری از مسابقات هستی.

بابک لطیفی: محمود جون... لهم کردی واقعا. ضربه آخرو به من وارد کردی. هیچکی نتونسته بود اینقدر مختصر و مفید با این حال جامع و کامل، رایگان حرف بزنه! واقعا کفم برید. این که آدم از ترامپ بخواد این موارد رو اصلاح کنه مثل اینه که از کیم جونگ اون بخوای دموکراسی رو حاکم کنه. واقعا لذت بردم. از نظر من تو بهترینی. (با دستش شکل قلب می سازد.)

شهرام خاور: آقای محمود!

محمود: بله؟

شهرام خاور: آقا محمود!

محمود: جانم؟

شهرام: شما از گروه رضا فوقانی ای؟

محمود: بله.

شهرام: مطمئنی؟

محمود بله.

شهرام: میشه نباشی؟

محمود: چرا؟

شهرام: می خوام بگم تو فوق العاده ای، می ترسم پررو شه!

محمود: راحت باشید! بنده فوق العاده هستم و این را همه می دانند!

رضا فوقانی: محمود! عزیزم! محمودم! قشنگم! اینقدر که منو سربلند کردی می ترسم سرم بخوره به سقف... ها، ها، هاااااا، هاااااااااا، یااااااه وااای خداااا... خب... بسیار مفتخرم از این که این مدت با هم کار کردیم. من تنظیم می کردم تو دُر می فشوندی. یادم نمیره اون روز رو که برای صندلی ها سخنرانی می کردی و از جزیره کوچک در غرب آفریقا می گفتی و من پیانو می زدم. امروز هم همه چی رو درست اجرا کردی. بهت افتخار می کنم. از نظر من تو بهترین دُرفشان نه تنها این دوره بلکه در تمام اعصار هستی.

دربند بی اعتمادی از پرودوسرها تشکر و با رأی داوران محمود را به عنوان دُرفشان سال اعلام می کند ولی به محض این که می خواهند دست محمود را به عنوان برنده بالا ببرند، خود محمود شخصی به نام حمید را صدا می زند و اول همه فکر می کنند این هم جزئی از تبلیغات است و منتظر ورود قوطی رب گوجه بودند اما شخص کت و شلوار پوش لاغر اندامی به نام حمید روی استیج می آید و محمود دست او را بلند می کند و می گوید: من حمایت خودم را در این دوره از مسابقات از کلیه اشخاص تکذیب می کنم ولی برنده اصلی ایشان است!

داورها، حضار و تماشاگران، دربند بی اعتمادی و حتی حمیدرضا صفی پور از استیج فرار می کنند و سعی می کنند دنبال پناهگاهی برای خود بگردند. ویروون بشی ای دل، الهی خون بشی ای دل!
برچسب ها:
انتشار یافته: 4
در انتظار بررسی:0
United Kingdom
12:50 - 1396/01/15
عالی بود. پکیدم از خنده. ممنون.
Iran, Islamic Republic of
14:29 - 1396/01/15
ینی عالی بود عالییییییییییی.آخرش بود
Iran, Islamic Republic of
16:15 - 1396/01/15
دابسمش سروش رضایی هم در باره ی استیج خیلی خنده دار بود.
Iran, Islamic Republic of
22:01 - 1396/01/15
بی مزه . من همش و نخوندم ولی واقعا بی مزه بود
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج