طنز؛ زندگی از پشت عینک عارف
۵۰۶۶۲۶
۱۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۴:۴۰
۶۲۸۹ 
دیشب قبل از آنکه دستی به صندلی ها بکشم و حتی کف زمین را جارو کنم، چراغ ها را خاموش کردم و کرکره را پایین کشیدم. مهمان داشتیم و باید زودتر به منزل می رسیدم.
بی قانون؛ ضمیمه طنز روزنامه قانون - مرتضی قدیمی: دیشب قبل از آنکه دستی به صندلی ها بکشم و حتی کف زمین را جارو کنم، چراغ ها را خاموش کردم و کرکره را پایین کشیدم. مهمان داشتیم و باید زودتر به منزل می رسیدم.

هنوز مشغول مرتب کردن قیچی و شانه ها هستم تا بعد هم کف زمین را جارو کنم که آقای عارف با آن لهجه حدفاصل یزد تا استنفورد، سلام و علیک گویان وارد آرایشگاه شد. من که باورم نمی شد خودش باشم گفتم آقای عارف خودتونید؟ دستی به موهای سفیدش کشید و گفت یس. بعد گفتم آخه این وقت صبح برادر؟
 
انگار از حرفم ناراحت شده باشد گفت امروز چندمه؟ گفتم نیمه اسفند را که رد کنی دیگه فرق نمی کنه چندم باشه، عیده. نگاه کن به چنارهای پاستور، ببین چقدر سبز شدند. سبز را چند بار آرام با خود زمزمه کردم تا بگوید خب حالا سبز شدند که سبز شدند. امروز هجدهم اسفنده، یعنی 12 روز تا عید. لبخندی زدم و گفتم خیلی هم خوب. آرایشگر جماعت یازده ماه سال می زنه تا برسه به اسفند.

از بالای عینک نگاهم کرد و گفت چی؟ قیچی را از روی میز برداشتم و چند بار باز و بسته اش کردم و گفتم قیچی دیگه دکتر جان. بعد گفتم ما که از جایی حقوق نمی گیریم منتظر عیدی باشیم. به جایی هم وصل نیستیم بریزن. اسفند که میشه چشم ما به کرم شماست دکتر جان. متعجب نگاهم کرد تا بپرسم چی شده دکتر؟

گفت بریزن؟ چی بریزن؟ کجا بریزن؟ فرصت به بیراهه رفتن را از خیالاتش گرفتم و گفتم عیدی دکتر، عیدی. ما از اوناش نیستیم. دست راستم را نشانش دادم و گفتم دکتر جان ما نون دستمون را می خوریم. خندید و گفت نون بازو منظورته. من هم خندیدم و گفتم دکتر شما هم. از بالای عینک نگاه کرد و گفت وقتی که استنفورد بودم، آنجا برای پول در آوردن باید کار کنی. کار نکنی در خروجی را نشانت می دهند.

شانه و قیچی را برداشتم و به دکتر گفتم یعنی آنجا مثل شهرداری یا متروی تهران نیست؟

جوابم را نداد و نشست روی صندلی تا بعد از بستن پیش بند بپرسم چیکار کنم. گفت مثل همیشه. عینک را که از روی صورتش برداشت گفت چه زود پیر شدم. همه موهام سفید شده. همیشه همین را می گوید. بعد از برداشتن عینک دوست دارم یک بار عینکش را بگیرم و با آن دنیا را ببینم. هر بار خواستم، جرأت نکردم. ترسیدم مبادا از پشت عینکش همه چی خیلی خوب باشد و بعد دلم نخواهد دیگر بی عینک باشم.

چرا تعجب کردید؟ به یک آرایشگر نمی آید چنین نگاهی به زندگی داشته باشد؟ اگر کارشناسی ارشد فلسفه خوانده باشد چطور؟ آن هم در دانشگاه تهران. داغ بودیم و هیچ در اندیشه اجاره خانه و پوشک بچه مولفیکس نبودیم. تا وقتی که پدر همسر، پایان مراسم خواستگاری متذکر شدند مدرک فلسفه را بگذار در کوزه اگر دختر می خواهی. می خواستم تا سر از دوره آرایشگری در بیاورم. بعد هم از آرایشگاه پاستور. بد نیست. حتما بهتر از درآمد یک فارغ التحصیل رشته فلسفه است، آن هم گرایش غرب.

اما این بار تصمیم گرفتم عینکش را بردارم و ببینم. کار اصلاح تمام شده بود که گفتم دکتر جان اجازه هست با اینک شما از خودم یک سلفی بگیرم. گفت «نو پرابلم.» تا عینک را به چشمم زدم دنیا رنگ دیگری پیدا کرد. انگار آسمان آبی آبی شد. ترافیک نبود. گنجشک ها با هم روی درخت ها شوخی عقابی می کردند. کلاغ ها ادای بلبل ها را در می آوردند جای غار غار کردن. هوا دلپذیر شد. اصلا یک وضعی. توی آینه که نگاه کردم خودم را شبیه تام کروز دیدم. وای چه خوب بودم.

توی همین حال و احوال بودم که دکتر عینک را از روی صورتم برداشت و گفت بده عینکو که داره دیر میشه. گفتم جلسه علنی؟ مجلس؟ کمیسیون؟ کت را که می پوشید گفت نه جانم حواست نیست اصلا. امروز هجده اسفنده. کار عید. خانم دکتر منتظره منزل. دست کرد توی جیبش و پاکتی در آورد و گفت عیدت مبارک. پیش پیش سال خوبی داشته باشی. به آینه که نگاه کردم خودم بودم. بیرون هم کلاغی شیرجه رفت برای موشی.
برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج