طنز؛ گزارش یک سرقت
۵۰۶۶۲۹
۱۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۵:۴۸
۶۷۴۴ 
گر بخواهم خیلی مختصر خودم را معرفی کنم این است که من دزدم. اگر بخواهم مفصل تر توضیح بدهم این است که من شراره هستم. یک دزد! یا اگر باز بخواهیم از یک زاویه دیگر من را ببینیم؛ من زنی هستم که دزدی می کنم. ما یک تیمیم.
بی قانون؛ ضمیمه طنز روزنامه قانون - مونا زارع: اگر بخواهم خیلی مختصر خودم را معرفی کنم این است که من دزدم. اگر بخواهم مفصل تر توضیح بدهم این است که من شراره هستم. یک دزد! یا اگر باز بخواهیم از یک زاویه دیگر من را ببینیم؛ من زنی هستم که دزدی می کنم. ما یک تیمیم.
 
کامران نصاب دوربین مدار بسته است اما چون شعور کافی و وافی ندارد، از قدیم خانه هر کسی می رفت، اینور و آنورش دوربین مخفی کار می گذاشت و دیدیم اگر بیاید توی تیم ما شرفش بیشتر است تا کار قبلی اش. همین شد که حالا دوربین های مدار بسته طلافروشی ها را نصب می کند و ما هم از این طرف توی خانه زیر نظرشان داریم. اسد هم که تکلیفش معلوم است، وحشی تیم است، وقتی که همه برنامه ها درست انجام شد، برای جمع کردنش اسد را می اندازیم وسط. من هم که مشخص است. با کفش های پاشنه بلند و دسته چکم اسلحه می کشم تا اسد و فرهاد بیایند.

البته فرهاد دیگر توی تیم ما نیست چون وقتی در حالت ضد نور با ساک های پر از طلا، چهار نفری با لباس های مشکی در خیابان راه می رفتیم و باد توی موهای مان می خورد، بالانس تیم را به هم ریخت. قاعدتا همه می دانند که من باید وسط بایستم و یک مرد این طرفم و یک مرد آن طرفم. اما فرهاد درک بصری نداشت. می خواست وسط بایستد و کلا تصویر را به هم می ریخت و ما هم انداختیمش بیرون.

حالا پشت ویترین طلافروشی ایستاده ام و توی هندزفری ام صدای چیپس خوردن کامران می آید. منتظر بودم مشتری ها بروند بیرون. دیوانه حرکات خودم قبل از سرقتم. اینطور که چشم هایم خمار و جستجوگر می شود و آدامس می جوم دل هر کسی را زخمی می کند. دستکشم را دستم کردم و آدامسم را باد کردم و ترکاندم. آدامس چسبید به شیشه طلافروشی و کامران توی گوشم داد زد: «چه غلطی می کنی؟! این عقده ای بازیا چیه؟»

طلافروش در حالی که دهانم با آدامس به ویترین چسبیده بود از پشت ویترین نگاهم کرد و از مغازه بیرون آمد و داد زد: «خانم چی کار می کنی؟ نچسبونید خودتونو به این ویترین لامصب!» نمی دانستم الان به صلاح است آدامس را از شیشه جدا کنم بکنم توی دهانم یا بقیه آدامس را از دهانم دربیاورم به شیشه واگذار کنم. گزینه یک را انتخاب کردم. کامران داد زد: «خاااک بر سرت! دختری مثلا» طلافروشی چند لحظه نگاهم کرد. جلوتر از خودش وارد طلافروشی شدم و گفتم: «اون سرویس یاقوت تون رو می خوام ببینم.»

به ویترینش نگاه کرد و گفت: «یاقوت نداریم!» زیر لب گفتم: «این سبزا چیه کامران؟» کامران مکث کرد و گفت: «سنگ متولدین اردیبهشت؟» به گردنبند اشاره کردم و گفت: «زمرد منظورتونه» بشکن زدم. برق سگ هایش توی چشمم بود که گفت: «شما چهار بار دیگه ام اومدید اینجا.» چشم هایم را خمار کردم و گفتم: «خیلی چشممو گرفته.» دستم رو روی هندزفری گذاشتم و آرام گفتم: «گرفتی!» سرش را آورد جلو و گفت: «جان؟»

زیر لب گفتم: «بدجور چشممو گرفتی! نمی خوام ازت طلا بزنم. اسلحه رو که کشیدم ازم بگیرش با لگد بزن تو پهلوم فرار کنم.» کامران داد زد: «شراره صدات نمیاد.» یعنی بهتر از این نمی شد عشقم را به طلافروش محبوبم نشان دهم. آب دهانش را قورت داد. انگشتم را جلوی بینی ام گذاشتم تا صدایش در نیاید. به جدم قسم 10 بار جلوی آینه تمرین کردم با چه فشار و فاصله ای انگشتم را جلوی دماغم بذارم که دماغم پهن به نظر نرسد. باز هم یک جای کار را غلط رفتم که دهانش کج شد و چشمش را انداخت پایین.

کامران گفت: «30 ثانیه دیگه برق مغازه رو قطع می کنم. اسلحه رو بکش.» دستم را توی کیفم بردم و دنبال اسلحه گشتم. اسپری و کیف عینک نمی گذاشت پیدایش کنم. دستم به یک چیز دیگر خورد. لعنتی ظرف غذای ظهرم بود. کیف لوازم آرایش را انداختم روی میز و طلافروش گفت: «دوربین مخفیه؟» کیفم را روی پیشخوان خالی کردم و گفتم «یه لحظه ببخشید.» کامران گفت: «پشت شلوارت گذاشتی! بدو»

دستم را سمت کمرم بردم و اسلحه را بیرون کشیدم و طلافروش جیغ زد و داد زدم: «طلاها رو بریز تو کیفم.» با ابروهایم به اسلحه اشاره کردم و زیر لب گفتم: «بگیرش» اسلحه را بردم جلوتر و از دستم کشید و صدای افتادن کامران از پشت مانیتورش آمد. با سرم تاییدش کردم و از پشت دخل بیرون آمد با ته کفش کوباند توی پهلویم. خواستم فرار کنم که یکی دیگر کوباند توی ستون فقراتم. چشم هایم از درد و تعجب گرد شد که با ته اسلحه زد توی سرم و افتادم زمین. بیشعور اسلحه ندیده بود، جوگیر شده بود. با نوک کفشش چند بار زد توی شکمم و بقیه اش یادم نیست تا چشمم را توی ماشین پلیس با دستبندهای توی دستم باز کردم.

اسد زودتر از همه فرار کرده بود و من و یک سرباز دون پایه توی ماشین نشسته بودیم. سرباز زیر لب گفت: «پیس پیس، ببین من کلید دستبند رو می ذارم روی صندلی ماشین، تا درو باز کردم، بزن تو پهلوم فرار کن.» چند لحظه نگاهش کردم و آدامسم را ترکاندم و گفتم: «نمی خواد.» یعنی می خواهم بگویم همه می خواهند قهرمان هم بشوند بلکه اتفاق خاصی بیفتد، آخر سر هم آنکه گوشه ای ماستش را خورده قهرمان قصه می شود چون وول بیخودی نزده، مثل همین اسد!
برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج