۱۵۷۵۱۱۹
۷۸۳
۷۸۳
پ

بچه‌ها بو می‌کشند، هر چند گوشی‌تان را از آن‌ها قایم کنید!

در شرایط بحران‌های سیاسی و اجتماعی، سلامت روان کودکان به ‌شدت آسیب‌پذیر می‌شود. کودکان توان تحلیل اخبار و تنش‌های سیاسی را ندارند و شنیدن یا دیدن این اطلاعات می‌تواند باعث اضطراب، ترس، بی‌خوابی، پرخاشگری یا گوشه‌گیری در آنها شود.

غزل حضرتی در روزنامه اعتماد نوشت: «در شرایط بحران‌های سیاسی و اجتماعی، سلامت روان کودکان به ‌شدت آسیب‌پذیر می‌شود. کودکان توان تحلیل اخبار و تنش‌های سیاسی را ندارند و شنیدن یا دیدن این اطلاعات می‌تواند باعث اضطراب، ترس، بی‌خوابی، پرخاشگری یا گوشه‌گیری در آنها شود. نقش والدین در این شرایط، کلیدی و تعیین‌کننده است.» این پیام را غروب یکشنبه در کانال مدرسه گذاشتند، درست همان لحظه‌ای که پسرم داشت از من می‌پرسید: «چرا شوهر دوستت رو گرفتن؟»

2432828_836

غروب آخرین روز تعطیلی بود و من در حال کار پشت سیستم نشسته بودم در خانه. پسرم هم داشت برای خودش نقاشی می‌کشید. دوستم تماس گرفت و گفت: «با شوهرم در خیابان انقلاب راه می‌رفتیم که یکهو ریختند و ما فرار کردیم و همسرم را گم کردم. نمی‌دانم چه کنم.» و ناگهان زد زیر گریه. استیصالش از آن سوی خط کاملا مشخص بود و من این سوی خط دایما دلداریش می‌دادم که کمی صبر کن و همان حوالی بچرخ، حتما پیدایش می‌شود. دوستم اما حال خوبی نداشت و دایم می‌گفت اگر گرفته باشندش چه کنم؟ سعی کردم کمی آرامش کنم و به او اطمینان دادم اگر تا یکی، دو ساعت دیگر خبری نشد به من بگو تا بتوانم از چند نفر برایت پیگیری کنم.

همه این مکالمه را پسرم می‌شنید. ناگزیر بودم از اینکه جلوی او حرف بزنم. تلفنم که تمام شد، گفت: «چه اتفاقی برای «ن» افتاده؟ چرا گریه می‌کرد؟» گفتم: «همسرش را گم کرده.» او که برایش عجیب بود این جوابم، گفت: «مگه مردهای بزرگ هم گم میشن؟ کجا و چه جوری گم کرده؟» گفتم: «رفته بودند بیرون، مامورها ریختند و اینها فرار کردند و همدیگر را گم کردند.» تعجبش بیشتر شد. «مامورها یعنی‌ کیا؟ چرا ریختند؟ می‌خواستند اینها را دستگیر کنند؟» گفتم: «نمی‌دانم می‌خواستند اینها را دستگیر کنند یا نه، اما خب قطعا می‌خواستند یا عده‌ای را دستگیر کنند یا مردم را پخش کنند.» سوالاتش بیشتر می‌شد و من افتاده بودم در دور حساسی که باید جواب می‌دادم و یکسری مسائل را برایش روشن می‌کردم. با وجود اینکه علاقه‌ای نداشتم پسرم در ۷ سالگی اینها را بداند، گفتم: «مردم بعضی اوقات نسبت به یکسری چیزها اعتراض دارند، عصبانی می‌شوند. می‌آیند در خیابان. شعار می‌دهند، داد می‌زنند، می‌گویند صدای ما را بشنوید، ما شکایت داریم.» گفت: «خب، بعد پلیس می‌گیردشان؟» گفتم: «نه همیشه، ولی وقتی تعدادشان خیلی زیاد می‌شود و شعارهای زیادی می‌دهند پلیس سعی می‌کند پخش‌شان کند و از جمع شدنشان جلوگیری کند.» گفت: «خب‌، چرا؟» گفتم: «برای اینکه تعدادشان بیشتر نشود.» خودم می‌دانستم جواب‌هایم گنگ و کلی است و اصلا قانع‌کننده نیستند. اما هر چه می‌خواستم کمترین اطلاعات و در عین حال درست‌ترین اطلاعات را بدهم، نمی‌شد انگار. مکالمه اینجا با تلفنی دیگر قطع شد. دوستم بود که می‌خواست خبر پیدا شدن همسرش را بدهد و من یک نفس راحت کشیدم. پسرم باز پیدایش شد و گفت: «همسر «ن» پیدا شد؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس نگرفته بودنش.» گفتم: «بله، خدارو شکر نگرفته بودنش.» گفت: «اینهایی که می‌گیرن رو می‌برن زندان؟» گفتم: «بعضی اوقات بله، بعضی اوقات هم رهاشون می‌کنند.» گفت: «مثل اون دوستت که چند سال پیش رفت زندان و به خاطرش خیلی ناراحت بودین؟» گفتم: «بله، مثل همون دوستم که خدارو شکر بعد از چند وقت آزاد شد.» رفت سر بازی‌اش و کارتونش را روشن کرد. می‌دیدمش از گوشه چشم که دارد همزمان کارتون می‌بیند و فکر می‌کند. برای ذهن کودکانه او این اطلاعات خیلی زود بود. اما ناچار بودم در این حد به او بگویم که چه شده. گرچه نمی‌دانستم چه می‌شود. او نمی‌دانست مردم برای چه در خیابانند. باز سرش را انداخت پایین و ادامه کارتونش را دید. مغزم داشت داغ می‌کرد از اینکه چرا نمی‌توانم به او بگویم واقعیت داستان چیست. اما آرامشم را حفظ و سعی کردم روی گزارشم تمرکز کنم. داشت دیر می‌شد.

ساعت ۷ شب بود و من باید همان شب تمامش می‌کردم

چند دقیقه بعد اینستاگرام را باز کردم تا از اطلاعات پستی که ذخیره کرده بودم، استفاده کنم. صدای داد و فغان مردم در یکی از پست‌های یک صفحه خبری خانه را پر کرد. پسرم پرید کنارم و گفت: «ببینم چی شده؟» گفتم: «هیچی، صدای درگیری بود.» گفت: «بذار ببینم دیگه، تورو خدا.» گفتم: «رفت پایین دیگه پیداش نمی‌کنم.» دمغ برگشت سرجایش و من صدای گوشی‌ام را بستم.

همان موقع پیامی را در کانال مدرسه دیدم که حواستان به بچه‌ها باشد. با خودم گفتم حواسمان چطور به بچه‌ها باشد. در جنگ اسراییل، بچه‌ها را برداشتم و بردم شمال. جلویشان حرفی از کلمات جنگ و حمله و اسراییل و اینها نمی‌زدیم. با اشاره با هم صحبت می‌کردیم. روز سوم پسرم به بقیه بچه‌های خانه گفت: «بچه‌ها این ایرانه، این اسراییل. دارن بمب میندازن سمت هم.» و خودش را از روی متکاها پرت کرد پایین.

بچه‌ها می‌شنوند هر چند شما با صدای آرام حرف بزنید. آنها می‌بینند هر چند شما گوشی‌تان را از آنها قایم کنید. آنها بو می‌کشند همه‌ چیز را. می‌فهمند بحران را. هر قدر تلاش کنیم بچه‌ها را دور نگه داریم از فضایی که درونش داریم زندگی می‌کنیم، آنها بحران را می‌بینند و حس می‌کنند.

Native Ad

وب گردی

خبرفوری: کچل ها بزودی منقرض میشوند

معرفی شامپو ضد ریزش مو در برنامه زنده صدا سیما!!

سفارش محصول

کماکل، فراتر از الکل

تولید کننده انواع ضدعفونی کننده‌های اسانس دار

مشاهده اطلاعات بیشتر

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

Bartarinha Native Ads

ارسال نظر

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «برترین ها» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج