اظهارات برادر همسر رهبر انقلاب درباره زندگی شخصی ایشان
فریدالدین حداد عادل گفت که آقا مجتبی در مسائل امنیتی، نظامی و سیاسی تقریباً ۲۵ سال دستیار آقا بود.
انتخاب: فریدالدین حداد عادل گفت که آقا مجتبی در مسائل امنیتی، نظامی و سیاسی تقریباً ۲۵ سال دستیار آقا بود.

آنچه میخوانید، متن کامل گفت و گوی فریدالدین حداد عادل است با نشریه خط، متعلق به خانه طلاب جوان است:
آقا پروژههای سنگینی به ایشان واگذار میکرده است. مثلاً در رابطه با رفع اختلاف بین مسئولین یا پروندهی اقتصاد مقاومتی یا ارتباطات با فرماندهان نظامی و از این دست کارها. در مسائل امنیتی، نظامی و سیاسی تقریباً ۲۵ سال دستیار آقا بوده است.
آقا مجتبی از خرداد ۷۶ فعالیتهای سیاسی به عهدهاش گذاشته شد. نقل است که آقای فدوی گفتهاند یک وقت حاجآقا مجتبی یک چیزی به ما گفتند که دستور عملیاتی داشت؛ شک کردیم که اگر انجام دهیم، ممکن است خرده بگیرند. خدمت آقا میرسند و آقا میفرماید: حرف آقا مجتبی حرف من است.
آقا چند مرتبه در جاهای مختلف فرموده بودند که آقا مجتبی آقازاده نیست و خودش آقا است.
فریدالدین حداد عادل درباره نحوه آشنایی و ازدواج رهبر انقلاب با همسرش اظهار کرد: یک روز پدرم به من گفت: یک مطلبی هست که به نظرم بهتر است فعلاً کسی خبردار نشود. چند وقت پیش یک خانمی بدون اینکه خودش را معرفی کند، آمده مدرسه برای خواستگاری از زهرا. ما هم مخالفیم که زهرا در زمان تحصیل ازدواج کند و گفتهایم نه. ولی اخیراً متوجه شدهام که آن خانم، همسر حضرت آقا بوده است.
من گفتم: زهرا که خوشش نمیآید همسر روحانی شود. پدرم گفت: بله، اینطوری میگوید، ولی حالا برویم جلو، بگوییم بعد از کنکور بیایند ببینیم چه میشود.
ایشان زمان خواستگاری معمم نبود و خیلی سادهزیست و سادهپوش بود، همینطور خوشبرخورد و کمشوخی.
اقامت کوتاه در قم
خواهرم از حفاظت خیلی بدش میآمد. زمان نامزدی میگفت: چکار کنیم این گرفتاری را؟ خوش به حال شما که آزادانه میروید و میآیید... یکبار گفتم: وقتی بیرون میروید، بگردید یک پاساژی را پیدا کنید که دو در داشته باشد، آنجا پیاده شوید و بگویید ما یک دوری میزنیم و برمیگردیم؛ بعد از در دیگر بیرون بروید. دو، سه بار این کار را کرده بودند ولی نشده بود.
اول ازدواج، خواهرم به آقا مجتبی گفت: من نمیخواهم قم بیایم. آقا مجتبی هم گفتند: من طلبهام و درس میخوانم و درس میدهم؛ اگر میشود چند ماهی بیایید و بعد تصمیم بگیریم.
مخالفت خواهرم دو، سه دلیل داشت: یکی اینکه در تهران دانشجو بود، دیگر اینکه کارش هم در تهران بود، دلیل بعد اینکه خانوادهاش هم اینجا بودند.
خلاصه اینها چند ماه قم بودند و، چون خواهرم راضی به زندگی در آنجا نشد، حاجآقا برگشتند تهران و روش دیگری را انتخاب کردند. ایشان سه، چهار روز قم بود و دو، سه روز آخر هفته تهران. بعدها که بچهها به دنیا آمدند، صبح میرفت قم و شب برمیگشت؛ ولی به احترام خانمش خانهشان را به قم نبردند.
زندگی پسر رهبر
زندگی آقا مجتبی بسیار طلبگی و ساده است. در قم که بودند، خانهی ساده و وسایل محدودی داشتند. کف خانه هم تنها با موکت مفروش بود. وقتی هم که برگشتند به تهران، رفتند و در یک خانهی ۷۰، ۸۰ متری ساکن شدند. خواهرم در مدرسه کار میکرد و خردخرد فرش ماشینی و مبل راحتی تهیه کرد. مبل سبزرنگی بود. با شوخی به خواهرم میگفتم آخر این چه رنگی است گرفتهای؟! و اینطور سر به سرش میگذاشتم. یک بار خواهر بزرگترم گفت: فرید! دربارهی این مبل حرف نزن! زهرا بعد از مدتها پول جمع کرده مبل خریده و تو مدام به رنگش گیر میدهی، او هم اذیت میشود. قبول کردم.
حالا بعد از بمباران، این مبل بزرگترین چیزی است که از آن خانه باقی مانده است!
ما، اما بچهی «شمیران» هستیم. سال ۵۰ در پاسداران خانه داشتیم. پدربزرگ ما به لحاظ مالی در وضعیت خوبی بود؛ لذا سختی این زندگی برای خواهرم چند برابر بود. باور کنید حاجآقا اگر حقوق سر ماهِ خانمش نمیآمد، زندگیشان نمیچرخید؛ در صورتی که میگفتند اسب دارد، ویلا دارد و بچههایش در انگلستان به دنیا آمدهاند.
در مجموع سختیها و محدودیتهای زندگیشان زیاد بود. پسر رهبر باشی و نتوانی با زن و بچه یک آبمیوهفروشی بروی! وقتی مسافرت میروی، اینقدر محدود باشی!
حاجآقا اگر وقت داشتند، تقریباً همهی کارهای خانه را انجام میدادند. ایشان به یک معضل جدی در فامیل تبدیل شده بود! بچه عوض میکرد، بچه را حمام و دستشویی میبرد، با اینکه روحانی بود ساک بچه را جابهجا میکرد، سر کالسکه را میگرفت، به بچه غذا میداد، همهکار میکرد. خانمم به من میگفت: پسر رهبر است، مجتهد است و درس خارج هم میگوید، بچه هم عوض میکند، ولی تو یک بار بچههایت را عوض نکردهای!
واقعاً در رفتارش اندکی تبختر و تکبر نیست. مثلاً پای کتری بزرگ خانوادگی مینشیند و چای درست میکند. وقتی سینی هم دست میگرفت برای تعارف چای، جز در مقابل نامحرم که محدودیت داشت، سینی را به هیچکس نمیداد. بعد از چای هم استکانها را جمع میکرد و میشست.
این را هم بگویم تا متوجه این نکته شوید. موقعی که زخمی از زیر آوار بیرون آمدند، گفته بودند: من نمیروم تا تکلیف خانمم معلوم شود. نهایتاً به بهانهی خطرات امنیتی و احتمال بمباران دوباره، ایشان را از آنجا بردند.
در سادهزیستی، حاجآقا مجتبی خیلی شبیه آقاست. یک وقتی منزلشان بودیم و مشغول صحبت. ایشان گفت: من یک جلسه دارم و باید بروم. دیدم وقتی دارد دکمههای قبا را میبندد، سختش است؛ یعنی احساس کردم سختش است.
گفتم: دکمه کمی پایینتر است. گفتند: خودم میدانم! نتوانستم کنجکاویام را کنترل کنم، گفتم: این لباس عجیب نیست؟ گفتند: نه، مشکلی ندارد و خداحافظی کردند و رفتند.
به زهرا گفتم: این لباس انگار بد دوخته شده است. حاجآقا تلاش میکرد دکمه را ببندد، ولی خیلی سختش بود. گفت: به خاطر اینکه دکمه جور دیگری دوخته شده است؛ این پیراهنهای خودمان را متناسب با شخص راستدست میدوزند؛ اما این لباس آقا بود.
گفتم: چرا لباس آقا را میپوشند؟ گفت: آقا آنقدر لباسها را استفاده میکند که سرآستینها میرود و گاهی پاره میشود و میخواهد رفو کند. آقا مجتبی میگوید این را نپوشید، در دیدارها وجههی خوبی ندارد، بدهید من بپوشم. با التماس و خواهش لباسهای آقا را کم میکند تا آقا مجبور شوند لباس نو سفارش دهند، بعد خودش لباسهای آقا را میپوشد.
خیلی سادهزیست است، خیلی! مادرمان از یک سفری دو کاپشن آورده بود، یکی برای من و یکی برای ایشان. من الآن چند دست کاپشن عوض کردهام، ولی ایشان همان یک کاپشن را استفاده میکنند.
یادم میآید سالها پیش، ایشان در یک جمع چندنفرهای در فضیلتهای آیتالله مشکینی صحبت کردند. خیلی به ایشان علاقه داشتند. گفتند: یک وقت آقا دیداری داشتند با آقای مشکینی. آقا آمدند بدرقهی ایشان و گفتند کفشهای آقای مشکینی کدام است؟ بعد آنها را گرفتند و گفتند: بچهها بروید برای آقای مشکینی یک کفش نو بیاورید.
بعد از دیدن کفشهای کهنهی حاجآقا مجتبی گفتم: با این اوضاع کفشهایتان مثل آقای مشکینی شده، آنها را عوض کنید. گفت: مشکلی ندارند، واکس بزنم نو میشوند.
حضرت آقا خیلی خشن بود در مورد ازدواج مجدد و موقت. در مورد حاجآقا هم همینطور است. آقایی که کارهای دفتر ایشان را انجام میدادند، گفتند: ایشان از پدرش سختگیرتر است. گفتهاند هرکس ازدواج مجدد یا موقت کرد، دیگر دفتر من نیاید؛ شوخیاش را هم اجازه نمیدادند.
حاجآقا سخت زندگی میکرد و به خودش سخت میگرفت. شش ماه در سال روزه بود. آخرین بار که با هم ناهار خوردیم، زنگ زد که بیایید. تیم حفاظت عوض شده بود و سخت میگرفتند. از درِ «کشور دوست» تا برسیم خدمت ایشان، نیم ساعت طول کشید. گفت: دلم تنگ شده بود. ما هم گفتیم دل ما هم تنگ شده بود. گفتم: چه عجب شما روزه نیستید؛ خندهاش گرفت. در همانجا پرسیدم: به نظر شما جنگ میشود؟ گفت: تا آقا را ترور نکنند، جنگ نمیشود.
حاجآقا مثل حضرت آقا اهل ادبیات نیست، ولی فیلم زیاد میبیند. ایشان در علوم روز و فنی خیلی مسلط است؛ به بحث سواد مالی جدید اشراف دارد؛ در حوزهی استارتاپها خیلی قوی است و خوب میفهمد.
ایشان خیلی روانشناسی خوانده است و دلیلش را هم نمیدانم. سطح و عمقش هم فراتر از مطالعهی روانشناسی است. ما در حوزهی کاری با هم ارتباط نداشتیم، ولی گاهی وقتها برخی ترفندهای مشاوره و روانکاوی و علوم شناختی را بهکار میبرد. یک وقت یکی از نوجوانهای فامیل ناراحت بود و من داشتم با او صحبت میکردم. یک لحظه که آن نوجوان بیرون رفت، حاجآقا مجتبی به من گفت: آقا فرید، به معنای واقعی بغلش کن و توضیح داد آغوش چه اثرات مهمی دارد؛ یا مثلاً میگفت دستش را بگیر؛ این اثر را دارد.
ایشان خیلی خوب گوش میدهد؛ مثل مشاورها. برخی فنون مشاوره را هم خیلی خوب بلد است و توان اقناع بالایی دارد. حاجآقا حتی چند کتاب در حوزهی ارتباطات را از خواهرم گرفته بودند و خوانده بودند.
جنگ بلد
در مسائل نظامی حضور پررنگی داشتهاند. یک بار یکشنبه میخواستم بروم دیدن آقا. آقا مجتبی گفت یکشنبه نیایید، چون روز دیدار نظامی است و فضا نظامی است. اصلاً آقا در این روز، آن آقای لطیفی که در روزهای دیگر میبینید نیستند.
یادم میآید ما با یک فرماندهای آشنا شدیم و با ایشان یک کارهایی انجام میدادیم. بعد از مدتی حاجآقا از من سراغ کارهایم را گرفت. گفتم: با فلانی دارم این کار را جلو میبرم. ایشان گفت: احتیاط کنید، این آقا چند سال پیش یک مسئلهی حفاظتی داشته است؛ نمیدانم مُحِق بوده یا خطاکار، ولی به هر حال مراقب باش! ایشان اشخاص را به جزئیات میشناخت.
اطلاع دارم که با شهید سلامی و سردار فدوی هم ارتباط زیادی داشتند. جنبههایی از امور نظامی هست که رُخکار نیست ولی خیلی مهم است؛ مثلاً رفع اختلافات میان سرداران عالیرتبه. در بخشی از اینها حاجآقا ورود داشت و نظر میداد و کمکهایی کرد به حضرت آقا.
یک بار رفتم خدمت ایشان. وقتی نشستیم، گفتند: شما کسی را که از ساختمان بیرون رفت دیدید؟ گفتم کسی بیرون نرفت. گفتند: یادت میآید یک بار گفته بودم که یک افسر امنیتی هست و خیلی روی اسرائیل کار کرده است؟ قبل از شما اینجا بود، میخواستم مطمئن شوم او را ندیدهای که بتوانم در موردش صحبت کنم. یعنی ارتباطات خاص اینچنینی هم داشتند با افراد نظامی.
ارسال نظر