۳۴۵۴۷۱
۱۹ نظر
۵۰۰۸
۱۹ نظر
۵۰۰۸
پ

اشک‌ عروس خانم در جدایی از داماد ۹۱ ساله

زن سالخورده فقط نگاه می‌کرد. سکوت کرده بود و گویی داشت خاطره آن سال‌های دور و نزدیکش را مرور می‌کرد.

روزنامه ایران: زن سالخورده فقط نگاه می‌کرد. سکوت کرده بود و گویی داشت خاطره آن سال‌های دور و نزدیکش را مرور می‌کرد.

چروک‌های روی صورتش رد سال‌ها تجربه را نشان می‌داد و پشت آن نگاه، انگار داشت‌با تقدیر می‌جنگید. اسم «طلاق» که آمد از خلوت خودش بیرون آمد و قطره‌های اشک چشمان خسته‌اش را خیس کرد.

صدای پسرش بود که در اتاق شعبه ۲۴۴ دادگاه خانواده مجتمع صدر می‌پیچید. پسرش مردی بود در آستانه چهل سالگی و به نظر می‌آمد حوصله نداشته حتی لباس اتوشده‌ای از کمدش انتخاب کند و حالا او از ننگ طلاقش حرف می‌زد.

«آقای قاضی، مادر من در این سن و سال ازدواج نکرده که بخواهد طلاق بگیرد. آن هم جدایی در کمتر از یک سال آبرو و حیثیت‌مان رفته... حالا با چه رویی به در و همسایه، آشنا و فامیل بگوییم مادر پیرم را طلاق داده‌اند؟»

مرد با صدای بلند و یک نفس داشت حرف می‌زد و قاضی بهروز مهاجری هم با دقت گوش می‌داد و بین حرف‌های او گاهی سری تکان می‌داد. به‌نظر می‌آمد قاضی هم به دانستن گذشته این وصلت عجیب علاقه‌مند شده.مرد ادامه داد: «من اگر می‌دانستم قرار است مادر پیرم کتک بخورد هرگز اجازه نمی‌دادم پا تو خانه‌ آن پیرمرد بگذارد. چه‌کسی عزیز‌تر از مادر؟ جای قدم‌هایش روی چشم‌ما... اما فکر کردیم شاید به همدمی احتیاج داشته باشد. حالا بعد از دو سال زندگی به جای آرامش هر روز باید بشنویم یک جای بدنش کبود شده...»

زن سالخورده با شنیدن این حرف‌ها ناگهان روی صندلی جا به‌جا شد و با گوشه روسری‌اش اشک چشمانش را پاک کرد. بعد نگاهش را از پسرش برگرداند و به پنجره خیره شد. شاید داشت در دلش روزنه‌ای به زندگی دوباره با همسر اولش باز می‌کرد.پسر همچنان داشت حرف می‌زد: «... برگه شکایت‌نامه موجود است و نشان می‌دهد که فرزندان شوهر مادرم کتکش زده‌اند، بعد هم با نقشه و ترفند می‌خواهند او را طلاق بدهند. این انصافه که با آبروی ما بازی کنند؟ آن هم در حالی که پیرمرد بیچاره از هیچ‌چیز خبر نداشته باشد؟»

قاضی مرد را به آرامش دعوت کرد و در ادامه از مادر او خواست حرف بزند. زن نگاهش را به سوی قاضی برگرداند. ۶۵ سالش بود و صدایی یکنواخت و آرام داشت. آهی کشید و گفت: چند سال پیش همسرم را از دست دادم و تنها شدم. بعد از آن با بچه و عروس و نوه‌ها سرم گرم بود تا اینکه سال گذشته یکی از عروس‌هایم پیشنهاد داد دوباره ازدواج کنم. همان حرف‌هایی را زد که معمولاً همه می‌گویند. گفت از تنهایی در می‌آیی و همدمی برای خودت پیدا می‌کنی. مرد مورد نظر هم پدربزرگ دوستش به نام حسن بود که ۹۱ ساله است. همسر او به خاطر بیماری فوت شده بود و سال‌ها تنها زندگی می‌کرد. اطرافیان می‌گفتند شما همدم یکدیگر می‌شوید و این آخر عمری کمتر غصه می‌خورد.

همانطور که حرف می‌زد زن نگاهی به پسرش انداخت و نگاهی به آن طرف‌تر. کسی از خانواده شوهرش در دادگاه نبود جز یک وکیل که زیر دستش داشت کاغذها را جابه‌جا می‌کرد. بعد ادامه داد:‌ وقتی دیدم بچه‌ها هم با ازدواجم موافق هستند قبول کردم حسن به خواستگاری‌ بیاید. برای من شخصیت مهم بود که داشت. خیلی راحت بله را گفتم و شدم عروس حاج حسن. دلم خوش بود که این سال‌های آخر را در کنار هم به خوبی و آرامش سپری می‌کنیم.زن نفسی تازه کرد و انگار از اینکه کسی پیدا شده پای درد دلش بنشیند ادامه داد: در یک مراسم ساده با مهریه ۳۰ میلیونی به عقد هم درآمدیم و بعد از تهیه وسایل لازم به خانه همسر جدیدم رفتم. او به خاطر سنش بیمار بود و من هم با میل از شوهرم مراقبت می‌‌کردم. اوایل ازدواج همه راضی بودند و ما هم خدا را شکر می‌کردیم. هر بار دختر و پسرهایش به خانه ما می‌آمدند به گرمی از آنها استقبال و پذیرایی می‌کردم. حواسم به این بود که برای کسی دلخوری پیش نیاید.

ولی وقتی بچه‌هایم به دیدنم می‌آمدند مشکلات شروع می‌شد. شوهرم هم به خاطر بیماری ناتوان‌تر شده بود و نمی‌توانست در مقابل بچه‌ها از من دفاع کند. به نظرم بچه‌هایش نگران ارثیه بودند و با احساس خطر تمام دارایی‌های پیرمرد را به نام خودشان زدند. من ناراحت نشدم دلم خوش بود همدمی دارم و سایه‌ای بالای سرم تا اینکه امسال پسرم خواست مرا برای زیارت با خودش به مشهد ببرد. با اینکه بلیت هم خریده بود بچه‌های شوهرم ناراحت شدند و اجازه ندادند پدرشان را تنها بگذارم. کسی هم حاضر نبود پدرش را چند روز نگهداری کند. کم کم اختلاف‌ها بالا گرفت و یک روز همه ریختند روی سرم و کتکم زدند. شاید اگر پلیس سر نمی‌رسید برایم اتفاق بدی می‌افتاد.

قاضی همچنان گوش می‌داد و مرد چهل ساله و آقای وکیل سکوت کرده بودند. پشت در دادگاه زن و شوهر جوانی آمده بود برای دریافت اجازه سرپرستی یک کودک همان موقع قاضی سکوت را شکست و گفت: «مادرجان ادامه دهید؟ چه شد که به فکر طلاق افتادید؟»

پیرزن بلافاصله جواب داد: «من که دنبال طلاق نبودم. بچه‌هایش از او امضا و اثر انگشت گرفته‌اند برای طلاق. فکر نکنم اصلاً شوهرم خبر داشته باشد. حاج آقا الآن دیگر۹۱ ساله است و به سختی می‌تواند کارهایش را انجام دهد. بارها از روی تخت افتاده، با این که من دائم هشدار می‌دادم که از جایش تکان نخورد و اگر کاری هست به خودم بگوید. اما کو گوش شنوا؟ بچه‌هایش هم این افتادن‌ها را از چشم من می‌دیدند. با همه اینها بارها به او گفتم؛ تنهایم نگذار و کنارم بمان. اما افسوس که...» قطره‌های اشک دیگر اجازه نداد زن حرف‌هایش را تمام کند.

سپس آقای وکیل که مردی سالمند بود بلند شد و رشته کلام را در دست گرفت. رو به قاضی و بعد از زمینه چینی درباره این طلاق در هر سن و جایگاهی جایز نیست و اشاره به وضعیت پیش آمده؛ گفت: «این زوج توافق کرده‌اند که از هم جدا شوند و مدارک هم در پرونده موجود است. با توجه به‌شرایط موجود و ناتوانی جسمانی موکلم و نیز اختلافات عمیق بین دو خانواده بهتر است آنها هرچه سریعتر از هم جدا شوند.»

پیرزن هم با سر حرف‌های وکیل را تأیید کرد و دستش را روی دست پسرش گذاشت وآن را فشرد.

بعد طوری که کسی نشنود زیر گوش پسرش چیزی گفت، اما پسر با صدای بلند پاسخ داد: «نه مادر جان؛ چرا شرمنده؟ شما روی سر ما جا دارید. قدمتان روی چشم همه ما...» قاضی مهاجری هم وقتی مطمئن شد این زوج هیچ راه برگشتی ندارند ختم جلسه را با صدور حکم‌طلاق اعلام کرد. همه حاضران به حکم طلاق توافقی رضایت دادند و از اتاق بیرون آمدند.
پ
برای دسترسی سریع به تازه‌ترین اخبار و تحلیل‌ رویدادهای ایران و جهان اپلیکیشن برترین ها را نصب کنید.
آموزش هوش مصنوعی

تا دیر نشده یاد بگیرین! الان دیگه همه با هوش مصنوعی مقاله و تحقیق می‌نویسن لوگو و پوستر طراحی میکنن
ویدئو و تیزر میسازن و … شروع یادگیری:

همراه با تضمین و گارانتی ضمانت کیفیت

پرداخت اقساطی و توسط متخصص مجرب

ايمپلنت با ١٥ سال گارانتي 9/5 ميليون تومان

ویزیت و مشاوره رایگان
ظرفیت و مدت محدود

محتوای حمایت شده

تبلیغات متنی

سایر رسانه ها

    نظر کاربران

    • بدون نام

      اگه قبل ازازدواج بابزرگترمشورت میکردن امروزاینجوری ازهم جدانمیشدن ،امان ازدست زوجین خودسر

    • بدون نام

      بیچاره پیرزن ولی کاش مهدیه روکمترمیگرفت شایدعلت کدورت بچه هابی تاثیردرمقدارمهریه نبوده باشه وکاش باشخص جوانترازدواج میکرد

      پاسخ ها

      • user

        بچه های اون خانواده یه نوکر بی جیره و مواجب میخواستن تا از پدر از کار افتاده شون نگهداری کنه الانم که دیدن داره نفس های آخر رو میکشه پیرزن بیچاره رو این طوری بیرونش کردن خدا نگذره از هر چی آدم از خدا نترس و کلاشه

    • الهه

      بیچاره میخاسته ا از تنهایی در بیاد نه چشمش دنبال پول اون پیرمرده بوده نه چیزی بچه های اون پیرمرده هیچی نمیفهمیدند که پیرزنه بدبخت را به کتک گرفتند انگار داشتند ی پهلوون را میزدند

    • Amir

      من جوان به خاطرترس ازهمین مهریه حاظربه ازدواج نیستم

    • سسس

      برای خانواده پیرمرد متاسفم. حتی اگر یه پرستار تمام وقت بیارن برای پدرشون بیشتر از این زن هزینه اش میشه. به جای این همه بلوا، حالا که پول پیرمرد رو هم از چنگش در آوردن این دو تا رو به حال هم میذاشتن لااقل پدرشون آخر عمری تنها نمونه...
      اونها حاضر نشدن یک روز پدرشون رو نگه دارن که خانمش بره مشهد. حالا میخوان چیکار کنن؟!

    • بدون نام

      خانواده پیر مرد فقط به فکر نگهداریش بودن
      یا بقول دوست مون پرستار تمام وقت
      ترس از ارث هم دلیل بود

    • بدون نام

      بچه های پیرمرد عجب ادم های بی رحمی بودن

    • هوشنگ جان عزیزم بیچاره

      جدا خیلی برای این مادر ناراحت شدم و دلم سوخت ... اونایی که بهش جسارت کردن رو خدا نبخشه .. خدا به این مادر و پسر سلامتی بده و دلشون رو خوش کنه به حق این شب قدر

    • بدون نام

      چه پیرزن مهربانی، خدا میمونه چخ کاسه ایی زیر نیم کاسه هستش در ثانی کجا 65سال پیرزنه

    • بدون نام

      خخخخ.تو ایران هیچکی به هیچکی اعتماد نداره.تا خبری میشه همه........؟

    • غنچه

      سلام من از شما ناراحت هستم یا تمام نظرهای مردم بزارید چه خوب چه بد اگر که مردم برای شما اهمیت دارند

    • user

      بچه های اون مرد واقعا آدم های بی وجدانی بودن ولی این خانم هم نباید حاضر میشد زن مردی به اون سن و سال بشه یه پیر مرد از کار افتاده 91 ساله چه شوهری و همدمی میشد برای این خانم که قبول کرد زنش بشه یعنی نفهمید که اونا فقط دنبال یه پرستار مفتی برای پدرشون هستن ؟

    • بدون نام

      عجب بچه های کثیفی

    • محمد

      هرچه تقدیرباشدهمان می شود.

    • بدون نام

      چه چی

    • بدون نام

      عروس رفته گل بچینه

    • داریوش

      کاش شوهرش یا یکی از خانوادهء شوهرش هم در دادگاه حاضر میشدن و حرفاشونو میگفتن که از این ماجرا یکطرفه برداشت نمیشد

    • بدون نام

      خوبه

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

    از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

    در غیر این صورت، «برترین ها» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

    بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج