زندگی جهنمی بلوچ های گلستان
میگویند در بهشت زندگی میکنیم، اما هیچ چیز نداریم. نه آب، نه گاز، نه راه، نه مدرسه. آفاق، یک پرده کهنه را کنار میزند و میگوید: «نگاه کنید!همین پشت، خودمان را میشوییم. جهاد هفتهای یک بار با تانکر آب میآورد. از داخل خانهها هم عکس بگیرید.» بچهها دورش را میگیرند. قد و نیم قد هستند.
گزارش مریم طالشی در ایران نوشت: میگویند در بهشت زندگی میکنیم، اما هیچ چیز نداریم. نه آب، نه گاز، نه راه، نه مدرسه. آفاق، یک پرده کهنه را کنار میزند و میگوید: «نگاه کنید!همین پشت، خودمان را میشوییم. جهاد هفتهای یک بار با تانکر آب میآورد. از داخل خانهها هم عکس بگیرید.» بچهها دورش را میگیرند. قد و نیم قد هستند. یکیشان، آنکه کوچکتر است، انگار که فهمیده باشد موضوع مهمی در کار است، به تقلید از مادر، پرده جلوی خانهشان را کنار میزند تا بشود عکس گرفت.
خانه، یکی از ۶ اتاق ردیف شده کنار هم است که در هر کدام یک خانواده زندگی میکنند. در خانه هم همان پرده رنگ و رو رفته است که پسر بچه آن را کنار زده. کنار اتاقها وسایل مختصری دیده میشود. چند دست رختخواب، یک زیرانداز کهنه، چند تکه ظرف و خرده ریزهای دیگر. بیرون اتاق هم آفتابههای پلاستیکی ردیف شدهاند. تمام دارایی خانواده همین است. حکایت مهاجران دیرین گلستان.
«در روستاهای دور افتاده افغانستان هم اینجور زندگی نمیکنند. این وضع زندگیمان است. هیچ امکاناتی نداریم. قبلاً روی زمین کشاورزی میکردیم. به خاطر اینکه دستمان تنگ بود با بنیاد هماهنگ شدیم. حالا بنیاد زمینهایمان را گرفته. شکایت کردهایم اما هنوز که نتیجه نداده. هیچ درآمدی نداریم غیر از یارانه.» اینها را مرد میگوید. اصالتاً سیستانی است و زاده گلستان. ۵۳ ساله. پدرش ۹۰ سال پیش از زاهدان مهاجرت کرده. خیلی فامیلهایش هنوز آنجا هستند.
نمیخواهد اسمش آورده شود. میگوید دردسر میشود. زنش، آفاق اما میگوید: «اسم و فامیل من را بیاورید. آفاق باغبانی.» اهل گرگان است. از اینجا که زندگی میکنند، حوالی دلند بخش رامیان، فوقش ۴۰ دقیقه تا گرگان راه باشد. «دو سال است که حسرت دارم سر قبر پدر و مادرم بروم. پول نیست. نمیتوانیم از جایمان تکان بخوریم.»
آفاق بغض میکند. گوشه چشمها جمع میشوند و نزدیک است که اشکش سرازیر شود که چیزی یادش میافتد: «توالت را هم ببینید. فیلم و عکس بگیرید.» توالت مشترک بین ۶ خانوار را یک پرچین ساخته شده از نی، احاطه کرده که در حال از هم پاشیدن است. اینجا اسمش سازمان حاجی منصور نودانی است. خودشان اینجور میگویند. «شب، مار داخل خانههایمان میآید. مجبوریم هر چند وقت یک بار داخل خانهها را گچ کنیم وگرنه خانه پر از موش و جانوران دیگر میشود.» و بعد به سمت نخستین خانه اشاره میکند که زنی چادر به کمر بسته با دستهای گچی مقابل آن مشغول کار است. «گچ را خودمان با دست به دیوار میمالیم. چارهای نیست. تابستان یک پنکه برای خنک کردن نداریم. زمستان هم با هیزم خودمان را گرم میکنیم. اینجا خیلی قشنگ است اما خودتان میبینید چه وضعی داریم.»
شاخههای درختان در هم فرو رفته و سقفی سبز را کنار خانهها تشکیل داده. صدای پرندگان، آمیخته با سکوتی که خاص جنگل است، فضا را دل انگیز میکند. برای رسیدن به جاده اصلی باید راه باریک و خاکی را گرفت و برگشت؛ همان راهی که بچههای آفاق و باقی خانوادهها هر روز آن را طی میکنند تا سر جاده برسند و از آنجا روانه مدرسهشان در دلند شوند. آفاق یک دختر دانشجو هم دارد.
***
«کوهسنگی» مثل اسمش زیباست؛ روستایی حوالی رامیان. 50 سال قدمت دارد. محل سکونت بلوچهای مهاجر که بچههایشان با آن چشمهای درخشان و لباسهای رنگارنگ، زودتر از بقیه به استقبال هر تازه واردی میآیند. ردیف لباسهای آویزان روی طناب در پس زمینه سبز، آدم را وادار میکند لنز دوربین را به آن سمت نشانه برود. «عکس را برای اینستاگرام میخواهی؟» صاحب صدا، پسر بچهای است 10 ساله. سوار دوچرخه. «تو اینستاگرام داری؟!»: «دارم. اسمش محمد صالح 2016 است. عکسم را بفرست برایم.» فاطمه و آیناز هم انگار که یخشان تازه باز شده باشد، جلو میآیند. فاطمه کلاس سوم است. این نزدیکی مدرسه نیست. بچهها «قره قاج» مدرسه میروند. آیناز، میهمان است. از چابهار آمده. بچهها به شنیدن صدای «ماه بیگم» کنار میروند تا مادربزرگ، جواب غریبه را بدهد.
ماه بیگم با آن جذبه و هیبت بزرگ فامیل، پیش میایستد و بچهها و نوههایش که حالا از خانهها بیرون آمدهاند، پشت سرش بیصدا میمانند. 50 سال است اینجا زندگی میکند؛ به قدمت روستا. پدرش از زابل مهاجرت کرده و به گلستان آمده.«ما از قدیم اینجا کشاورزی کردهایم. در این روستا 40 خانواریم. بعضیها ماندهاند و بعضی دیگر برای کارگری به اطراف مهاجرت کردهاند. اینجا زندگی کردن سخت است. آب نداریم. آن تانکر را میبینی؟ کل آبمان همین است.» ماه بیگم، خیلی چالاک، آنطور که به سن و سالش نمیخورد، به سمت تانکر بزرگ آبی رنگ که روی آن جابه جا آثار زنگ زدگی دیده میشود، میرود و چند نفر دنبالش راه میافتند. یک پسر بچه دبه به دست، با نزدیک شدن حاضران، خودش را پشت تانکر قایم میکند.
از بین حاضران یکی میگوید: «رامین را خبر کنید.» رامین آذرخش، یکی از 9 بچه ماه بیگم است. «اینجا آب و گاز نداریم. قبل از انتخابات مجلس، نمایندهها آمدند و قول دادند برایمان کاری بکنند، اتفاقاً انتخاب هم شدند اما هنوز خبری نیست. 200 متر آن طرفتر همه چیز هست. روستاهای بلوچها بیشترشان آب و گاز ندارند. بچهها باید مسافت زیادی را طی کنند تا به مدرسه برسند.»
ماه بیگم چیزی به زبان زابلی به پسرش میگوید؛ انگار روی مسألهای تأکید میکند.«همه قول میدهند و ما را فراموش میکنند.»
***
تابلوی «الله آباد»، مسیر را به سمت روستای بلوچ نشین کج میکند. حوالی آزادشهر، جنگل دلند. دو سوی جاده باریک را درختان بلند گرفتهاند. نخستین خانه روستا با فاصله کمی از ابتدای جاده نمایان میشود. اینجا خانه حلیمه است. حلیمه نارویی. ۷۰ساله. اصالتش زابلی است. پدرش مهاجر بوده. حلیمه همین جا شوهر کرده و بچههایش را وسط جنگل دنیا آورده. آنوقتها کسی بیمارستان وضع حمل نمیکرده. حلیمه برای خودش یک پا ماما بوده؛ آنوقتها که چشمهایش هنوز سو داشته و دستهایش، قدرت. ۷ تا پسر دارد و ۳ تا دختر، بجز آن دو بچهای که فوت کردهاند. ۳ تا از پسرها برگشتهاند زاهدان. «آنجا کار و بارشان بهتر بود. مغازه دارند و کار اداری میکنند. اینجا آب و هوا خوب است.
پدرهای ما از هوای بد آنجا مهاجرت کردهاند. از طوفان شن که هیچ چیز برای آدم نمیگذاشت. حالا بعضی بچههای ما اینجا میمانند و کشاورزی میکنند. بعضی هم برمیگردند به شهر خودمان. قبلاً زیاد میرفتم زاهدان و زابل، حالا جانش را ندارم. زاهدان، شهر است؛ مثل تهران. شهر بزرگی است. اینجا اما عادت کردهایم.»
بلوچهای الله آباد، توت فرنگی و هلو میکارند. فصل توت فرنگی تمام شده اما هلوها دیگر کم و بیش رسیدهاند. بوی ملایمی در فضا احساس میشود؛ شبیه مخلوطی از میوهها. «حلیمه برای خودش یک پا مرد بوده. از طایفه نارویی است. خلیفه، پدربزرگم، از طایفه براهویی بود. خیلی مؤمن بود. فقط عبادت میکرد. همه کارها روی دوش مادربزرگ بود. خلیفه، چند سال آخر عمرش زاهدان زندگی میکرد. همانجا مرد. بیسکوییت موزی خیلی دوست داشت. همیشه در چفیهاش میگذاشت.» فرشته، نوه حلیمه است. با مادربزرگ زابلی صحبت میکند. حلیمه چادرش را باز میکند تا طرح روی پیراهنش معلوم شود. فرشته میگوید، زابلیها خیلی به حفظ سنتهایشان اهمیت میدهند.
الله آباد حالا کمتر از یک سال است که آب و گاز دارد. قبلاً باید مسافت زیادی را طی میکردند تا با دبه آب بیاورند. «بلوچها بچه زیاد میآورند. بعضیها چند تا زن دارند و از هرکدام چند بچه. امکانات اما نیست.الله آباد مدرسه دارد اما تا کلاس پنجم بیشتر نیست. بعضیها نمیگذارند دخترهایشان ادامه تحصیل بدهند. بعضیها اما دخترها را دانشگاه میفرستند. اعتیاد هم هست.»
از بالای دیوار کوتاه حیاط خانه حلیمه میشود محوطه روبهرو را دید که مردان بلوچ با لباسهای محلی کم کم در آن جمع میشوند. یکدست سفید. فرشته میگوید: «کسی مرده. تشییع جنازه است.» فرشته چیزی به زبان زابلی میگوید. حلیمه نیمخیز میشود. چشمها از پشت شیشه ضخیم عینک، نمناک به نظر میرسند.
خانه، یکی از ۶ اتاق ردیف شده کنار هم است که در هر کدام یک خانواده زندگی میکنند. در خانه هم همان پرده رنگ و رو رفته است که پسر بچه آن را کنار زده. کنار اتاقها وسایل مختصری دیده میشود. چند دست رختخواب، یک زیرانداز کهنه، چند تکه ظرف و خرده ریزهای دیگر. بیرون اتاق هم آفتابههای پلاستیکی ردیف شدهاند. تمام دارایی خانواده همین است. حکایت مهاجران دیرین گلستان.
«در روستاهای دور افتاده افغانستان هم اینجور زندگی نمیکنند. این وضع زندگیمان است. هیچ امکاناتی نداریم. قبلاً روی زمین کشاورزی میکردیم. به خاطر اینکه دستمان تنگ بود با بنیاد هماهنگ شدیم. حالا بنیاد زمینهایمان را گرفته. شکایت کردهایم اما هنوز که نتیجه نداده. هیچ درآمدی نداریم غیر از یارانه.» اینها را مرد میگوید. اصالتاً سیستانی است و زاده گلستان. ۵۳ ساله. پدرش ۹۰ سال پیش از زاهدان مهاجرت کرده. خیلی فامیلهایش هنوز آنجا هستند.
نمیخواهد اسمش آورده شود. میگوید دردسر میشود. زنش، آفاق اما میگوید: «اسم و فامیل من را بیاورید. آفاق باغبانی.» اهل گرگان است. از اینجا که زندگی میکنند، حوالی دلند بخش رامیان، فوقش ۴۰ دقیقه تا گرگان راه باشد. «دو سال است که حسرت دارم سر قبر پدر و مادرم بروم. پول نیست. نمیتوانیم از جایمان تکان بخوریم.»
آفاق بغض میکند. گوشه چشمها جمع میشوند و نزدیک است که اشکش سرازیر شود که چیزی یادش میافتد: «توالت را هم ببینید. فیلم و عکس بگیرید.» توالت مشترک بین ۶ خانوار را یک پرچین ساخته شده از نی، احاطه کرده که در حال از هم پاشیدن است. اینجا اسمش سازمان حاجی منصور نودانی است. خودشان اینجور میگویند. «شب، مار داخل خانههایمان میآید. مجبوریم هر چند وقت یک بار داخل خانهها را گچ کنیم وگرنه خانه پر از موش و جانوران دیگر میشود.» و بعد به سمت نخستین خانه اشاره میکند که زنی چادر به کمر بسته با دستهای گچی مقابل آن مشغول کار است. «گچ را خودمان با دست به دیوار میمالیم. چارهای نیست. تابستان یک پنکه برای خنک کردن نداریم. زمستان هم با هیزم خودمان را گرم میکنیم. اینجا خیلی قشنگ است اما خودتان میبینید چه وضعی داریم.»
شاخههای درختان در هم فرو رفته و سقفی سبز را کنار خانهها تشکیل داده. صدای پرندگان، آمیخته با سکوتی که خاص جنگل است، فضا را دل انگیز میکند. برای رسیدن به جاده اصلی باید راه باریک و خاکی را گرفت و برگشت؛ همان راهی که بچههای آفاق و باقی خانوادهها هر روز آن را طی میکنند تا سر جاده برسند و از آنجا روانه مدرسهشان در دلند شوند. آفاق یک دختر دانشجو هم دارد.
***
«کوهسنگی» مثل اسمش زیباست؛ روستایی حوالی رامیان. 50 سال قدمت دارد. محل سکونت بلوچهای مهاجر که بچههایشان با آن چشمهای درخشان و لباسهای رنگارنگ، زودتر از بقیه به استقبال هر تازه واردی میآیند. ردیف لباسهای آویزان روی طناب در پس زمینه سبز، آدم را وادار میکند لنز دوربین را به آن سمت نشانه برود. «عکس را برای اینستاگرام میخواهی؟» صاحب صدا، پسر بچهای است 10 ساله. سوار دوچرخه. «تو اینستاگرام داری؟!»: «دارم. اسمش محمد صالح 2016 است. عکسم را بفرست برایم.» فاطمه و آیناز هم انگار که یخشان تازه باز شده باشد، جلو میآیند. فاطمه کلاس سوم است. این نزدیکی مدرسه نیست. بچهها «قره قاج» مدرسه میروند. آیناز، میهمان است. از چابهار آمده. بچهها به شنیدن صدای «ماه بیگم» کنار میروند تا مادربزرگ، جواب غریبه را بدهد.
ماه بیگم با آن جذبه و هیبت بزرگ فامیل، پیش میایستد و بچهها و نوههایش که حالا از خانهها بیرون آمدهاند، پشت سرش بیصدا میمانند. 50 سال است اینجا زندگی میکند؛ به قدمت روستا. پدرش از زابل مهاجرت کرده و به گلستان آمده.«ما از قدیم اینجا کشاورزی کردهایم. در این روستا 40 خانواریم. بعضیها ماندهاند و بعضی دیگر برای کارگری به اطراف مهاجرت کردهاند. اینجا زندگی کردن سخت است. آب نداریم. آن تانکر را میبینی؟ کل آبمان همین است.» ماه بیگم، خیلی چالاک، آنطور که به سن و سالش نمیخورد، به سمت تانکر بزرگ آبی رنگ که روی آن جابه جا آثار زنگ زدگی دیده میشود، میرود و چند نفر دنبالش راه میافتند. یک پسر بچه دبه به دست، با نزدیک شدن حاضران، خودش را پشت تانکر قایم میکند.
از بین حاضران یکی میگوید: «رامین را خبر کنید.» رامین آذرخش، یکی از 9 بچه ماه بیگم است. «اینجا آب و گاز نداریم. قبل از انتخابات مجلس، نمایندهها آمدند و قول دادند برایمان کاری بکنند، اتفاقاً انتخاب هم شدند اما هنوز خبری نیست. 200 متر آن طرفتر همه چیز هست. روستاهای بلوچها بیشترشان آب و گاز ندارند. بچهها باید مسافت زیادی را طی کنند تا به مدرسه برسند.»
ماه بیگم چیزی به زبان زابلی به پسرش میگوید؛ انگار روی مسألهای تأکید میکند.«همه قول میدهند و ما را فراموش میکنند.»
***
تابلوی «الله آباد»، مسیر را به سمت روستای بلوچ نشین کج میکند. حوالی آزادشهر، جنگل دلند. دو سوی جاده باریک را درختان بلند گرفتهاند. نخستین خانه روستا با فاصله کمی از ابتدای جاده نمایان میشود. اینجا خانه حلیمه است. حلیمه نارویی. ۷۰ساله. اصالتش زابلی است. پدرش مهاجر بوده. حلیمه همین جا شوهر کرده و بچههایش را وسط جنگل دنیا آورده. آنوقتها کسی بیمارستان وضع حمل نمیکرده. حلیمه برای خودش یک پا ماما بوده؛ آنوقتها که چشمهایش هنوز سو داشته و دستهایش، قدرت. ۷ تا پسر دارد و ۳ تا دختر، بجز آن دو بچهای که فوت کردهاند. ۳ تا از پسرها برگشتهاند زاهدان. «آنجا کار و بارشان بهتر بود. مغازه دارند و کار اداری میکنند. اینجا آب و هوا خوب است.
پدرهای ما از هوای بد آنجا مهاجرت کردهاند. از طوفان شن که هیچ چیز برای آدم نمیگذاشت. حالا بعضی بچههای ما اینجا میمانند و کشاورزی میکنند. بعضی هم برمیگردند به شهر خودمان. قبلاً زیاد میرفتم زاهدان و زابل، حالا جانش را ندارم. زاهدان، شهر است؛ مثل تهران. شهر بزرگی است. اینجا اما عادت کردهایم.»
بلوچهای الله آباد، توت فرنگی و هلو میکارند. فصل توت فرنگی تمام شده اما هلوها دیگر کم و بیش رسیدهاند. بوی ملایمی در فضا احساس میشود؛ شبیه مخلوطی از میوهها. «حلیمه برای خودش یک پا مرد بوده. از طایفه نارویی است. خلیفه، پدربزرگم، از طایفه براهویی بود. خیلی مؤمن بود. فقط عبادت میکرد. همه کارها روی دوش مادربزرگ بود. خلیفه، چند سال آخر عمرش زاهدان زندگی میکرد. همانجا مرد. بیسکوییت موزی خیلی دوست داشت. همیشه در چفیهاش میگذاشت.» فرشته، نوه حلیمه است. با مادربزرگ زابلی صحبت میکند. حلیمه چادرش را باز میکند تا طرح روی پیراهنش معلوم شود. فرشته میگوید، زابلیها خیلی به حفظ سنتهایشان اهمیت میدهند.
الله آباد حالا کمتر از یک سال است که آب و گاز دارد. قبلاً باید مسافت زیادی را طی میکردند تا با دبه آب بیاورند. «بلوچها بچه زیاد میآورند. بعضیها چند تا زن دارند و از هرکدام چند بچه. امکانات اما نیست.الله آباد مدرسه دارد اما تا کلاس پنجم بیشتر نیست. بعضیها نمیگذارند دخترهایشان ادامه تحصیل بدهند. بعضیها اما دخترها را دانشگاه میفرستند. اعتیاد هم هست.»
از بالای دیوار کوتاه حیاط خانه حلیمه میشود محوطه روبهرو را دید که مردان بلوچ با لباسهای محلی کم کم در آن جمع میشوند. یکدست سفید. فرشته میگوید: «کسی مرده. تشییع جنازه است.» فرشته چیزی به زبان زابلی میگوید. حلیمه نیمخیز میشود. چشمها از پشت شیشه ضخیم عینک، نمناک به نظر میرسند.
تبلیغات متنی
-
۵ ترفند فوری برای مقابله با اضطراب در لحظه
-
هزینه لیپوماتیک (عمل پیکرتراشی) در سال ۱۴۰۴ چقدر است؟
-
پای یک رهبر معنوی مشهور به پرونده اپستین باز شد!
-
پهپاد ایرانی به نزدیکترین فاصله با ناو لینکلن رسید
-
چرا حمله به ایران برای ترامپ دشوار است؟
-
راهنمای کامل خرید جوراب
-
واکنش ترامپ به حضورش در جزیره اپستین
-
خانهای که چشم یک ایران را اشکی کرد
-
صادرات نظامی روسیه از مرز ۱۵ میلیارد دلار عبور کرد
-
وام مسکن برای این افراد ۵۰۰ میلیون شد
-
هدف احتمالی ترامپ از «محاصره دریایی ایران» فاش شد
-
جشن غیرمعمول یک خانواده اهل ترکیه در کعبه
-
کودتای رونالدو ۳۰ میلیون دلار به عربستان ضرر زد
-
پدیده دنیای مداحان در شبکه سه رونمایی شد
-
حمله بازیکن پیشین پرسپولیس به مجری شبکه افق
-
پهپاد ایرانی به نزدیکترین فاصله با ناو لینکلن رسید
-
چرا حمله به ایران برای ترامپ دشوار است؟
-
هدف احتمالی ترامپ از «محاصره دریایی ایران» فاش شد
-
عراقچی: ۱۸ تا ۲۰ دی ربطی به اعتراضات نداشت
-
موقعیت احتمالی ناو آبراهام لینکلن روی نقشه مشخص شد
-
گبرلو، حساب پناهی را از فرخنژاد و کرمی جدا کرد
-
پزشکیان دستور آغاز مذاکرات با آمریکا را صادر کرد
-
کاهش هزار تومانی نرخ دلار در بازار امروز
-
ایران تمام سفرای عضو اتحادیه اروپا را احضار کرد
-
بابک زنجانی کارزار مبارزه با فساد راه انداخت!
-
محدودیتهای ترافیکی آخر هفته اعلام شد
-
هزینه زندگی در ایران، عربستان و امارات یکسان شد!
-
صداوسیما، اهداف ایران در جنگ احتمالی را لو داد
-
خبر واریز کالابرگ ماه رمضان تکذیب شد
-
لودگی دو مجری شبکه سه روی آنتن زنده خبرساز شد
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
مداح مشهدی شعار «این آخرین نبرده» را اجرا کرد
-
یک افغانستانی صاحب جایزه بدترین خانه سال جهان شد!
-
خشم منوچهر هادی در جشنواره فجر: دیکتاتور هستید!
-
سفارت ایتالیا در تهران تعطیل شد
-
خبر فوری علی لاریجانی در رابطه با آمریکا
-
ورود کاروان نظامی بزرگ آمریکا به عراق
-
رابعه اسکویی از مردم عذرخواهی کرد
-
بازیگران در جشنواره فجر مشکیپوش شدند
-
ادامه اعزام نیرو و تجهیزات نظامی آمریکا به منطقه
-
حضور بازیگر پرحاشیه در جشنواره فجر به چشم آمد
-
اندونگ نه؛ بمب پرسپولیس یک استقلالی دیگر است
-
خبر مهم؛ آمریکا در حال تخلیه پایگاه العدید قطر
-
جزئیات طرح جدید افزایش حقوق کارمندان
-
حرکت زشت و زننده مجری شبکه افقِ صداوسیما
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
چه بگویم خواهرم درد تورا که میشنوم خودم رافراموش میکنم امان از فیش های چند میلونی امان از وعدهای ...... امان از .......
پاسخ ها
واقعا چرا کسی به صفحه های مجازی دارندگان فیشهای حقوقی حجوم نمیبره؟
چون اونا وطنی هستن و قابل پیگیری ...
اما تمام زور و عقده شون و صدالبته بی فرهگیشون رو برای خارج از کشور صرف میکنن
خب این چه ربطی به بلوچ هاداره ایناسیستانی وشمالی هستن وهیچ بلوچی باچنین وضعیتی شمال زندگی نمیکنه بگین سیستانی نه بلوچ