۱۵۸۴۸۷۷
۱۶
۱۶
پ

روایت آرزو و چند نفر دیگر از بامداد هولناکِ شنبه در اکباتان

گزارش روزنامه «پیام ما» از انفجارهای محله‌های اکباتان و کوهک در بامداد ۱۶ اسفند را می‌خوانید.

روزنامه پیام ما: «لحظه‌ به‌ لحظه،‌ دقیقه به دقیقه را می‌شمردم تا صبح شود.» این تجربه «آرزو» از انفجارهای سهمناک در منطقه کوهک است. هر بمبی که می‌افتاد، آتشی بزرگ به راه می‌انداخت و خانه‌اش را روشن می‌کرد. او دو ساعت پی‌در‌پی زیر موج سنگین،‌ دقیقه‌ها را می‌شمرد تا نور صبحگاه دمید و آسمان آرام گرفت. «فرشاد» و «امین» که در اکباتان ساکن بودند هم وضعیت بهتری نداشتند. آنها با هر انفجار می‌گفتند این آخری است و دوباره انفجار و انفجار. نخستین ساعت‌های شنبه، ۱۶ اسفند، غرب تهران لرزید؛ چنان سخت که کسی را یارای خوابیدن نبود.

1

خانه آرزو در کوهک است. ۱۰ دقیقه به ۲ بامداد بود که بمباران این منطقه شروع شد؛ یکی‌یکی بمب می‌افتاد و خانه‌شان می‌لرزید. «از یک جایی به‌بعد دیگر در تاب و توان تحمل ما نبود. گفتیم بخوابیم،‌ هر چه می‌خواهد بشود، ولی نمی‌شد.»

تا ساعت چهار صبح این منطقه به‌واسطه بمباران می‌لرزید. در لحظه نوشتن این گزارش یعنی ساعت ۱۳ روز شنبه همچنان دود منطقه را گرفته و آرزو می‌تواند شعله‌های آتش را ببیند. اما این آتش کجا و آنچه در ساعت ۲ تا ۴ آرزو دیده بود، کجا! «در تاریکی نشسته بودیم. از پنجره نور قرمز در خانه پخش می‌شد. دوباره انفجار و دوباره روشن شدن خانه.»

انفجارهای بامداد شنبه در این منطقه با آنچه در روزهای قبل در آنجا اتفاق افتاد، فرق داشت؛ با جنگ دوازده‌روزه هم. «به دوستانم می‌گویم تاکنون چنین چیز ترسناکی را تجربه نکره بودم. در این محدوده پادگان زیاد است و تا حدی با ما فاصله دارند، اما انفجارهای دیشب مربوط به سایر مراکز بود و در حد یک خیابان با هم فاصله داشتیم.»

در آن وضعیت که کوهک زیر موج بمباران قرار داشت‌، ساکنان آن منطقه تنها می‌توانستند نظاره‌گر باشند. برای آنها زیر آن‌همه آتش‌بار سنگین امکان خروج از خانه مهیا نبود. «باورم نمی‌شود این روزها را تجربه می‌کنم، آن‌هم از فاصله‌ای به این نزدیکی.»

آرزو در آن ساعت‌ها تنها یک امید برایش مانده بود‌، طلوع خورشید و فرارسیدن صبح. «خداخدا می‌کردم صبح شود. وقتی هوا روشن شد، گفتم چه خوب که بار دیگر صبح را دیدم.»

دیدم آسمان از دود پر شده

فرشاد خانه‌اش در اکباتان است. در جنگ دوازده‌روزه هم تهران را ترک نکرد و در خانه ماند. ساعت ۲ صبح با صدای انفجار از خواب پرید. «اولین بمب که افتاد، بیدار شدم. ساختمان و شیشه‌ها می‌لرزید.»

یکی از خبرهایی که آن ساعت در برخی کانال‌ها و گروه‌های خبری پخش شد، به دود مسمومی برمی‌گشت که در هوای آن محدوده در جریان است.

همان وقت یکی از دوستان فرشاد که از اضطراب جنگ از خواب پریده بود، خبر را دید. به فرشاد پیام داد و گفت مراقب دود باشد،‌ پنجره‌ها را ببندد و نزدیک بالکن نشود. «یکی از دوستانم درباره دود پیام داد. ما بلوک‌های پشتی هستیم و کمتر درگیر دود می‌شویم. به‌سمت پنجره رفتم و دیدم آسمان از دود پر شده است.»

در آن ساعت شب ساکنان اکباتان همه با ترس از خواب پریدند. «همسایه‌هایمان جیغ می‌زدند. بیرون آمدم و در راهرو با همسایه‌ها ایستادم.»

فرشاد تجربه جنگ دوازده‌روزه را هم دارد. او تمام آن روزها در خانه‌اش ماند. اما آنچه در نخستین ساعات شنبه، ۱۶ اسفند، تجربه کرد، با آن جنگ فرق دارد. «شب آتش‌بس هم ما اینجا انفجار داشتیم،‌ اما آنها محدود و در حد ۲۰ دقیقه و با صدای کمتر بود. اما در این شب، دو ساعت تمام صدای انفجار می‌شنیدیم. هر بار فکر می‌کردیم تمام می‌شود و دوباره صدای مهیبی از بیرون می‌آمد و ساختمان را می‌لرزاند.»

ساعت چهار در اکباتان هم زمین و آسمان آرام گرفت. فرشاد به خانه برگشت و توانست برای ساعتی استراحت کند‌، تا فردا که چه شود.

شیشه همه خانه‌های رو به محل انفجار شکسته

امین هم ساکن اکباتان است،‌ او هم در بلوک‌هایی ساکن است که رو به محل انفجارها نبودند. تنها خوش‌شانسی امین این است که پسرش نشانه‌ای از ترس از خود بروز نمی‌دهد‌، با‌این‌حال، او هم مثل بقیه اکباتان‌نشین‌ها نتوانست بخوابد. «شیشه خانه‌هایی که رو به محل انفجار بودند،‌ شکسته و همه ترسیده بودند.»

بسیاری از اهالی بلوک فاز دو به طبقات منفی ساختمان رفتند تا انفجارها تمام شود‌. درنهایت ساعت ۴ صبح خسته و فرسوده به خانه‌هایشان برگشتند.

تنها یک عبارت برای توصیف آن شب: هولناک

خانه «سمیه» در مهرآباد جنوبی است. بااین‌حال، آن شب هولناک غرب تهران او در خانه برادرش در استاد معین بود. در آن منطقه خانه‌ها می‌لرزید و صدای انفجار گوش همه را از هر صدایی پر کرده بود. «وقت انفجارها بیدار بودم،‌ در ذهنم بود که امشب غرب را می‌زند. ساعت ۲ شروع شد. هیچ‌وقت جنگ را چنین از نزدیک ندیده بودم.»

سمیه شعله‌های آتش را می‌دید و دودی که منطقه را گرفته بود. می‌ترسید و نمی‌دانست چه باید بکند. او تنها یک عبارت برای توصیف آن شب دارد. «هولناک».

امیدم به صبحی بود که فرامی‌رسد

«ابوذر» خانه‌اش در شادمان در ستارخان است. او هم زیر موج انفجار مهرآباد تا صبح نخوابید. خانه با هر بمبی که می‌افتاد، تکان می‌خورد. پسرش هم بیدار بود و بی‌تاب. «امیدم به صبحی بود که فرامی‌رسد.»

او آن شب تاب آورد تا صبح روز بعد بتواند شب هول غرب تهران را روایت کند. شبی که ساکنان بسیاری از محله‌های غرب تهران تا صبح بیدار ماندند، شبی که آنها همراه با خانه‌هایشان از ترس لرزیدند و به انتظار آمدن صبح ماندند، به طلوع دوباره خورشید و روشن شدن آسمان.

محتوای حمایت شده

ارسال نظر

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت، «برترین ها» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج