طنز؛ فیلم سازی به سبک کیمیایی!
حتما قبول دارید که بعضی دیالوگ ها و لحظات در تمام فیلم های مسعود کیمیایی دیده می شود. بر همین اساس سعی کردم داستانی بنویسم که خیلی شبیه آثار کیمیایی باشد.
ویژه نامه نورورزی روزنامه قانون - مهرداد نعیمی: حتما قبول دارید که بعضی دیالوگ ها و لحظات در تمام فیلم های مسعود کیمیایی دیده می شود. بر همین اساس سعی کردم داستانی بنویسم که خیلی شبیه آثار کیمیایی باشد. شما هم سعی کنید دیالوگ ها را با همان لحن بازیگران آثار او بخوانید:

بخش اول
قهرمان از نامزدی ها ناراحت، پس از آزادی از زندان به دیدار اسطوره اش رفعت خان می رود تا از او نصیحت بشوند. رفعت خان می گوید: خوشحالم که آزاد شدی. مراقب باش دیگه دچار تقصیری نشی که بری توی هلفدونی.
قهرمان: توی این سرنوشت من، هرچی شد تقصیر من بود. اگه ننه بابام نمی دونستن درس چیه تقصیر من بود که بی سواد موندم. اگه دنبال دو زار بودم که جمع کنم برم خارج و کسی به قرض نداد، تقصیر من بود. اگه پول نداشتم ساندویچ بخرم، کتاب بخرم، شب رو توی قهوه خونه صبح نکنم تقصیر من بود.
اگه کسی نبود یادم بده فکرکردن چه جوریه (رو به رفعت خان می کند و احساساتی تر از قبل می گوید) تقصیر من بود! رفعت خان، من نون سنگک دیدم، نون بربری، تافتون، لواش، باگت، از این نون گردویی خوشمزه ها... همه رو دیدم. یه نون دیگه م هست مثل سنگ می مونه... می دونی خودت. اونم دیدم. ولی چیزی که ندیدم نون حلال بود، همینم تقصیر من بود!»
رفعت خان: «زرنگی ت رو بفروش حواستو نفروش. معرفت تو حواسه، مردونگی و فهم تو حواسه. عزت تو حواسه. آبی که می خوری، می دونی از کدوم لوله س؟»
قهرمان: «تو حواسه؟»
رفعت خان: «نه از آّب انباره! اشتباه گفتی. من آدم هیچ کس نیستم. رو آجر خودم فر می زنم! تو هم آدم هیشکی نباش.»
قهرمان به نقطه ای در دوردست ها خیره شده و سخت به فکر فرو رفته است!
بخش دوم
رفیق همیشگی اش به دیدارش آمده. اولش حدود بیست دقیقه بدون اینکه حرفی بزنند بهم زُل می زنند. بعد رفیق جلو می آید، قهرمان را بغل کرده، شانه هایش را می بوسد و می گوید: «هرچی دارم، از تو دارم، همین نفس رو، تا نفس آخرم، تا آخر نفسم، آخر نفسم تا و نفسم تا آخرم. نفس به نفس از تو دارم، تو نفس منی رفیق.»
قهرمان: «تو رفیق منی. همه کس منی... ولی این قدر تنها شدم که نارفیق جرات می کنه سلام کنه. دلم می خواد این حرفاتو باور کنم ولی از رو تنهایی نباشه!»
رفیق: «برادر که برادرتر از خودت برادری نیست، بذار تنم سامون بگیره، بگیر به خودت منو... اصغر کوبیده و جعفر شیشلیک واسه من رفیق نمی شن. من بی کسم... بی کس!» (بی کس دوم را با بغض می گوید)
همدیگر را بغل می کنند و تا مرز آبلمبوگیری فشار می دهند.
بخش سوم
قهرمان پیش از رفتن به ماموریت سراغ همسرش آمده است.
قهرمان: وقتی عاشق باشی حسوید. من نمی خوام توی شک، نفس کم آورده باشم... من نمی خوام واسه تو و زندگی یه درخت تانشده باشم.
زن: چشمم به در زندگیمونه... نیای توووو، خودمم میام بیرون. اونم تا آخر عمر پشیمون شده ت. نرو این بار... می بازی!
قهرمان: همه راه رو اومدم. مونده زور آخر... نمیشه بی خیال بشم حالا که دارم همه چی رو روی قلبم می بازم، وقتی قلبتو باختی دیگه تا آخر عمر چیزی رو نمی بری!
زن: زخما دهن وا می کنن وقتی دل از دشنه پُره. دست منو بگیر که پام روی خون عشقم می سُره! نمی خوام خون ریخته ت رو ببینم.
قهرمان: از تو دل کندن جیگر شیر می خواد و دل کفتر. ولی باس برم این بار آخرو... منتظرم بمون.
از هم جدا می شوند. هر دو زیرپوستی اشک می ریزند!
بخش چهارم
قهرمان ناغافل وارد دم و دستگاه آدم بدها می شود. همه به او نگاه می کنند بعد کار خودشان را از سر می گیرند.
قهرمان: نشناختی من کی ام یا صرف نداره بشناسی؟ ببین. کوتاه بگم بدون حاشیه... من آدمایی مثل تو رو خوب می شناسم. تو نشئگی را با جیب بابات رفتی ولی من خماری رو با پای پیاده...
آدم بده: وجدان جاش ته صندوق خونه س... نزنی می زننت، شقه شقه می کنن... می افتن روت گوشتای تنتو می کنن (به صورت نمادین پشت پنجره آقایی مشغول کندن پوست یک گاور است) نه ساعتشه نه روزشه که حال تو بگیرم وگرنه الان زنده نبودی.
قهرمان: نصبحت نکن، قلمبه هم حرف نزن، بیا وایسا نگاه کن. ببین و دست به هیچی نزن. منو نگاه نکن. حلیمو چربش کن دامادو رنگش کن... این سفره رو جمعش کن. مصبتو مصیبت... ناچاری مال دروغه... آدم زندون دراومده رو کی بهش کار می ده؟ هر روز خدا تا تمومبشه یه کرور آدم یا می بره بالا یا می زنه زمین. نه میشه گفت بی خیال نه میشه گفت زنبور... هرچی باهات می خوام سرراست صحبت کنم هی چپ و راست می ری... ناخوشی از سر و روت می باره. از ریخت این دنیا که شماها توش زندگی می کنید بدم میاد. تو گرگ توی خونه و رفاقتی. من کسی نیستم که بین راست و دروغم، پول و قدرت باشه. نمی خوام توی این کلک بزرگ باشم.
دو طرف وارد درگیری می شوند و دقایقی طولانی به هم شلیک می کنند. قهرمان آدم بده را می کشد اما خودش هم تیر می خورد. هر جوری است خودش را به رفیقش می رساند.
بخش پنجم
رفیق از بازگشتش خوشحال است و اول می خندد ولی بعد حس می کند او سرحال نیست. می گوید: تو تیر خوردی؟
قهرمان: نه... نترس من تا آخر این بازی رو رفتم. اول و آخرش یه شکله! اگه اینجاییم و سلامت، فقط دولتی چشمانی ملیحه س... بعد من مراقب ملیحه باش.
رفیق: به خدا تو جونمی. تو خونمی. من کی ام؟ تو یجور ناجوری هستی. گلوله خوردی؟
قهرمان: نه رفیق چیزیم نیس.. من جون کندم که رسیدم به امروز و امشب... روزش گذشت. شبش مونده هنوز! می خوام جاده مو صاف برم. اونم با تو... واسه اینکه برام رفیقی... کِی برات کج خواستم؟
رفیق: هیچ وقت. منی که از دو سالگیم از ننه و بابام یتیم میشه. منی که توی بزرگ شدنم خلافی نبود از کنارش رد نشده باشم. تو باعث شدی نَرَم وسط این همه نامردی و گناه. حالت خوبه... نکنه گلوله خوردی؟
قهرمان: مطمئن. تو فقط بگوم که از کدوم طرف می شه به آرامش رسید؟ وقتی توی چشم هر کسی، برق فریب رو می شه دید... راه ضیافت رو به من دستای کی نشون می ده؟ وقتی زندگی با چاقو قسمت می شه. تمرین مرگ می کنم توی گود این پیاده رو. یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو... اینجا آخر خطه. برو زودتر برس به ملیحه.
قهرمان با چشم های باز جان می دهد. رفیقش می پرسد: پسر رنگت پریده. مطمئنی گلوله نخوردی؟

بخش اول
قهرمان از نامزدی ها ناراحت، پس از آزادی از زندان به دیدار اسطوره اش رفعت خان می رود تا از او نصیحت بشوند. رفعت خان می گوید: خوشحالم که آزاد شدی. مراقب باش دیگه دچار تقصیری نشی که بری توی هلفدونی.
قهرمان: توی این سرنوشت من، هرچی شد تقصیر من بود. اگه ننه بابام نمی دونستن درس چیه تقصیر من بود که بی سواد موندم. اگه دنبال دو زار بودم که جمع کنم برم خارج و کسی به قرض نداد، تقصیر من بود. اگه پول نداشتم ساندویچ بخرم، کتاب بخرم، شب رو توی قهوه خونه صبح نکنم تقصیر من بود.
اگه کسی نبود یادم بده فکرکردن چه جوریه (رو به رفعت خان می کند و احساساتی تر از قبل می گوید) تقصیر من بود! رفعت خان، من نون سنگک دیدم، نون بربری، تافتون، لواش، باگت، از این نون گردویی خوشمزه ها... همه رو دیدم. یه نون دیگه م هست مثل سنگ می مونه... می دونی خودت. اونم دیدم. ولی چیزی که ندیدم نون حلال بود، همینم تقصیر من بود!»
رفعت خان: «زرنگی ت رو بفروش حواستو نفروش. معرفت تو حواسه، مردونگی و فهم تو حواسه. عزت تو حواسه. آبی که می خوری، می دونی از کدوم لوله س؟»
قهرمان: «تو حواسه؟»
رفعت خان: «نه از آّب انباره! اشتباه گفتی. من آدم هیچ کس نیستم. رو آجر خودم فر می زنم! تو هم آدم هیشکی نباش.»
قهرمان به نقطه ای در دوردست ها خیره شده و سخت به فکر فرو رفته است!
بخش دوم
رفیق همیشگی اش به دیدارش آمده. اولش حدود بیست دقیقه بدون اینکه حرفی بزنند بهم زُل می زنند. بعد رفیق جلو می آید، قهرمان را بغل کرده، شانه هایش را می بوسد و می گوید: «هرچی دارم، از تو دارم، همین نفس رو، تا نفس آخرم، تا آخر نفسم، آخر نفسم تا و نفسم تا آخرم. نفس به نفس از تو دارم، تو نفس منی رفیق.»
قهرمان: «تو رفیق منی. همه کس منی... ولی این قدر تنها شدم که نارفیق جرات می کنه سلام کنه. دلم می خواد این حرفاتو باور کنم ولی از رو تنهایی نباشه!»
رفیق: «برادر که برادرتر از خودت برادری نیست، بذار تنم سامون بگیره، بگیر به خودت منو... اصغر کوبیده و جعفر شیشلیک واسه من رفیق نمی شن. من بی کسم... بی کس!» (بی کس دوم را با بغض می گوید)
همدیگر را بغل می کنند و تا مرز آبلمبوگیری فشار می دهند.
بخش سوم
قهرمان پیش از رفتن به ماموریت سراغ همسرش آمده است.
قهرمان: وقتی عاشق باشی حسوید. من نمی خوام توی شک، نفس کم آورده باشم... من نمی خوام واسه تو و زندگی یه درخت تانشده باشم.
زن: چشمم به در زندگیمونه... نیای توووو، خودمم میام بیرون. اونم تا آخر عمر پشیمون شده ت. نرو این بار... می بازی!
قهرمان: همه راه رو اومدم. مونده زور آخر... نمیشه بی خیال بشم حالا که دارم همه چی رو روی قلبم می بازم، وقتی قلبتو باختی دیگه تا آخر عمر چیزی رو نمی بری!
زن: زخما دهن وا می کنن وقتی دل از دشنه پُره. دست منو بگیر که پام روی خون عشقم می سُره! نمی خوام خون ریخته ت رو ببینم.
قهرمان: از تو دل کندن جیگر شیر می خواد و دل کفتر. ولی باس برم این بار آخرو... منتظرم بمون.
از هم جدا می شوند. هر دو زیرپوستی اشک می ریزند!
بخش چهارم
قهرمان ناغافل وارد دم و دستگاه آدم بدها می شود. همه به او نگاه می کنند بعد کار خودشان را از سر می گیرند.
قهرمان: نشناختی من کی ام یا صرف نداره بشناسی؟ ببین. کوتاه بگم بدون حاشیه... من آدمایی مثل تو رو خوب می شناسم. تو نشئگی را با جیب بابات رفتی ولی من خماری رو با پای پیاده...
آدم بده: وجدان جاش ته صندوق خونه س... نزنی می زننت، شقه شقه می کنن... می افتن روت گوشتای تنتو می کنن (به صورت نمادین پشت پنجره آقایی مشغول کندن پوست یک گاور است) نه ساعتشه نه روزشه که حال تو بگیرم وگرنه الان زنده نبودی.
قهرمان: نصبحت نکن، قلمبه هم حرف نزن، بیا وایسا نگاه کن. ببین و دست به هیچی نزن. منو نگاه نکن. حلیمو چربش کن دامادو رنگش کن... این سفره رو جمعش کن. مصبتو مصیبت... ناچاری مال دروغه... آدم زندون دراومده رو کی بهش کار می ده؟ هر روز خدا تا تمومبشه یه کرور آدم یا می بره بالا یا می زنه زمین. نه میشه گفت بی خیال نه میشه گفت زنبور... هرچی باهات می خوام سرراست صحبت کنم هی چپ و راست می ری... ناخوشی از سر و روت می باره. از ریخت این دنیا که شماها توش زندگی می کنید بدم میاد. تو گرگ توی خونه و رفاقتی. من کسی نیستم که بین راست و دروغم، پول و قدرت باشه. نمی خوام توی این کلک بزرگ باشم.
دو طرف وارد درگیری می شوند و دقایقی طولانی به هم شلیک می کنند. قهرمان آدم بده را می کشد اما خودش هم تیر می خورد. هر جوری است خودش را به رفیقش می رساند.
بخش پنجم
رفیق از بازگشتش خوشحال است و اول می خندد ولی بعد حس می کند او سرحال نیست. می گوید: تو تیر خوردی؟
قهرمان: نه... نترس من تا آخر این بازی رو رفتم. اول و آخرش یه شکله! اگه اینجاییم و سلامت، فقط دولتی چشمانی ملیحه س... بعد من مراقب ملیحه باش.
رفیق: به خدا تو جونمی. تو خونمی. من کی ام؟ تو یجور ناجوری هستی. گلوله خوردی؟
قهرمان: نه رفیق چیزیم نیس.. من جون کندم که رسیدم به امروز و امشب... روزش گذشت. شبش مونده هنوز! می خوام جاده مو صاف برم. اونم با تو... واسه اینکه برام رفیقی... کِی برات کج خواستم؟
رفیق: هیچ وقت. منی که از دو سالگیم از ننه و بابام یتیم میشه. منی که توی بزرگ شدنم خلافی نبود از کنارش رد نشده باشم. تو باعث شدی نَرَم وسط این همه نامردی و گناه. حالت خوبه... نکنه گلوله خوردی؟
قهرمان: مطمئن. تو فقط بگوم که از کدوم طرف می شه به آرامش رسید؟ وقتی توی چشم هر کسی، برق فریب رو می شه دید... راه ضیافت رو به من دستای کی نشون می ده؟ وقتی زندگی با چاقو قسمت می شه. تمرین مرگ می کنم توی گود این پیاده رو. یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو... اینجا آخر خطه. برو زودتر برس به ملیحه.
قهرمان با چشم های باز جان می دهد. رفیقش می پرسد: پسر رنگت پریده. مطمئنی گلوله نخوردی؟
تبلیغات متنی
-
بازیگر سریالهای تلویزیونی مادر شد
-
این موجود عجیب را در افغانستان ساختند!
-
نجات معجزهآسای یک نوزاد از زیر چرخهای قطار توسط پدر فداکار
-
توجیه سنتکام برای پرسهزنی جنگندهها بر فراز منطقه
-
لحظه ورود و تیراندازی فرد مهاجم در ضیافت شام با حضور ترامپ
-
جنگ سفیدها؛ قند خطرناکتر است یا نمک؟
-
ذوقزدگی دختران از دیدن پلیسِ زن نوپو در میدان انقلاب
-
دستور جدید ترامپ علیه ایران ابلاغ شد
-
جنجال بزرگ در صحن علنی کنگره فیفا!
-
۹ استان در ساعات آینده شاهد باران خواهند بود
-
انتشار سند «فوق سرّی» سازمان اطلاعات ترکیه درباره امام خمینی
-
تصویر و کپشن متفاوتی که سعید جلیلی منتشر کرد
-
اینستاگرام با جمعآوریکنندگان محتوا چپ افتاد
-
یک روایت عجیب از لو رفتن عملیات آمریکا در اصفهان
-
نماینده جبهه پایداری، پادشاهان عرب را تهدید کرد
-
دستور جدید ترامپ علیه ایران ابلاغ شد
-
۹ استان در ساعات آینده شاهد باران خواهند بود
-
نماینده جبهه پایداری، پادشاهان عرب را تهدید کرد
-
دولت ثبت سفارش کالاهای ضروری را حذف کرد
-
اولین قرص ضدپیری در این سال عرضه خواهد شد
-
بهاره افشاری: آقای کارگردان، زن خودت در سن یائسگی است
-
خلبان ایرانی برای وزیر دفاع آمریکا دردسرساز شد
-
حمله پهپادی به مقر جداییطلبان در اربیل عراق
-
روایت ۳ زن ایرانی از ۳ نسل برای روزهای آتشبس
-
امارات، سفر به ایران و ۲ کشور دیگر را ممنوع کرد
-
جزئیاتی جدید از فعالیت پدافند در نقاط مختلف تهران
-
شنیده شدن صدای پدافند در برخی مناطق تهران
-
ادعای ترامپ درباره اشتیاق ایران برای رسیدن به توافق
-
طرز تهیه شراب حلال با کشمش و مویز در تلویزیون!
-
تکلیف ایران در جام جهانی روشن شد
-
ترامپ ایران را با یک عکس جدید از خودش تهدید کرد
-
گزارش تازه از وضعیت جسمانی رهبر انقلاب
-
نقاطی که ممکن است در جنگ بعدی هدف آمریکا باشند
-
واکنش مجید موسوی به ادعای آکسیوس درباره جنگ
-
پیام تازه ترامپ: طوفان در راه است!
-
نطق شبانه ترامپ درباره شرط توافق با ایران
-
عکس دیدهنشده از مهدی تاج در فرودگاه کانادا
-
قیمت این خودرو ۶۰۰ میلیون تومان تغییر کرد!
-
نرخ طلا و دلار امروز صعودی شد
-
افشاگری رشیدیکوچی درباره مسائل پشت پرده اینترنت پرو
-
والاستریت ژورنال تصمیم نهایی ترامپ را فاش کرد
-
گزینههای جدید نظامی علیه ایران، امروز روی میز ترامپ!
-
طرح ارتش آمریکا برای موج تازه حملات علیه ایران
-
وریا غفوری دوباره به تیتر یک رسانهها برگشته است
-
چند سناریو درباره لحظه خاموشی جنگ ایران و آمریکا
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
اینکه میخوای طنز بنویسی خوبه ولی عزیزم چرت ننویس
یکم کتاب بخون یکم معلومات ادبی رو ببر بالا که وقت بقیه رو تلف نکنی