طنز؛ بخش سوم: «مختصر» یا «کوتاه»؟
در دو بخش پیشین خواندیم که دهخدا از شاگردها خواست تا هر کدام روزنامهدیواریای آماده کرده و برای آن نامی برگزینند، سپس آنها را پای تخته فرا خواند تا از روزنامهدیواریشان بگویند و نمره بگیرند.
آنچه گذشت:
در دو بخش پیشین خواندیم که دهخدا از شاگردها خواست تا هر کدام روزنامهدیواریای آماده کرده و برای آن نامی برگزینند، سپس آنها را پای تخته فرا خواند تا از روزنامهدیواریشان بگویند و نمره بگیرند. و اما ادامه ماجرا:
دهخدا یقه پیراهنش را صاف کرد، موهای آشفتهاش را شانه زد و همانطور که بازویش را میمالید نشست پشت میز و به دهنمکی گفت: «دیگه نبینم که کلاس منو به هم بریزیا!» دهنمکی ادای دهخدا را درآورد و سپس گفت: «من خودم روزنامهدیواری داشتم اما دیدم خیلی بیکلاسه برای همین زدم توی کار فیلمبرداری با گوشی! الانم دارم فیلم فخر و فُحشها رو میسازم تا چشمتون در بیاد!»
پناهی آه کشید و چشم دوخت به دهخدا. دهخدا پرسید: «نوبت کی بود؟» مهاجری گفت: «ما!» دهخدا پرسید: «نام روزنامهدیواریت چیه؟» تا مهاجری خواست حرفی بزند مطهری سرفهای ساختگی کرد، سپس سوی دهخدا رفت و در گوشش حرفی زد. دهخدا کمی سرخ و سفید شد و نگاهش را از مهاجری برداشت و به بختیاری گفت: «شما بگو!» مهاجری اعتراض کرد و گفت: «نوبت ما بود!» دهخدا گفت: «شما روزنامهدیواریت رو بذار روی میز، من خودم پس از کلاس باهات حرف میزنم!» این را گفت و به بختیاری اشاره کرد تا حرف بزند.
ارسال نظر