یک زن در جنوب ایران که قلب پرنده و پوست شیر دارد
دیشب دوباره قشم ملتهب شده بود و چند خبر انفجار از آنجا مخابره شد، بدی ماجرا این است که صرف این که تهران خبری نیست، افکار عمومی اینطور تصور میکنند که جنگ تمام شده است.
برترینها: دیشب دوباره قشم ملتهب شده بود و چند خبر انفجار از آنجا مخابره شد، بدی ماجرا این است که جنگ جنوب را کسی نمیبیند و صرف این که تهران خبری نیست، افکار عمومی اینطور تصور میکنند که جنگ تمام شده، حالا با توجه به اتفاقات دیشب این گزارش روزنامه همشهری معنادار به نظر میرسد از مردمی که معمولیاند اما معمولی نیستند، چون به اندازه چند نفر شجاعت دارند.

تبوتاب جنگ مدتی جزیره هنگام را از هیاهوی صیادان خالی کرد و خدیجه و دیگر مردان و زنان صیاد هرکدام در جایی دور از جزیره به انتظار آرام گرفتن دریای جنوب و فروکش کردن آتش جنگ نشستند، اما جنگ که به درازا کشید، دلتنگی دریا و غم نان امانشان نداد و به جزیره برگشتند تا همان وسط معرکه و بمباران دشمن رزقوروزیشان را از دستان بخشنده و پربرکت خلیج فارس بگیرند. خدیجه قدسینژاد جوانترین زن صیاد جزیره هنگام است که صفحه مجازی او راوی روزگار صیادان خلیجفارس در روزهای جنگ شده است. اهالی جزیره و مخاطبان صفحه مجازی خدیجه، او را به نام «خجو» میشناسند؛ همان نامی که مادر صیادش از کودکی او را صدا میزند.
سایه جنگ بر آرامش دریا
در جنگ ١٢روزه فقط آوازه جنگ به جزیره هنگام رسید و کسی فکر نمیکرد خیلی زود دامنه این معرکه به زندگی مردم جزیره برسد، اما این اتفاق افتاد و روزی که مادر خجو توی دریا بود و خودش مشتریان غرفه را راه میانداخت، خبر آوردند که دوباره جنگ شروع شده است. خجو تعریف میکند: «در جنگ ١٢روزه، فقط گاهی صدای بمباران را از دور میشنیدیم و صیادان مثل همیشه به دریا میرفتند، ولی روزی که جنگ دوباره شروع شد، فصل شلوغی جزیره و رفتوآمد گردشگران بود.» آن روز با بلند و بلندترشدن صدای انفجارها، غرفههای بازارچه جزیره یکییکی تعطیل شد و مادر خجو و دیگر صیادانی که به دریا رفته بودند، زودتر از هر روز به خانه برگشتند: «مردم جزیره فکر نمیکردند، حملههای دشمن ادامه داشته باشد، ولی هر روز بمباران بیشتر و طولانیتر و دریا برای صیادان ناامنتر شد.»
تکرار حکایت جنگ نفتکشها
برای ریشسفیدان جزیره هنگام که جنگ نفتکشها در دوران دفاعمقدس را بهخاطر داشتند، صدای انفجارهای وقت و بیوقتی که در روزهای جنگ اخیر، خلیجفارس آرام و نجیب را متلاطم میکرد، غریب و ناآشنا نبود، اما خجو ١٠سال بعد از پایان جنگ ٨ساله به دنیا آمده و از وقتی چشم باز کرده، دریای جنوب را امن و امان دیده است اما جنگ حکایت دیگری داشت: «روزی که یکی از قایقهای ماهیگیری مردم جزیره را زدند و چند صیاد هم شهید شدند، من و خانوادهام برای دیدن خانواده همسرم به شمال رفته بودیم.» در آن بمباران، خانه خجو هم آسیب میبیند، ولی آنها مدتی به جزیره برنمیگردند تا شاید آرامش دوباره به آنجا برگردد: «دیگر کسی نمیتوانست برای صید به دریا برود و صیادان زار و زندگی و قایقهایشان را کنار اسکله رها کردند و از جزیره رفتند تا از خطر دور باشند.»
بازگشت به خانه
با آنکه دریای خزر با بخشندگی، سفره روزیاش را برای خجو باز کرده بود، ولی دلتنگی دریای جنوب او را رها نمیکرد و نمیتوانست به مهاجرت از جنوب و ترک خانه و زندگیاش فکر کند:«در مدتی که شمال بودم هر روز همراه کیهان، پسر ٤سالهام کنار دریا میرفتم و سعی میکردم با دیدن آب دریای خزر دلتنگیام برای خانهام و دریای جنوب کم شود، حتی مدتی خودم را با نقش درست کردن با حنا که هنر زنان جنوب است، مشغول کردم و روی دستهای زنان گردشگری که به فرهنگ جنوبیها علاقه داشتند با حنا نقاشی میکردم، ولی باز هم دلم صید و هوای خلیج فارس را میخواست و وقتی مادرم تصمیم گرفت برای مراسم عید قربان به جزیره برود، من وهمسر و پسرم هم همراه او به خانه برگشتیم.»
صید در دریای ناآرام
وقتی خجو به جزیره برگشت، دریای جنوب از رفتوآمد صیادان خالی شده بود و صدای بمبارانهای گاه و بیگاه دشمن تنها صدایی بود که سکوت غریبانهاش را میشکست. شیرزن جزیره هنگام از نخستین صیادانی بود که تصمیم گرفت با وجود حملات وقت و بیوقت دشمن قایقش را به آب بزند: «هیچکس نمیدانست دشمن کی حمله میکند و توی دریا چه اتفاقی میافتد، ولی من همراه خاله و مادرم مثل گذشته هر روز صبح به دریا میرفتیم.» در لحظاتی که زنان صیاد برای به دام افتادن ماهیها انتظار میکشیدند، حتی شنیدن صداهای انفجاری که از دور به گوش میرسید، دلهرهآور بود: «گاهی وسط دریا که بودیم، صدای انفجار را میشنیدیم و از دور ستون دود بلند میشد.» در آن لحظات تا آنها طناب و قلابها را خالی یا پر از آب بیرون بکشند و خودشان را به ساحل برسانند، لب دریا پر میشد از اهالی جزیره که با نگرانی چشم به راه صیادان بودند.
زخمهای جنگ
پیش از جنگ فقط خشکیهای مسیر و دکلها و برجهای مراقبتی که در داخل آنها بودند، برای خجو و دیگر صیادان حکم راهنما را داشتند و با افتادن سایه دکلی روی قله یک کوه یا پیداشدن قد و بالای یک برج مراقبت از پناه حصارهای یک جزیره، راهشان را پیدا میکردند ولی حالا زخمهایی هم که جنگ بر تن خشکیها و جزیرههای اطراف خلیجفارس نشانده، به این علائم افزوده شده و نشانههایی که از بمبارانها و حملات دشمن باقی مانده در مسیر صیادان خودنمایی میکنند. همه مردم جزیره مادر خجو را بهترین زن صیاد جزیره هنگام و حتی یکی از ماهرترین زنان صیاد خلیجفارس میدانند و خجو هم کنار دست مادرش صیاد قابلی شده، اما باز هم با همه کاربلدیاش و فراوانبودن نشانههای مسیر، گاهی در دریای پهناور جنوب سرگردان میشود: «یکی از سختترین روزهایی که به دریا رفتم، روزی بود که برق جزیره بهدلیل حمله دشمن قطع شده بود و من که آن روز صید سخت و سنگینی داشتم، بعد از 8-7ساعت حرکت روی دریا، متوجه شدم برخلاف جهت جزیره حرکت کردهام و به نزدیکی جزیره قشم رسیدهام! در مسیر برگشت با آنکه رمقی برای خودم نمانده بود، دلواپس خانوادهام بودم که بعد از جنگ اگر دیر از دریا برگردم، دلشان هزار راه میرود.» جزیره هنگام هم از نشانهها و زخمهای جنگ بینصیب نمانده و بسیاری از قایقها و خانههای صیادان جزیره در بمبارانها آسیبدیدهاند: «چند قایق را که کنار اسکله زدهاند، هنوز همانطور رها شدهاند و صیادانشان نتوانستهاند آنها را دوباره راه بیندازند. تعدادی از خانههای مردم جزیره هم که در بمبارانها درودیوارشان خراب شده، همانطور باقی ماندهاند.»
ارسال نظر