زندگی و جنایت های خون آشامِ دوسلدورف
۴۶۸۸۷۸
۰۷ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۱:۳۴
۱۰۷۶۰
کمی قبل از آن که سرِ پیتر کورتن را که خون آشام دوسلدورف مشهور شده بود با گیوتین قطع کنند، او به روانشناس زندان گفت: «به من بگو ببینم آیا بعد از این که سر من را قطع کردند گوش هایم چیزی می شنوند؟ حداقل به اندازه یک دقیقه؟ دلم می خواهد صدای جاری شدن خون را بشنوم.»
مجله همشهری سرنخ - ژینوس علیپور: کمی قبل از آن که سرِ پیتر کورتن را که خون آشام دوسلدورف مشهور شده بود با گیوتین قطع کنند، او به روانشناس زندان گفت: «به من بگو ببینم آیا بعد از این که سر من را قطع کردند گوش هایم چیزی می شنوند؟ حداقل به اندازه یک دقیقه؟ دلم می خواهد صدای جاری شدن خون را بشنوم.» دکتر به او گفت فعالیت های مغزی اش حداقل چند ثانیه بعد از قطع شدن سر به حیات خودشان ادامه می دهند و مثلا چشم هایش و گوش هایش می توانند ببیند و بشنوند، اما چرا این سوال را می پرسد؟ کورتن با رضایت کامل لبخند زد و گفت: «این اتفاق، پایانی لذت بخش بر تمام زندگی ام خواهد بود!»

جنایتکار ارتش اس اس

پیتر کورتن یکی از بیمارترین جنایتکاران جهان بود. اعدام او در سال 1931 در حالی انجام شد که موج بزرگی از مردم دوسلدورف خاطره اضطرابی را که او بهشان وارد کرده بود در ذهن داشتند. دو سال بعد وقتی نازی ها در آلمان قدرت گرفتند یکی از وعده های آنها این بود که نگذارند کسانی مثل پیتر کورتن یا – فریتز هارمان که او هم قاتلی زنجیره ای در هانوفر بود و در سال 1925 اعدام شد – دوباره ظهور کنند.
 
زندگی و جنایت های خون آشامِ دوسلدورف

اگر کورتن اعدام نمی شد بدون شک به حزب اس اس می پیوست تا تمایلات دیگر آزارانه خودش را در این حزب خونخوار دنبال کند و شکی نیست که در پایان تبدیل به یکی از فرماندهان ارشد این حزب می شد اما او چنین فرصتی پیدا نکرد.

کورتن در زمان اعدام به 9 قتل محکوم شد اما نیروهای پلیس معتقد بودند او حداقل در 68 قتل دست داشته است! قربانیان او زنان و دختران بودند و تمایلات آزارگرانه و خشونت های فیزیکی یکی از ویژگی های سیاه شخصیت کورتن بود که خبر از یک گذشته تاریک در زندگی او می داد.

گذشته تاریک

کورتن اولین فرزند از یک خانواده با 13 بچه بود. پدر او نمونه کاملی از یک شیطان مجسم بود. کسی که مدام به باده گساری می پرداخت و شب ها وقتی به آپارتمان تک خوابه شان بر می گشت خشم خودش را بر سر بچه هایش خالی می کرد و طبیعی است که چون پیتر فرزند اول بود، سهم بیشتری از کتک های پدرش ببرد. پدر پیتر به همسرش هم رحم نمی کرد و پیش روی بچه ها او را کتک می زد. البته این رفتار وحشیانه در مورد خواهران کورتن شکل دیگری داشت.

در چنین اوضاع و شرایطی که پیتر می دید مادرش در سکوت کامل، شکنجه هایی را که پیش رویش اتفاق می افتد تحمل می کند وارد یک دوستی ناسالم شد. او با کسی که در کار شکار سگ ها بود و در همان ساختمان زندگی می کرد آشنا شد و روابطش را با او عمیق تر کرد. در واقع آشنایی با این شخص باعث شد که پیتر امیال وحشیانه اش را با شکار سگ ها رشد دهد.

مهم ترین حادثه زندگی پیتر، در سن 9 سالگی اتفاق افتاد. وقتی که با دوستانش برای مسابقه قایق سواری به راین رفته بود. وقتی کودکی از بلندی در رودخانه پرید و در حال غرق شدن بود یکی دیگر از بچه ها برای نجاتش در آب پرید. پیتر به جای آن که به پسر دومی کمک کند، سر او را زیر آب نگه داشت تا خفه شود. به این ترتیب دو کودک بیگناه در راین غرق شدند اما هیچ کس به پیتر مشکوک نشد.

بالاخره در سن 16 سالگی تصمیم گرفت راهش را از خانواده جدا کند. این درست زمانی بود که پدرش به خاطر تعرض به خواهر 13 ساله پیتر به سه سال زندان محکوم شده بود. پیتر در 16 سالگی از خانه فرار کرد. بعد از آن همچون ولگردها به زندگی اش ادامه داد. او ساده ترین راه را برای ادامه زندگی برگزید؛ دزدی کردن! برای همین تا وقتی به سن 24 سالگی برسد بارها به زندان افتاد. خیلی ها معتقدند ورود پیتر به زندان، مقدمه آشنایی او با خلاف های بزرگ تر و در ادامه زمینه ساز عمیق شدن کینه اش نسبت به جامعه شد، چیزی که در نهایت او را تبدیل به یکی از بی رحم ترین جنایتکاران زمانه کرد.
 
زندگی و جنایت های خون آشامِ دوسلدورف

زیباروی سنگدل

پیتر مردی خوش قیافه بود و به راحتی می توانست زنان جوان را به خودش جذب کند اما خشونت ذاتی و همین طور رفتار وحشیانه اش اغلب باعث فرار زنان می شد و بنابراین همیشه تنها بود. او در می 1913 درست مدت کوتاهی بعد از آن که از زندان آزاد شده بود اولین جنایتش را انجام داد.

او بعد از آزادی از زندان به مسافرخانه ای در دوسلدورف رفته بود و در آنجا دختر معصوم و 10 ساله ای به نام کریستین را دید. نتیجه این ملاقات، مرگ کریستین بود. صحنه قتل به شکلی بود که انگار عموی دختر در قتل نقش داشته، مخصوصا این که عمو و پدر دختر، شب قبل با هم مشاجره کرده بودند و عمو، پدر کریستین را تهدید کرده بود بلایی سرش می آورد که تا آخر عمر فراموش نکند. پلیس دوسلدورف بلافاصله عمو را دستگیر کرد اما فقدان شواهد کافی باعث شد او آزاد شود و قاتل کریستین تا 18 سال بعد گیر نیفتاد!

در سال 1914 در حالی که شعله های جنگ جهانی اول در حال شعله ور شدن در اروپا بود، پیتر کورتن به ارتش آلمان پیوست. اگرچه خیلی زود به خاطر رفتارهای ناهنجارش از ادامه خدمت معاف شد. او در این مدت کجا بود؟ جواب ساده است؛ به خاطر خلاف های متعدد در زندان به سر می برد تا زمانی که جنگ تمام شد در زندان اغلب او را در سلول انفرادی حبس می کردند و همین فرصت خوبی بود که او بتواند فانتزی های خشونت بارش را در تنهایی پر و بال بدهد.

در سال 1921 او نزد خواهرش در روستای کوچکی در آلتنبورگ رفت، جایی که همسر آینده اش را ملاقات کرد؛ زنی که سابقا از راه های نادرست زندگی اش را می گذراند و به خاطر شلیک به یک مرد، چهار سال از عمرش را در زندان گذرانده بود. پیتر و همسرش تا 1925 در آلتنبورگ زندگی کردند. در این مدت پیتر در یک کارخانه به عنوان یک کارگر خط تولید استخدام شد. در سال 1925 این زوج عجیب به دوسلدورف برگشتند تا کار بهتری پیدا کنند اما این شروع حرکات شیطانی پیتر بود. تا سال 1928 او به چهار زن حمله کرد. اغلب آنها را تا سر حد مرگ کتک زده و به آنها تعرض کرد.

آغاز وحشت

در 9 فوریه 1929 کورتن یکی از وحشیانه ترین حملاتش را ترتیب داد. وقتی رزای هشت ساله در حال رفتن به خانه اش بود توسط پیتر ربوده شد. او سه بار دختر بیچاره را چاقو زد و به او تعرض کرد و بعد سعی کرد او را زنده زنده بسوزاند. این اتفاق ترس مردم دوسلدورف را برانگیخت. آنها کم کم متوجه شبحی می شدند که وحشیانه به زن ها حمله می کرد و آنها را می کشت. در همان سال، زنی دیگر کشته شد.
 
او 24 بار چاقو خورده بود. در فاصله 1929 تا 1930 نترس و وحشت در دوسلدورف گسترش می یافت. یکی از وحشتناک ترین اتفاقات گم شدن دختری 14 ساله در یک نمایشگاه سالانه بود. جنازه دختر در حالی که تکه پاره شده بود در جایی خلوت کشف شد. چیزی که در این قتل وحشتناک بود این بود که او با یک چاقوی جیبی به این روز افتاده بود!

پلیس در حالی سعی می کرد قاتل خون آشام را گیر بیندازد که سرنخ زیادی در دست نداشت. تنها چیزی که نیروهای پلیس می دانستند بر اساس توصیفاتی بود که نجات یافتگان از حمله های پیتر به آنها داده بودند. مردی سفیدپوست و قدبلند. این توصیف با نیمی از مردان جوان دوسلدورف مطابقت داشت.

عدالت تصادفی

اما سال 1930 بالاخره شانس به قربانیان رو کرد. زنی جوان که از روستاهای اطراف دوسلدورف به آنجا آمده بود توانست قاتل را گیر بیندازد. ماریا که به تازگی وارد دوسلدورف شده بود بی پول و نگران به دنبال جایی برای خواب می گشت که مردی به او نزدیک شد و پیشنهاد داد شب را در خانه او بگذراند. ماریای درمانده خیلی زود از پیشنهاد مرد استقبال کرد اما وقتی مرد برای زودتر رسیدن به خانه پیشنهاد داد از میانبری جنگلی به خانه اش برسند ماریا ترسید.
 
زندگی و جنایت های خون آشامِ دوسلدورف

داستان خون آشام دوسلدورف تا شهرها و روستاهای مجاور هم پخش شده بود و برای همین ماریا در مقابل مرد مقاومت کرد ولی مرد کوتاه نمی آمد و اصرار داشت او را هر طور شده با خودش همراه کند. ماریا شروع به داد و فریاد کرد و بالاخره یک مرد دیگر او را نجات داد. ماریا که به شدت ترسیده بود گریه کرد و از مرد دوم خواست که کمکش کند. او هم به حال ماریا دل سوزاند و گفت می تواند شب را پیش او و همسرش سر کند. ماریا این بار با خیال راحت همراه مرد دوم راه افتاد غافل از این که این مرد همان خون آشام دوسلدورف است!

وقتی به خانه رسیدند پیتر به ماریا گفت همسرش در خانه نیست اما به زودی بر می گردد. سپس به ماریا توضیح داد بهتر است تا قبل از برگشتن همسرش چرخی در شهر بزنند. ماریا گیج شده بود اما چاره ای نداشت جز قبول پیشنهاد، پس همراه پیتر از خانه خارج شد و وقتی فهمید که در انتخاب ناجی اش اشتباه کرده که دیگر خیلی دیر شده بود.

پیتر در جایی خلوت به او حمله کرد و او را تا سر حد مرگ آزار داد و سپس بدن زخمی ماریا را در همان حال رها کرد. پیتر فکر می کرد این زن چون غریبه است هرگز نمی تواند آدرس خانه اش را به خاطر بیاورد و حتی نمی تواند تا صبح در آن هوای سرد دوام بیاورد ولی اشتباه می کرد. ماریا توانست جان خودش را نجات بدهد و چون ترسیده بود مرد اول او را بکشد از روی احتیاط نام خیابان هایی را که با پیتر از آنها گذشته بود تا به خانه اش برسد به خاطر سپرده بود!

اشتباهی که قاتل را لو داد

اما رفتار وحشیانه پیتر با ماریا آنقدر بد بود که او شرم داشت پیش پلیس برود. در نتیجه نامه ای برای دوستش نوشت و به او گفت چه بلایی سرش آمده است. اتفاق جالبی که افتاد این بود که نامه اشتباها به دست زنی دیگر رسید. او از خواندن نامه بسیار شوکه شد و فکر کرد این زن احتیاج به کمک دارد، در نتیجه خیلی زود پلیسی را خبر کرد. آنها بلافاصله شروع به جستجوی ماریا کردند.
 
وقتی پلیس ها به ماریا رسیدند او بسیار ترسید. وحشتی که به جان ماریا افتاده بود آنقدر زیاد بود که به زحمت دهان باز کرد و مشخصات پیتر را به آنها داد. پلیس بلافاصله پیتر کورتن را دستگیر کرد و خیلی زود معلوم شد همسرش از جنایت های او تا حدودی با خبر بوده اما تنها کاری که کرده بود ترک پیتر بود!

پیتر بعد از دستگیری بلافاصله به تمام جنایت هایش اعتراف کرد او به اعتقاد پلیس، حافظه ای مثل فیل داشت. تمام جنایت ها را با جزییات شان به خاطر سپرده بود. حتی قتل آن دختر 10 ساله که 18 سال پیش در مسافرخانه ملاقات کرده بود.

به اعتقاد روانشناسان پیتر به این خاطر جزییات را کامل به یاد داشت که آنها را بارها و بارها در ذهنش بازسازی کرده بود تا امیال حیوانی اش را به این شکل ارضا کند. در سال 1931 دادگاه، پیتر کورتن را گناهکار شناخت. پیتر مدتی بعد اعترافاتش را پس گرفت و در نتیجه بر اساس مدارک به دست آمده از صحنه های جرم، تنها به 9 قتل محکوم شد، در حالی که او در 68 پرونده، مظنون اول به شمار می رفت.

هیچ کسی نفهمید پیتر از شنیدن صدای جاری شدن خون هنگامی که سرش را تیغه گیوتین قطع می کرده احساس خوبی داشته یا نه اما بعد از اعدام او، کابوس زنان و دختران دوسلدورف خاتمه یافت.
مطالب مرتبط
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج