عشق، خواهر مرگ است
۴۸۳۳۵۲
۲۰ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۲:۰۱
۱۲۰۸۱ 
در هر عصری بنا بر نگرش و فضای آن عصر، فیلسوفان به تحلیل و بازتعریف عشق پرداخته اند و تلاش کرده اند این سوال مهم را پاسخ دهند که «عشق چیست؟» ظاهرا این سوال هرگز تکراری نمی شود و هر زمان و هر جایی به مقتضای حال و مقال می توان آن را تکرار کرد.
هفته نامه کرگدن - مریم گودرزی:
 
عشق چیست؟
 
قدیمی ترین و مهم ترین اثر فلسفی که تلاش کرده به این سوال جواب دهد رساله مهمانی افلاطون است که در آن فیلسوفان مشهور عصر سقراط خطابه های خود را راجع به عشق ایراد می کنند و به بحث درباره آن می پردازند. از عصر این خطابه ها که حدود 2400 سال از آن می گذرد تا امروز عشق مهم ترین مبحث فلسفی بوده و کمتر فیلسوف نظریه پردازی را می شناسیم که درباره آن سخن نگفته باشد.
 
در هر عصری بنا بر نگرش و فضای آن عصر، فیلسوفان به تحلیل و بازتعریف عشق پرداخته اند و تلاش کرده اند این سوال مهم را پاسخ دهند که «عشق چیست؟» ظاهرا این سوال هرگز تکراری نمی شود و هر زمان و هر جایی به مقتضای حال و مقال می توان آن را تکرار کرد و درباره اش به شیرینی گفت و شنید، آن چنان که حافظ گفته است: «یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب/ کز هر زبان که می شنوم نامکرر است».

آرش نراقی را به این دلیل برای گفت و گویی در باب عشق انتخاب کرده ایم که کتاب بسیار خواندنی «درباره عشق» را ترجمه کرده است. این کتاب که مجموعه ای از مقالات فلسفی است تلاش دارد نگاهی نو به مفهوم عشق داشته باشد و به بازتعریف عشق رمانتیک بپردازد. آرش نراقی که اکنون در پنسیلوانیای امریکا سکونت دارد، در دانشگاه موراویان فلسفه دین و معرفت شناسی تدریس می کند. او با همه مشغله اش، با خوشرویی پذیرفت که بیش از یک ساعت درباره عشق حرف بزنیم.
 
عشق، خواهر مرگ است

عشق چیست؟ آیا عشق تعریف پذیر است و می توانید برای آن تعریفی معین ارائه دهید؟

در این باره بحث زیاد است که آیا اساسا می شود از عشق تعریفی ارائه کرد یا نه. نکته اول این است که عشق انواع مختلف دارد. لزومی ندارد که همه این انواع از تعریف واحدی پیروی کنند. عشق به وطن، عشق به فرزند، عشق رمانتیک، اشکال مختلف عشق هستند.

در اغلب موارد وقتی از عشق صحبت می کنیم منظورمان عشق رمانتیک است. یعنی عشقی که برای مثال میان یک زن و یک مرد دست می دهد. اگر منظور شما از عشق، عشق های رمانتیک باشد در آن صورت یکی از مهم ترین ویژگی های عشق رمانتیک همان است که در سخنان آریستوفان در رساله مشهور «مهمانی» اثر افلاطون آمده است.
 
در رساله مهمانی، آریستوفان داستان اسطوره ای نقل می کند که مطابق آن، ما در ابتدای خلقت موجودات مدوری بودیم با چهار دست و چهار پا و یک سر واحد با دو صورت بر آن، خدایان از قدرت این موجود به واهمه افتادند و خدای خدایان، زئوس، این موجود را به دو نیم کرد و هر نیمه را به سویی افکند. از آن روزگار، این نیمه ها، سرگردان این سو و آن سو می دوند و با اشتیاقی سوزان در پی یافتن نیمه گمشده خود هستند تا آن را بیابند، به او بپیوندند و دوباره به کلی واحد بدل شوند.

به نظرم این اسطوره ماهیت تجربه های عشق آمیز رمانتیک را نشان می دهد. نکته اصلی داستان این است که در عشق های رمانتیک دو «من» متفاوت به یکدیگر چندان نزدیک می شوند و در هم می آمیزند که گویی یک هویت تازه از میان آن دو «من» سر بر می آورد هویتی که می توان آن را یک «ما» نامید.

این هویت تازه که از امتزاج این دو «من» بر می آید، مهم ترین ویژگی عشق رمانتیک است. بنابراین عشق یک تجربه ویژه در مناسبات بیناانسانی است که در آن دو «من» در هم می آمیزند و یک هویت تازه، یک «ما» تشکیل می دهند. افراد خود را در متن این «ما» فراخ تر و کامل ترین می یابند و در دل این تجربه نوعی گشودگی، کمال و آرامش عمیق وجودی را تجربه می کنند.

آیا چنین چیزی در زندگی واقعی عملا امکان پذیر است یا این فقط یک تمثیل است؟

به اعتقاد آریستوفان هر انسانی یک نیمه گمشده از پیش محقق و معین دارد و هر کس لاجرم باید چندان در این عالم بگردد تا سرانجام نیمه گمشده خود را بیابد و در وصالش کمال از کف رفته اش را بازبیابد. اما واقعیت این است که یافتن چنان نیمه ای در این عالم کار بسیار دشواری است. اصلا هیچ معلوم نیست آن نیمه کجاست؛ آیا در همان شهر و زمان و تاریخی است که من زندگی می کنم؟ اگر چنان نیمه ای به واقع وجود داشته باشد، یافتن آن بسیار نامحتلم است و این با واقعیت زندگی ما و تجربه های عاشقانه مان چندان سازگار به نظر نمی رسد.

به نظرم آریستوفان راست می گفت که تجربه های عاشقانه تا حد زیادی در گرو نوعی تناسب و تجانس میان انسان هاست و انسان ها به کمند آن تناسب و تجانس به سوی هم کشیده می شوند.  

برخلاف آریستوفان این به آن معنا نیست که آدم ها از پیش نیمه گمشده حاضر و آماده ای دارند و تا آن را یافتند خود را با آن جفت و جور می یابند. حقیقت این است که انسان ها پس از آن که به کمند آن جاذبه اولیه به سوی هم کشیده شدند، در طول معاشرت و مؤانست با یکدیگر رفته رفته با هم تناسب بیشتر و بیشتری می یابند. یعنی در تعامل و همکنشی ممتد رفته رفته به شکل و تناسب یکدیگر در می آیند و نیمه متناسب یکدیگر می شوند.

درواقع طی یک فرایند پرتلاش و خلاقانه است که رفته رفته آرایش «من»های طرفین تغییر می کند و افراد احساس می کنند می توانند در کنار هم خوش بنشینند و هم کمال و قرار یابند. البته در بسیاری مواقع هم این اتفاق رخ نمی دهد. یعنی شکل گیری آن «ما» امر تضمین شده ای نیست، بلکه دانش و مهارت و شکیبایی می طلبد.

آیا به این کمال رسیدن در کنار یکدیگر بیشتر در قالب دوستی نمی گنجد؟ به نظر می سد عشق آن قدر آتشین است که به این تکامل تدریجی مجال نمی دهد ولی در دوستی این فرصت بیشتر دست می دهد.

در مورد دوستی ارسطو به نکته خوبی اشاره می کند. ارسطو می گوید بنیاد دوستی این است که آدم ها با هم کارهای مشترکی انجام می دهند. مثلا دوستان با هم سفر می روند، تفریح می کنند، کارهای خیریه انجام می دهند، پروژه های علمی را پیش می برند و غیره. بنابراین شرط لازم دوستی انجام فعالیت های مشترکی است و شکل بخشیدن به یک هویت مشترک شرط لازم است آن نیست.

دوستان در عین نزدیکی عاطفی هویت مشترکی نمی سازند. این در تجربه های عاشقانه است که نزدیکی «من»ها به تشکیل یک هویت مشترک و تازه می انجامد. در تجربه های عاشقانه، عاشق و معشوق چندان به هم نزدیک و درهم آمیخته می شوند که غم و شادی یکی عین غم و شادی دیگری می شود. سعادت و ناکامی محبوب عین سعادت و ناکامی محب است؛ یعنی آنچه بر دیگری رخ می دهد واقعه ای نیست که بر «دیگری» رخ داده است، واقعه ای است که بر «من» هم واقع شده است. اما در تجربه های دوستانه، دوستان گرچه مشفق ودلسوز یکدیگرند و از غم و شادی هم اندوهناک یا فرحناک می شوند، اما وقایع خوب یا بد وقایعی است که بر «دیگری» رخ داده است، هر چند حس همدردی ما را عمیقا بر می انگیزد.

بگذارید مثالی بزنم. مادری را در نظر بگیرید که دست فرزندش شکسته است. احساس مادر این است که انگار دست خود او شکسته است و بلکه ترجیح می داد که ای کاش دست خودش می شکست، نه دست فرزندش. یعنی درد فرزند برای او به مراتب دردناک تر از دردی است که بر خود او دست می دهد. اما یک دوست ولو آن که از شکسته شدن آن دست بسیار متاسف و اندوهناک می شود، آن تجربه را نمی تواند به عمق و نزدیکی آن مادر احساس کند. تفاوت دوستی و عشق در تفاوت میان این دو تجربه آشکار می شود.

در بسیاری مواقع دوستی ها هم به ازدواج منجر می شود و این خود تشکیل یک هویت تازه و «ما»ی واحد است. این طور نیست؟

ازدواج امر کاملا متفاوتی است و لزوما ربطی به عشق ندارد. این در دوره های بسیار متاخر است که عشق شرط لازم ازدواج تلقی می شود. درواقع با شروع نهضت رومانتیسم در اروپا و گسترش صنعت چاپ و مردمگیر شدن رمان های عاشقانه، مثل آثار جین آستین و برونته ها بود که مفهوم عشق رومانتیک وارد طبقه متوسط شد و رفته رفته عشق پیش را پیش شرط ازدواج تلقی کرده اند. بنابراین پیوند عشق و ازدواج بخش کوچکی از تاریخ بلند نهاد ازدواج را در بر می گیرد. نهاد ازدواج لزوما بهترین و موثرترین راه برای حفظ و تداوم عشق نیست. و از قضا در اغلب مورد، ازدواج می تواند به سرعت شعله های عشق را فروکش کند. یعنی یا عشق را از میان ببرد یا آن را به مرور زمان به تجربه ای ملایم تر از جنس همکاری دوستانه بدل کند.

به هرحال، مرد و زنی که صاحب فرزند می شوند پروژه مشترکی می یابند که باید با شکیبایی و ملاطفت آن را با کمک هم به انجام برسانند. این کار مشترک درعین آن که می تواند به تعمیق روابط عاطفی میان شرکای زندگی بینجامد، اما لزوما حافظ و تداوم بخش عشق نیست. البته این به آن معنا نیست که در متن ازدواج هرگز نمی توان شعله های عشق را فروزان نگه داشت. سخن من این است که آن نهاد لزوما برای این مقصود طراحی نشده است، هر چند گهگاه می تواند این مقصود را هم در کنار اهداف اصلی اش تامین کند.
 
عشق، خواهر مرگ است

پس وصال و یکی شدن هویت در گفته آریستوفان چه معنایی دارد؟ آیا فقط یک وصال موقت است و تداوم ندارد؟

در تمثیل آریستوفان وصال با ازدواج یکی نیست. در این تمثیل وصال به معنای با هم بودن است. امادر همان تمثیل آریستوفان هم نکته ای وجود دارد که به پرسش ما مربوط است. مطابق داستان آریستوفان، حتی وقتی که نیمه های گمشده به هم می رسند، باز هم از خار خار چیزی پنهان آزرده و ناآرام هستند. یعنی گویی حتی در نهایت وصال هم چیزی کم است.
 
گویی عشق در ذات خود سوگناک و تراژیک است. عشق همیشه تراژیک است. عشق خواهر مرگ است. شما برجسته ترین عاشقانه های جهان را ببینید: از ویس و رامین گرفته تا لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت. تمام این عاشقانه ها به تراژدی ختم می شود. انگار کالبد جهان بر روح عاشقی تنگی می کند. انگار در تجربه های عاشقانه همیشه چیزی کم است و عطش شورمندانه ما هرگز به طور کامل سیراب نمی شود. البته در میان اهل نظر بحث است که آن عنصر مفقود کدام است. سقراط معتقد بود که وصال در صورتی می یابد که از حد وصال جسمانی فراتر رود و به نوعی اتصال روحانی بینجامد.

به اعتقاد او، عشق باید از حد و مرز جسم بگذرد و به روح و روان برسد تا معنا پیدا کند. همان نظری که بعدها در ادبیات عرفانی ما طنین انداز شد: «عشق هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود/ عشق آن زنده گزین کو باقی است/ کز شراب جان فزایت ساقی است.»

در فلسفه معاصر که بحث از عشق های زمینی بیشتر است چه دیدگاه هایی درباره این تراژیک بودن عشق وجود دارد؟

از منظر فیلسوفان اگزیستانسیال تراژدی عشق در این جاست که ما در تجربه های عاشقانه مان می خواهیم با دیگری یکی شویم، فاصله مان را با معشوق به صفر برسانیم، اما هرچه فاصله های میان دو «من» کمتر و کمتر می شود، افراد احساس می کنند که موانع میان یکی شدنشان ستبرتر و ستبرتر می شود. گویی دیواری که حدود «من» را تعیین می کند درنوردیدنی نیست. این «من» درونی است که هسته سخت هویت ما را تشکیل می دهد، ما را از دیگران جدا می کند، ما را در پیله اتم خودگرفتار می کند و وقتی که اتم های من و تو به هم نزدیک و تزدیک تر می شوند حضور این غشای نامرئی که ما را از هم جدا می کنند قوی تر و قوی تر احساس می شود.

شما وقتی که از دیگری دورید، آن غشای نامرئی را نمی بینید، حس نمی کنید. بنابراین به این توهم دچار می شوید که می توانید با دیگری یکی شوید. اما وقتی که به شریک عشقی خود نزدیک می شوید تازه حضور آن دیوار نامرئی را در می یابید. آدم ها وقتی به هم بسیار نزدیک می شوند در می یابند که چقدر از هم فاصله دارند. هر چقدر که هسته های مرکزی «من»های ما به هم نزدیک تر می شود، نیروی رانش میان آن ها بیشتر و بیشتر حس می شود.

کسانی مثل کانت، تلاش می کردند رابطه عشق را بر مبنای رابطه نزدیکی مبتنی بر فاصله تعریف کنند. از نظر کانت، عشق عبارت است از تمایل مفرط ما به نزدیک شدن و کم کردن فاصله با دیگری. یعنی شرایط یک عشق سالم و شکوفاننده این است که فرد بداند به رغم تمایل شدیدش به نزدیک شدن به دیگری و درنوردیدن فاصله های میانشان، باید فاصله ای را در میانه رعایت کند و این یعنی احترام نهادن به دیگری.

احترام مستلزم حفظ فاصله است. بنابراین، عشق سالم و متوازن نزدیکی در عین حفظ فاصله است. و این همان پارادوکس عشق است: عشق ذاتا محو فاصله ها را می طلبد، اما محو فاصله ها عشق را ویران و نابود می کند. فرد باید نقطه طلایی میان این نزدیکی و آن فاصله را بیابد. به همین دلیل است که هنر عشق ورزی فقط هنر نزدیک شدن به دیگری نیست، هنر رعایت فاصله ها هم هست.

بنابراین توضیحات شما و با توجه به اشاره ای که به رابطه مادر و فرزند کردید و این اشاره هر جا صحبت از عشق می شود وجود دارد. به نظر می رسد استفاده از مثال مادر و فرزند برای عشق های رمانتیک کار کاملا صحیحی نیست، زیرا مادر و فرزند از ابتدا یکی هستند و «من» آن ها یکی است. بعد که از لحاظ جسمانی از هم جدا می شوند همچنان مادر این «من» گسترده را دارد. در حالی که در عشق های دیگر هرگز چنین«من» واحدی به دست نمی آید. آیا این تفاوت وجود دارد؟

نکته بسیار هوشمندانه و درستی را دیده اید که از قضا هم کمتر به آن توجه شده است. بله کاملا درست است. در اوان طفولیت میان طفل و مادر فاصله ای نیست. مادر طفل را پاره ای از خود می داند و طفل هم خود را بخشی از مادر می پندارد. در طول زمان است که رفته رفته «من» طفل شکل می گیرد و می کوشد خود را مستقل از مادر تعریف کند. در عشق های رمانتیک ماجرا معکوس است. دو «من» کاملا مستقل می خواهند به هم بپیوندند و با هم درآمیزند.

در ادبیات مربوط به عشق برای بیان این تفاوت معمولا گفته می شود که عشق مادرانه غریزی است (عناصر غریزی در آن قوی و غالب است) ولی عشق های رمانتیک مستلزم نوعی اراده و اختیار است.

در ادبیات دینی هم در بسیاری مواقع عشق خداوند به انسان به عشق مادر به فرزند تشبیه شده است. برای مثال در ادبیات غربی عشق الهی از جنس «آگاپه» است، همان که گاه در ادبیات عرفانی به آن «کرم» می گویند؛ «کرم بخشش بدون چشمداشت است. یعنی فرد عشق خود را بدون توجه به استحقاق دیگری نثار او می کند.

آگاپه یا عشق الهی یا عشق مادرانه عشق فارغ از استحقاق است. مثل باران یا آفتاب که بی دریغ بر پاک و ناپاک نثار می شود، اما عشق های رمانتیک فارغ از استحقاق است. مثل باران یا آفتاب که بی دریغ بر پاک و ناپاک نثار می شود، اما عشق های رمانتیک فارغ از استحقاق نیست. البته عاشقی محصول استدلال و حسابگری نیست، یعنی این طور نیست که شما بنشینید و حساب و کتاب کنید که آیا امتیازهای آین آدم بر نقاط منفی اش می چربد یا نه و اگر چربید تصمیمی بگیرید که در فلان روز و فلان ساعت عاشق او شوید!

عشق بشیاری مواقع بیرون از اختیار فرد اتفاق می افتد، اما وقتی که رخ داد، شما باید بتوانید از عشقتان دفاع کنید. یعنی اگر کسی از شما پرسید چرا عاشق این فرد شده اید، باید بتوانید عشق خود را بر مبنای ویژگی های خود و محبوبتان توضیح بدهید، یا اگر از جایی به بعد معشوق شما ثابت کرد که آن فرد شایسته ای نیست که شما گمان می کردید، باید بتوانید رفته رفته از عشق به آن فرد درگذرید. یعنی در تجربه های عاشقانه دلایل نقش اول و اصلی ندارند، اما عقل هم یکسره تعطیل نمی شود.

تجربه عاشقانه محصول دلایل نیست، اما دفاع عقلانی از آن باید علی الاصول ممکن باشد. بنابراین در عشق های رمانتیک میان عاشق و معشوق، در قیاس با عشق غریزی مادر به فرزند، عنصر اختیار و اراده نقش برجسته تری دارد. علاوه بر آن که در عشق های رومانتیک عناصر تنانه هم مهم است؛ عنصری که در روابط مهرآمیز میان والدین و فرزندان حاضر نیست.

آیا به نظر شما عشق رمانتیک توام با خودخواهی و حس مالکیت و تصاحب نیست و آن گسترش «من» که در برخی تعاریف عشق به آن اشاره شده، با این خودخواهی در تضاد  نیست؟

ما دو نوع حس تملک و به تعبیر قدما «غیرت» داریم. یکی غیرت ناموجه است و یکی هم غیرت به نظر من موجه و قابل دفاع. هویت ما آدم ها تا حد زیادی در چشم دیگران تعریف می شود. یعنی مثلا من خودم نمی توانم ادعا کنم که بهترین نویسنده دنیا هستم. دیگران، یعنی مثلا جامعه نویسندگان و اهل فن، باید من را به عنوان یک نویسنده خوب و برجسته بشناسند. بنابراین دست کم بخشی از هویت ما در گرو نگاه دیگران است.

حال اگر شما بخواهید زمام هویت خود را به دست بگیرید، یعنی خود، هویت خود را تعریف کنید، ظاهرا چاره ای ندارید جز آن که نگاه دیگری را تحت تسلط خود درآورید. بنابراین ما می کوشیم از طریق تسخیر نگاه دیگری بر هویت خودمان تسلط بیابیم.

هویت من در نگاه تو شکل می گیرد. بنابراین آزادی من در گرو تسخیر نگاه توست. به محض آن که من نگاه تو را به سلطه خود درآورم، می توانم هویت خود را از طریق نگاه تو به همان نحو که خود می خواهم شکل بخشم. خصوصا اگر شما عاشق کسی باشید مایلید که او شما را در عالی ترین صورت ممکن ببیند. یعنی شما را  چنان ببیند که می خواهید. اما من چگونه می توانم نگاه تو را به تسخیر خودم درآورم؟

یکی از شیوه های مهم برای تسخیر نگاه دیگری نوعی تجربه «عاشقی» است. یعنی دیگری را به کمند جاذبه ها مفتون و شیفته خود کنید. فردی که شیفته من شده است، اراده اش را در من می بازد و به من اجازه می دهد که خودم را در چشم او چنان بنمایانم که خود می خواهم. در این جا من حضور هیچ غیری را نمی پذیرم. هر حضور بیگانه ای می تواند تسلط بلامنازع من را بر نگاه تو به چالش بکشد و از این راه هویت من را به مخاطره بیندازد. این همان غیرت ورزی ناموجه است.

در این نوع غیرت ورزی، فرد می کوشد دیگری را به یک ابزار در جهت منافع و مقاصد خود فروبکاهد. این نوع غیرت ورزی و غیرپراکنی ناشی از نداشتن اعتماد به نفس است. از نوعی بی اعتمادی عمیق به خود و دیگری بر می خیزد و بیش از هر چیز نشانه ضعف شخصیت فرد است. البته این نوع غیرت ورزی که درواقع نوعی رابطه «شبه عاشقانه» و مبتنی بر سلطه است، در بن خود مرگ خود را می پروراند، زیرا به محض آن که من ولو به کمند جاذبه نگاه دیگری را مقهور و مسخر خود کردم، نگاه او و داوری اش ارزش خود را از کف می دهد. آن نگاهی ارزشمند است که مختارانه من را خوب ببیند. نگاه آزادگان ارزشمند است، نه نگاه بردگان.

بنابراین اعمال سلطه از طریق تجربه عاشقی «شخص» را به «شیء» بدل می کند و این فرایند ارزش سرنوشت ساز نگاه و نظر دیگری را منتفی می کند. یک نوع غیرت مداری دیگر هم وجود دارد که به نظر من مثبت و موجه است. شما وقتی وارد رابطه ای عاشقانه می شوید بسیار آسیب پذیرند. اصلا یکی از ویژگی های عشق این است که شما را نسبت به محبوبتان آسیب پذیر می کند. عاشق نقاب هایش را فرو می نهد. حصارهای دفاعی روحش را پایین می آورد و بنابراین هر تیری که از سوی محبوب به سوی او روانه شود به عمق و ژرفای روح او می نشیند و او را عمیقا مجروح می کند.

رنج دل شکستگی در عشق عین رنج از کف دادن عزیز است. بنابراین رابطه عاشقانه در صورتی پایدار و امنیت آور است که طرف مقابل هم کمابیش به اندازه شما در این رابطه گشوده و آسیب پذیر باشد.اگر شما نقاط حساس روح خود را در برابر محبوبتان عریان می کنید و در معرض می گذارید، او هم باید متقابلا روح خود را در برابر شما عریان و آسیب پذیر کند. این آسیب پذیری متقابل زمینه ای برای اعتماد متقابل فراهم می کند و به طرفین اجازه می دهد که با آرامش نسبت به یکدیگر گشوده بمانند.
 
 عشق، خواهر مرگ است

این گشودگی بخش مهمی از تجربه عاشقی است. اما این گشودگی و آسیب پذیری اقتضای نوعی غیرت است: یعنی شما در صورتی می توانید به دیگری اتکا کنید که او هم وجودش متکی بر شما باشد. اگر او شخص سومی را وارد رابطه کند، دست کم دو اتفاق می افتد؛ نخست آن که به همان میزان که اتکایش به دیگری است از تو مستقل است. بنابراین به همان اندازه نسبت به تو آسیب پذیری کمتری دارد. دوم آن که با به میان آوردن دیگری بر احتمال آسیب پذیری کمتر دارد.

دوم آن که با به میان آوردن دیگری بر احتمال آسیب پذیری تو می افزاید، چرا که چه بسادر بسیاری موارد مجبور است که برای دل دیگری کاری کند که دل حساس تو را مجروح می کند. یعنی وقتی که تعداد طرفین درگیر در یک رابطه عاطفی افزوده می شود، احتمال آسیب پذیری افراد به نحو تصاعدی بالا می رود. به همین دلیل است که افراد در تجربه های عاشقانه انحصارطلب هستند. یعنی ترجیح می دهند که وجود خود را فقط متکی به یک فرد کنند؛ فردی که خود به همان اندازه وجودش متکی به ماست.

این رابطه اتکای متقابل انحصاری در عین آن که مجالی برای گشودگی و آسیب پذیری طرفین رابطه می گشاید، به طرفین اطمینان می دهد که از آسیب پذیریشان سوءاستفاده نخواهدشد. بنابراین این نوع غیرت و غیرناپسندی تا حد زیادی ناشی از ماهیت خود تجربه عاشقی است و فضای امنی برای شکوفایی و تداوم یک رابطه عاشقانه سالم می آفریند.

با این همه انحصارطلبی و خودخواهی که در رابطه عاشقانه وجود دارد، با این همه رسوایی ها و تباهی هایی که در طول تاریخ به وجود آورده و سرنوشت های تراژیکی که رقم زده و همان طور که گفتید این سرنوشت تراژیک جزو جدایی  ناپذیر رابطه عاشقانه است، فضیلت عشق رمانتیک آن گونه که رابرت سالومون در مقاله «فضیلت عشق»* بر آن اصرار دارد چیست؟

در همان رساله مهمان یکی از مهمانان اشاره می کند که ما دو نوع عشق داریم: عشق خوب یا سالم و عشق بد یا بیمارگونه. بنابراین از همان ابتدا عشق شناسان می دانستند که تجربه های عاشقانه تحت هر شرایطی شکوفاننده و فضیلت آمیز نیست. به نظر من یکی از مهمترین ویژگی های عشق سالم شکوفاننده و فضیلت آمیز آن است که متقابل و متقارن باشد.
 
«متقابل» بودن به این معناست که طرفین رابطه هر دو یکدیگر را دوست داشته باشند. یعنی عشق یکطرفه نباشد. «متقارن» بودن به این معناست که هر دو طرف یکدیگر را به نحو واحد دوست داشته باشند، یعنی اگر یکی به دیگری عشق رمانتیک می ورزد، دیگری هم به او عشق رمانتیک بورزد نه آن که مثلا او را به مثابه برادر خود دوست داشته باشد!

عشق های سالم معمولا میان انسان های برابر رخ می دهد. نابرابری آفت عشق است. عشق هایی که میان افراد ناهمتراز دست می دهد معمولا به سرعت به رابطه ای سلطه گرانه ناامن بدل می شود. عشق های ناسالم، یعنی نامتقابل و غیرمتقارن، نوعی بیماری از جنس اعتیاد است.
 
یعنی فرد می فهمد که در باتلاق رابطه با این فرد روز به روز بیشتر فرو می رود، اما نمی تواند خود را از چنبره این رابطه خلاص کند. مثل یک فرد معتاد گرفتار اعتیادش شده است، می بیند که زندگی اش در حال نابودی است، اما نمی تواند خود را از چنگ مواد مخدر برهاند. این عشق های ناسالم هیچ فضیلتی ندارند و کسانی که گرفتار آن می شوند حتما باید به کمک روان شناسان و پزشکان حاذق خود را از بلای این بیماری درمان کنند.

آیا این همه دشواری و پیچیدگی در روابط عاشقانه دلیلی نیست برای حذف عشق از روابط جاری جوامع امروزی؟ آیا جوانان امروز با در نظر گرفتن این همه دشواری حق ندارند از عشق گریزان باشند و در پی روابط سطحی و زودگذر باشند؟

تجربه عاشقانه در روزگار ما با بحران هایی رو به رو است. یکی از ریشه های این بحران به نظرم شتاب زدگی در جوامع مدرن است. تجربه عاشقانه مستلزم آهستگی و تامل است، توجه و مراقبت و مراقبه می طلبد، اما در جوامع مدرن شتاب زندگی کمتر به ما مجال تامل و تعمق در مناسبات انسانی را می دهد. دیگر آن که، درست است که روابط عاشقانه با مناسبات جنسی نسبت عمیقی دارند، اما نباید مناسبات عاشقانه را به تمنیات جنسی فروکاست. بسیاری افراد عشق را با روابط جنسی یکی می گیرند.

البته در روزگار مدرن کسانی مثل فروید و شوپنهاور بر این باور بودند که عشق چیزی نیست جز نیاز جنسی برنیامده و سرکوب شده و عشق هم در نهایت فریب طبیعت است برای آن که ما را به تولید مثل برانگیزد تا ژن های ما بتوانند به بقایشان ادامه دهند. عشق چیزی جز بازی فریب آمیز مغز و دستگاه روانی ما برای تولید مثل نیست. در نتیجه در چشم بسیاری از این افراد فضایل منتسب به عشق محل تردید است. فروکاستن عشق به مناسبات جنسی البته فضاهای مذهبی را هم به عشق های زمینی بدگمان کرده است.

به نظر من در عین حال که نباید رابطه نزدیک میان عشق و مناسبات جنسی را نادیده یا دست کم گرفت، نباید عشق را به مناسبات جنسی فروکاست. عشق پدیده ای به مراتب پیچیده تر از صرف کشش و مناسبات جنسی است. اما دقیقا به همین دلیل است که تولد و تکون عشق در مناسبات انسانی کاری خلاقانه، زمانبر و مستلزم صرف انرژی روحی و عاطفی زیاد است.

تجربه عشقی مثل خلق یک اثر هنری است، محصول آن زیبا از کار در نمی آید مگر آن که فرد دل و جان به کار دهد. تکامل عاشقی مستلزم مدیریت است و مدیریت کامیاب محصول دانش و مهارت های ویژه است. به همین دلیل است که در جهان سرعت افراد کمتر مجال یا رغبتی برای عاشقی دارند. افراد رفته رفته به لذت های آسان و آسان یاب متمایل می شوند.

برخلاف عشق، مناسبات جنسی به سرعت به لذتی سریع و شدید می انجامد، گرفتاری و مخاطرات آن کمتر است و صبوری و دانش و مهارت زیادی هم نمی طلبد. مدیریت یک مناسبات جنسی موفق بسیار آسان تر از مدیریت یک رابطه عاشقانه موفق است و ناکامی در یک رابطه جنسی ناموفق به مراتب کم هزینه تر از شکست در یک رابطه عشقی ناکام است. بنابراین افراد رفته رفته ترجیح می دهند که خود را گرفتار عشق و مخاطرات فراوان آن نکنند. خصوصا آن که ما از ادب و اخلاق عاشقی هم چندان سررشته نداریم.

اگر بشر امروز به این نتیجه رسیده که بدون عشق آسوده تر زندگی می کند و به آن نیاز ندارد، چه اشکالی دارد این روند را ادامه دهد؟ به عبارت دیگر عشق چه مشکلاتی از بشر امروز را می تواند حل کند؟

رابرت سالومون در مقاله مشهورش درباره فضیلیت عشق اروتیک نکته های خوبی را درباره فضائل عشق می گوید. اگر انسان ها شکیبابیی و خطرپذیری لازم را در تجربه های عاشقانه شان به خرج دهند، می توانند یکی از عمیق ترین تجربه های انسانی را بیازمایند، تجربه ای که عمیقا می تواند به شکوفایی و پختگی شخصیت و روان ایشان بینجامد. عشق مجال فراخی برای بیان و آشکارگی به روح ما می بخشد و لذتی عمیق و ماندگار در روح ما بر می انگیزد.

تجربه عاشقی از جهاتی مثل تجربه پدرشدن یا مادر شدن است. به نظر من هیچ کاری نامعقول تر و پرزحمت تراز فرزنداری نیست. پروراندن فرزند یکی از دشوارترین مسئولیت هایی است که یک انسان می تواند در زندگی اش بر دوش بگیرد. در عین حال تمام کسانی که صاحب فرزند شده اند اذعان می کنند که این تجربه یکی از عمیق ترین و استحاله بخش ترین تجربه های زندگی ایشان بوده است. یعنی به رغم تمام دشواری ها، مخاطرات و زحمات پایان ناپذیر فرزندداری، والدین با دل و جان به این کار می پردازند و در نهایت خود را به واسطه این تجربه پخته تر، عمیق تر و شاداب تر می یابند.

این تجربه درک ایشان را از خود و از جهانی که در آن زیست می کنند  متحول می کند، اصلا نگاهشان به جهان را عوض می کند، به ایشان امید و گرما می بخشد. جهان خاکستری را برایشان رنگی می کند. تجربه های عاشقانه هم کمابیش از همین جنسند. تجربه هایی عمیقا پرزحمت، پرافت و خیز و پردرد و رنجند اما به رغم آن، وقتی فرد درگیر آن می شود احساس می کند شخصیت و هویتش تحول یافته است، چیزهایی را می بیند که پیش تر به چشمش نمی آمد، دنیایش روشن تر و رنگین تر شده است، زندگی اش معنا و طراوت یافته است.

عشق به زندگی معنا و نشاط می بخشد، شکوفایی و پختگی می آورد. به نظر من یکی از مهمترین ریشه های بحران معنا در جهان معاصر بحران در تجربه های عاشقی است. تجربه عشق سالم می تواند به زندگی انسان امروز معنا بدهد و عمیق ترین اضطراب ها و ملال های وجود او را آرامش ببخشد. زندگی با عشق سرشار از امید و معناست.

* پی نوشت:

ر. ک مجموعه مقاله «درباره عشق»، ترجمه آرش نراقی، نشر نی، چاپ ششم 1395.

برچسب ها:
انتشار یافته: 5
در انتظار بررسی:0
Iran, Islamic Republic of
13:59 - 1396/01/20
سپاسگزارم.
Iran, Islamic Republic of
19:22 - 1396/01/20
بسیار عالی بود ....
Iran, Islamic Republic of
20:49 - 1396/01/20
خیلی جالب بود . ممنون
Iran, Islamic Republic of
21:29 - 1396/01/20
خیلی جالب بود . ممنون
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج