۱۲ تصویر برای پرتاب شدن به روزهایی که دیگر برنمیگردند
بهتازگی صفحه رسمی شرکت گلرنگ با انتشار این توییت که «یه چیزی از قدیما بگو که از ذهن همه پاک شده باشه» موجی از واکنشها را در شبکههای اجتماعی به راه انداخت.
برترینها: گاهی یک جمله کوتاه در فضای مجازی کافی است تا دریچهای به سمت سالهای دور باز شود؛ سالهایی که شاید فکر میکردیم فراموششان کردهایم، اما هنوز گوشهای از ذهن و خاطرهمان زنده ماندهاند. از آن تصویرهای ساده، عادتهای روزمره، تبلیغات، وسایل خانه و اتفاقات کوچکی که زمانی بخشی از زندگیمان بودند و حالا فقط با دیدن یک نشانه دوباره به یادشان میافتیم.

بهتازگی صفحه رسمی شرکت گلرنگ با انتشار این توییت که «یه چیزی از قدیما بگو که از ذهن همه پاک شده باشه» موجی از واکنشها را در شبکههای اجتماعی به راه انداخت. کاربران هم با استقبال از این موضوع، هر کدام تصویری، خاطرهای یا نشانهای از گذشته را به اشتراک گذاشتند؛ چیزهایی که سالها زیر غبار زمان پنهان مانده بودند و حالا دوباره به زندگی برگشتهاند.
شاید جذابیت این موج دقیقاً همین باشد؛ اینکه نشان میدهد خاطرات جمعی چقدر عمیقتر از چیزی هستند که تصور میکنیم. گاهی یک عکس یا حتی یک جمله کوتاه کافی است تا ناگهان به سالهایی برگردیم که دیگر تکرار نمیشوند.
لیوان تاشو؛ رفیق همیشگی زنگ تفریح
کاربری به نام حامد نوشت: یک مدل عسل بود که توی لیوانهای این مدلی میفروختند و بعدا لیوانش میشد برای آب خوردن.

او با انتشار تصویر دیگری نوشت: لیوانهای پلاستیکی که جمع میشد و میرفت توی جیب: مخصوص آب خوردن از آبخوری مدرسه.

شیشههایی که غنیمت بودند
خاطره ژینوس: قدیما شیرها توی شیشههایی بود که درشون یه ورق نازک آلومینیومی داشت. درش رو که برمیداشتیم و شیشه رو سر و ته میکردیم، اینقدر خامه داشت که شیر نمیریخت بیرون! برای خریدش هم پول شیر رو میدادیم، هم پول شیشه رو. وقتی شیشه رو پس میدادیم، پول شیشه رو پس میگرفتیم. تقریباً همهجا شیشه خالی شیر پیدا میشد که بهش میگفتیم شیشه گرویی.
شمارهگیری تلفن؛ آزمون صبر و حوصله
روایت پالیوکا از ان تلفنهای عجیب: تا اون دایره رو بچرخونی و شمارهها رو بگیری خودش یه پروسه ۵ دقیقهای بود. اگه یه شماره اشتباه میزدی هم دوباره از اول باید شروع میکردی!
سطل ماست با آن لایه خامه رؤیایی
آنتونیو: بقالیها خوشون ماست میزدن و کیلویی میفروختن. اگه سطل کامل میخواستی باید یه سطل خالی از خونه میاوردی میدادی به بقالی. خامهای که روش میبست از خود ماست ارزشمندتر بود.
کارتهای بازی که بساط دورهمیمان را میساختند
عکسی که کامران از یک سرگرمی ساده و نوستالژیک منتشر کرد: بهترین کارتهای بازی زمان ما، کیف میکردیم.
ناجی خانهها وقت قطعی برق
یادگاری حمید: این چراغ گازیها رو شما داشتین؟ اون قدیما برق میرفت که اینا رو روشن میکردیم. نمیدونم هنوز تو خونهها باشه یا نه.
وسیلهای برای پُز دادن در مدرسه
مهدی هم نوشت: یه موقع ازین خودکار چهار رنگا اومده بود داشتنش خیلی حس گنگ میداد به آدم، بعد دوازده رنگ اومد. دیگه کسی که اونو داشت همه دوس داشتن با صاحبش عکس بگیرن!
شغلی که گرمای خانهها به او بند بود
خاطره آرش از یک شغل ناپدیدشده: یک شغلی بود به نام “نفتی” محله! با گاری چرخدار و یک سری گالن نفت میومد در خونهها، در میزد، کوپن مارو میگرفت و دبه پلاستیکی خونه رو پر میکرد! این سوخت گرمایش خونه بود تا نوبت بعد.
اسباببازیهای خلاقانه
خاطره اکبر: تشتک درب نوشابه را جمع میکردیم وسطش یک سوراخ با کش درست میکردیم و همه را پشتبندِ هم از کش رد میکردیم! چرخ میشد! قرقره نخ را از مادر میدزدیدیم و نخ را باز میکردیم میشد رینگ! یک تکه مفتول به شکل "L" از سوراخ قرقره رد میکردیم میشد فرمان. امروزیش اینه.

رؤیای لوکس بچههای مدرسه
خانم دکتر ارنست: این جامدادی کشوییها یه زمانی کالای لوکس بود. خیلیا سادهش رو داشتن ولی اونا که مثل این یک عالمه کشو داشته باشه، مال از ما بهتران بود. یادمه پنجم دبستان بودم معدلم بیست شد بابام یه مدل آپشن کمتر لوکس که سه تا کشوی اضافه زرد رنگ داشت رو برام خرید. تا چندسال داشتمش.

به یاد مأموران آبخوری مدرسه
و خاطره ملیحه: چندتا ورق کوچولو بود به اندازه پنج سانت در پنج سانت حدودا یه تیکه مقوا هم روش با منگنه چسبونده بودند بهش میگفتیم "صابون کاغذی". از دستشویی که میومدیم مامورای آبخوری کیشیک میکشیدند که ببینند دستمون رو با صابون میشوریم یا نه!؟
ارسال نظر