طنز: داستان مرد دانا و برنامه nاُم توسعه
وحید میرزایی در روزنامه شهروند نوشت:
روزی زنی به کمک همسرش فرزندی به دنیا آورد! چون بندگان خدا بار اولشان بود، در خانه برای فرزند گهوارهای پیشبینی نکرده بودند. لابد گمان میکردند بچه که به دنیا بیاید، همینجور سیخ روی پایش میایستد و برای پدر و مادرش روپایی میزند. به هرحال پدرِ بچه برای ساخت گهواره نزد نجار که همان مرد دانا بود، رفت. متاسفانه چون مردم در آن سالها خود را متخصص همه چیز میدانستند و همگان، خود، دانای عالم امکان بودند، دیگر نیازی به مرد دانا پیدا نمیکردند و بنابراین وی علاوه بر دانایی که شغل اصلیاش بود، به صورت پارتتایم در نجاری کار میکرد. علیایحال مرد دانا ساخت گهواره را پذیرفت و وعده داد ظرف یک هفته گهواره را آماده کند. یک هفته گذشت و گهواره حاضر نشد. پدر بچه چند مرتبه نزد مرد دانا رفت اما باز هم گهواره درست نشده بود. پدر بچه که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود، خشمگین شده و به مرد دانا گفت: بده این گهواره کوفتیرو. اصلا حالا که اینطور شد، میرم آمادش رو میخرم، از این کائوچوئیها.» مرد دانا لختی سکوت کرد، سپس برخاست، نگاهی نافذ به پدر بچه کرد، قوزک پای چپش را خاراند و گفت: «داداش اول صداتو بیار پایین. تو این بازار خراب و کساد مگه مغز خر خوردم بدون بیعانه کار کنم.. یه چی تف کن کف دستمون، سه روز دیگه آماده است.» پدر بچه که همچون ما فکرش را هم نمیکرد مرد دانا دو روز است بازاری شده، اینطور لحنش تغییر کند، قدری بیعانه داد. سه روز گذشت اما گهواره حاضر نشد و مرد دانا مدام وعده فردا و پسفردا میداد. از آن طرف مادر بچه هم غر میزد. کمکم با گذشت زمان، مادر بچه به نبود گهواره عادت کرد اما به بهانه «بچت رو با هیچی بزرگ کردم، با نداریهات ساختم، هیکلم تو زندگی تو خراب شد، پوستم چروک شد» خرج یک عمل لیپوساکشن و یک عمل بوتاکس را روی دست پدر بچه گذاشت و در آخرین حرکت با یک عمل بینی نوکش را داد بالا که البته به ما ربطی ندارد چون خودش شوهر دارد. این درحالی بود که پدر بچه همچنان به خاطر بیعانهای که داده بود، سراغ گهواره را میگرفت و مرد دانا نیز وعده ساخت گهواره را در دو سه روز آینده میداد.
گذشت؛ تا اینکه بچه بزرگ شد، به مدرسه رفت، به بلوغ رسید، سربازی رفت و مرد شد، زن گرفت و در همان بدو امر، زارت بچهدار شد اما همچنان معضل نداشتن گهواره خانواده او را دچار چالش بزرگی کرد. مادر بزرگ- که انصافا چقدر خوب مانده بود- به پسرش گفت: «فرزند» پسر گفت: «چیه مادر؟» مادربزرگ گفت: «مادر و زهرمار، چند دفعه گفتم منو توی جمع مامان صدا کنید.» پسر گفت: «باشه. چیه مامان؟» مادربزرگ گفت: «ای فرزند؛ حال که بچه تو به گهواره نیاز دارد، برخیز و نزد همان مرد دانا برو، بیعانه هم پرداخت شده.» پسر گفت: «مگه زنده است هنوز؟» بله پسر سوال خوبی پرسید و مادربزرگ هیچ جوابی نداشت و برای دقایقی داستان متوقف شد. این شد که فرزند به سراغ مرد دانا رفت، اما به جای پیر دانا، یک جوان مهندس طوری در مغازه ایستاده بود و به فرزند گفت: «داداش شرمنده. این مرد دانا سرقفلی را فروخته به من و خودش رفته کانادا، امرتون؟!» پسر که دیگر برای خودش مردی شده بود و تبر گردنش را نمیزد، برآشفت و گفت: «داداش مارو الاغ فرض کردی؟ حالا پدر و مادر من حجب و حیا داشتند، جزو مردم فهیم و آگاهی بودند که هیچی نگفتند. شماها دیگه دارید کفر منو درمیارید! یعنی چی فروخته رفته؟! من بیعانه دادم، اگه تا فردا گهواره رو ساختی که هیچ. اگر نساخته باشی، میام دانایی و نادانیات رو یکی میکنم» مرد دانای دوم با شنیدن این جمله برآشفت و گفت: «آقا الکی داد و قال نکن اینجا، واسه خودت شر میشه! اگر خیلی عجله داری و واقعا مشتری هستی، میخوای یه بیعانه بده، من مثل اون قبلیه نیستم، جون داداش یک هفتهای گهوارهای باهات بسازم که با لب و لوچهات بازی کنه!
و پسر بیعانه را داد! فرزند پسرک نیز همچون پدران خود بدون گهواره بزرگ شد و مرد دانا، به داناییاش ادامه داد!
روزی زنی به کمک همسرش فرزندی به دنیا آورد! چون بندگان خدا بار اولشان بود، در خانه برای فرزند گهوارهای پیشبینی نکرده بودند. لابد گمان میکردند بچه که به دنیا بیاید، همینجور سیخ روی پایش میایستد و برای پدر و مادرش روپایی میزند. به هرحال پدرِ بچه برای ساخت گهواره نزد نجار که همان مرد دانا بود، رفت. متاسفانه چون مردم در آن سالها خود را متخصص همه چیز میدانستند و همگان، خود، دانای عالم امکان بودند، دیگر نیازی به مرد دانا پیدا نمیکردند و بنابراین وی علاوه بر دانایی که شغل اصلیاش بود، به صورت پارتتایم در نجاری کار میکرد. علیایحال مرد دانا ساخت گهواره را پذیرفت و وعده داد ظرف یک هفته گهواره را آماده کند. یک هفته گذشت و گهواره حاضر نشد. پدر بچه چند مرتبه نزد مرد دانا رفت اما باز هم گهواره درست نشده بود. پدر بچه که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود، خشمگین شده و به مرد دانا گفت: بده این گهواره کوفتیرو. اصلا حالا که اینطور شد، میرم آمادش رو میخرم، از این کائوچوئیها.» مرد دانا لختی سکوت کرد، سپس برخاست، نگاهی نافذ به پدر بچه کرد، قوزک پای چپش را خاراند و گفت: «داداش اول صداتو بیار پایین. تو این بازار خراب و کساد مگه مغز خر خوردم بدون بیعانه کار کنم.. یه چی تف کن کف دستمون، سه روز دیگه آماده است.» پدر بچه که همچون ما فکرش را هم نمیکرد مرد دانا دو روز است بازاری شده، اینطور لحنش تغییر کند، قدری بیعانه داد. سه روز گذشت اما گهواره حاضر نشد و مرد دانا مدام وعده فردا و پسفردا میداد. از آن طرف مادر بچه هم غر میزد. کمکم با گذشت زمان، مادر بچه به نبود گهواره عادت کرد اما به بهانه «بچت رو با هیچی بزرگ کردم، با نداریهات ساختم، هیکلم تو زندگی تو خراب شد، پوستم چروک شد» خرج یک عمل لیپوساکشن و یک عمل بوتاکس را روی دست پدر بچه گذاشت و در آخرین حرکت با یک عمل بینی نوکش را داد بالا که البته به ما ربطی ندارد چون خودش شوهر دارد. این درحالی بود که پدر بچه همچنان به خاطر بیعانهای که داده بود، سراغ گهواره را میگرفت و مرد دانا نیز وعده ساخت گهواره را در دو سه روز آینده میداد.
گذشت؛ تا اینکه بچه بزرگ شد، به مدرسه رفت، به بلوغ رسید، سربازی رفت و مرد شد، زن گرفت و در همان بدو امر، زارت بچهدار شد اما همچنان معضل نداشتن گهواره خانواده او را دچار چالش بزرگی کرد. مادر بزرگ- که انصافا چقدر خوب مانده بود- به پسرش گفت: «فرزند» پسر گفت: «چیه مادر؟» مادربزرگ گفت: «مادر و زهرمار، چند دفعه گفتم منو توی جمع مامان صدا کنید.» پسر گفت: «باشه. چیه مامان؟» مادربزرگ گفت: «ای فرزند؛ حال که بچه تو به گهواره نیاز دارد، برخیز و نزد همان مرد دانا برو، بیعانه هم پرداخت شده.» پسر گفت: «مگه زنده است هنوز؟» بله پسر سوال خوبی پرسید و مادربزرگ هیچ جوابی نداشت و برای دقایقی داستان متوقف شد. این شد که فرزند به سراغ مرد دانا رفت، اما به جای پیر دانا، یک جوان مهندس طوری در مغازه ایستاده بود و به فرزند گفت: «داداش شرمنده. این مرد دانا سرقفلی را فروخته به من و خودش رفته کانادا، امرتون؟!» پسر که دیگر برای خودش مردی شده بود و تبر گردنش را نمیزد، برآشفت و گفت: «داداش مارو الاغ فرض کردی؟ حالا پدر و مادر من حجب و حیا داشتند، جزو مردم فهیم و آگاهی بودند که هیچی نگفتند. شماها دیگه دارید کفر منو درمیارید! یعنی چی فروخته رفته؟! من بیعانه دادم، اگه تا فردا گهواره رو ساختی که هیچ. اگر نساخته باشی، میام دانایی و نادانیات رو یکی میکنم» مرد دانای دوم با شنیدن این جمله برآشفت و گفت: «آقا الکی داد و قال نکن اینجا، واسه خودت شر میشه! اگر خیلی عجله داری و واقعا مشتری هستی، میخوای یه بیعانه بده، من مثل اون قبلیه نیستم، جون داداش یک هفتهای گهوارهای باهات بسازم که با لب و لوچهات بازی کنه!
و پسر بیعانه را داد! فرزند پسرک نیز همچون پدران خود بدون گهواره بزرگ شد و مرد دانا، به داناییاش ادامه داد!
تبلیغات متنی
-
جمله خاص آقای کارگردان در جشنواره فجر پرحاشیه شد
-
یکتا ناصر بهخاطر منوچهر هادی درخواست حلالیت کرد
-
واکنش تند پدیده استقلال به برنامه شبکه افق
-
فشار برای برکناری پیمان جبلی بالا گرفت
-
بروکسل تصمیم ایران درباره ارتش را رد کرد
-
واکنش رسمی به دیدار احمدینژاد با چهره جنجالی آمریکا
-
رفتار عجیب و بیادبانه محمدحسین مهدویان در جشنواره فجر
-
حضور مجدد الناز ملک در جشنواره پس از حواشی روز گذشته!
-
اقدام امنیتی برای حفاظت از تهران و پایگاه فردو
-
فراخوان برای آنفالو کردن هادی چوپان در اینستاگرام
-
الناز شاکردوست از سینما خداحافظی کرد
-
صداوسیما فهرست اهداف حمله به امارات را اعلام کرد
-
محسن یگانه علیه صداوسیما به سیم آخر زد
-
بازیگر پایتخت از حضور این خانم در جشنواره فجر شاکی شد
-
یک ملیپوش دیگر از تیمملی خداحافظی کرد
-
جمله خاص آقای کارگردان در جشنواره فجر پرحاشیه شد
-
یکتا ناصر بهخاطر منوچهر هادی درخواست حلالیت کرد
-
بروکسل تصمیم ایران درباره ارتش را رد کرد
-
واکنش رسمی به دیدار احمدینژاد با چهره جنجالی آمریکا
-
رفتار عجیب و بیادبانه محمدحسین مهدویان در جشنواره فجر
-
اقدام امنیتی برای حفاظت از تهران و پایگاه فردو
-
فراخوان برای آنفالو کردن هادی چوپان در اینستاگرام
-
الناز شاکردوست از سینما خداحافظی کرد
-
صداوسیما فهرست اهداف حمله به امارات را اعلام کرد
-
یک ملیپوش دیگر از تیمملی خداحافظی کرد
-
حضور داماد یهودی ترامپ در نشست جمعه با ایران
-
نطق شبانه ترامپ درباره مذاکره با ایران در استانبول
-
جمله معنادار روی لباس چهره مشهور در جشنواره فجر
-
پیغام غیرمستقیم نتانیاهو درباره حمله ایران
-
پروازهای ایران به دو مقصد خارجی دوباره برقرار شد
-
ناو هواپیمابر لینکلن دریای عمان را ترک کرد
-
مداح مشهدی شعار «این آخرین نبرده» را اجرا کرد
-
یک افغانستانی صاحب جایزه بدترین خانه سال جهان شد!
-
اعزام پهپادهای سپاه برای تعقیب آبراهام لینکلن
-
خشم منوچهر هادی در جشنواره فجر: دیکتاتور هستید!
-
سفارت ایتالیا در تهران تعطیل شد
-
ادامه اعزام نیرو و تجهیزات نظامی آمریکا به منطقه
-
ورود کاروان نظامی بزرگ آمریکا به عراق
-
پدیده دنیای مداحان در شبکه سه رونمایی شد
-
زمان دیدار ویتکاف و عراقچی در استانبول مشخص شد
-
خبر مهم؛ آمریکا در حال تخلیه پایگاه العدید قطر
-
نیروهای ویژه آمریکا در دیگو گارسیا مستقر شدند
-
جزئیات طرح جدید افزایش حقوق کارمندان
-
حرکت زشت و زننده مجری شبکه افقِ صداوسیما
-
توافق ایران با آمریکا وارد فاز تازهای شد
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج
-
سالن های آرایش و زیبایی
-
پزشکان پوست و مو
-
آموزشگاه آشپزی در تهران
-
گالری پوشاک
-
اخذ ویزا
-
کاشت ناخن
-
محصولات پزشکی
-
تدریس خصوصی
-
مزون و شوی لباس
-
اعزام دانشجو
-
خدمات آرایشی و زیبایی
-
خدمات درمانی
-
مدارس
-
طلا و جواهر و زیورآلات
-
صرافی
-
محصولات آرایش و زیبایی
-
خدمات حیوانات خانگی
-
مهد کودک
-
مبلمان
-
سیسمونی و نوزاد
-
مراکز درمانی
-
پت شاپ
-
رستوران و تهیه غذا
-
تعمیرات مبل در تهران
-
خدمات تفریح و سرگرمی
-
پزشکان متخصص
-
باشگاه های ورزشی
-
فست فودهای تهران
-
سرویس خواب
-
موبایل
-
دکتر زنان در تهران
-
فروشگاه ها و لوازم ورزشی
-
کافی شاپ و سفره خانه
-
دکوراسیون داخلی
-
لوازم خانگی
-
دندانپزشکان
-
آموزشگاه ها
-
صنایع غذایی
-
تزیینات داخلی
-
خدمات منزل
-
دندانپزشکی کودک
-
آموزشگاه زبان در تهران
-
تشریفات و موسسه پذیرایی
-
خدمات ساختمان
-
فروش و خدمات خودرو
-
پزشکان زیبایی و لاغری
-
آموزشگاه موسیقی
-
خدمات مجالس
-
قالیشویی در تهران
-
سایر خدمات
-
جراحی بینی و زیبایی
-
آموزشگاه هنری
-
آتلیه عکاسی
-
آژانس مسافرتی و هتل
نظر کاربران
دست مریزاد جالب بود