سریال «سقوط»؛ جنایت در ایرلند شمالی
۵۳۱۳۴۷
۰۷ خرداد ۱۳۹۶ - ۰۷:۲۶
۶۸۶۴
همه چیز از «سکوت بره ها» شروع شد؛ از همان چند لحظه ای که «بوفالو بیل» جلوی دوربین آمد. هنوز هم آن صحنه به یادم مانده است. آن صحنه دل خیلی ها را یک جوری کرد.
هفته نامه کرگدن - اسم نویسندگان، به متن رجوع شود:

قاتل پوشالی

رامبد خانلری: همه چیز از «سکوت بره ها» شروع شد؛ از همان چند لحظه ای که «بوفالو بیل» جلوی دوربین آمد. هنوز هم آن صحنه به یادم مانده است. آن صحنه دل خیلی ها را یک جوری کرد. این که در فیلمی «آنتونی هاپکینز» نقش «هانیبال لکتر» کاریزماتیک را داشته باشد؛ «جودی فاستر» داشته باشد، اما همه در مورد صحنه ای صحبت کنند که بوفالو بیل دارد و هنرپیشه ای که کمتر کسی اسمش را می داند، نشان می دهد که در شخصیت قاتل سریالی چیزی هست که مخاطب را مشتاق به تماشا می کند.

بعد از موفقیت سکوت بره ها خیلی ها به سراغ قاتلین سریالی رفتند. کم کم شیوه کار این شکلی شد که هنرپیشه های معروف تر نقش قاتل را ایفا می کردند و هنرپیشه های کم اهمیت تر نقش پلیس را؛ فیلم «دیده بان» یک کارآگاه داشت با بازی «جیمز اسپیدر»، یک قاتل سریالی داشت با بازی «کیانو ریوز»؛ آن هم کیانو ریوز بعد از «ماتریکس». به نظر شما مخاطب دوست دارند برنده این نبرد چه کسی باشد؟ اسپیدر یا ریوز؟ معلوم است که ریوز؛ حتی اگر چند زن جوان را کشته باشد.
 
سریال «سقوط»؛ جنایت در ایرلند شمالی
 
سکوت بره ها سه گانه شد و از آن فیلم باشکوه فقط هانیبال لکترش ماند. بهتر است بگویم سایه ای از هانیبال لکترش ماند. کارگردان های بزرگ به سراغ قاتلین سریالی معروف تاریخ رفتند؛ «جک قصاب» و «زودیاک». «دیوید فینچر» فیلمی کسالت بار از زودیاک ساخت و «جانی دپ» در فیلمی پر زرق و برق به نام «از جهنم» به دنبال جک قصاب گشت. با وجودی که هیچ وقت موفقیت سکوت بره ها برای هیچ اثر دیگری با این مضمون تکرار نشد، اما پرونده قاتلین سریالی در دنیای تصویر باز ماند.

«دکستر» و «هانیبال» سریال هایی بودند که قهرمان شان یک قاتل سریالی بود. دکستر سریال موفقی بود و بینندگان زیادی داشت، اما هانیبال پروژه موفقی نبود. با وجود بازی خوب و درخشان «مد میکلسن» در نقش هانیبال لکتر این سریال چند بار تا مرز نیمه تمام ماندن پیش رفت و هنوز ادامه آن در هاله ای از ابهام است.

«سقوط» (برگرفته از خطی از شعر «مرد پوشالی» سروده «تی.اس. الیوت» از همان سریال هایی است که قهرمانش یک قاتل سریالی جذاب است. وقتی «جیمی دورنان» را برای ایفای نقش قاتل سریال انتخاب می کنند و سریال با او شروع می شود، یعنی با یکی از همان سریال هایی سروکار داریم که در آنها قاتل قهرمان است.

این سریال هم در سایت IMDB و هم در سایت Rotten Tomato نمرات بالایی دریافت کرده است؛ نمراتی که برای یک سریال اروپایی خیلی خوب است. من همیشه تماشای سریال های اروپایی را به تماشای سریال های آمریکایی ترجیح می دهم اما در میان اروپایی ها «سقوط» برای من سریال دلچسبی نبود. اولین بار بود که به وقت تماشای سریالی به این حس رسیدم که چرا این سریال را ساخته اند؟

سریال در ابتدا در دو فصل و پانزده قسمت (فصل اول پنج قسمت و فصل دوم شش قسمت) ساخته شده است و شما به عنوان مخاطب در شش قسمت فصل دوم همه چیز را می دانید، جز این که این شش قسمت را برای چه ساخته اند و شما برای چه آن را تماشا می کنید؟اما تماشای این سریال خالی از لطف هم نیست، جیمی دورنان قاتل سریالی خوبی است؛ هم خوب انتخاب شده است و هم خوب نقشش را ایفا می کند، اما در مقابل او «گیلیان اندرسون» اگر بدترین کارآگاه تاریخ نباشد، به طور قطع یکی از بدترین هاست.

اندرسون برای نقش «استلا گیبسون» هم بد انتخاب شده است و هم بد بازی می کند؛ نقشی که بسیار هم بد نوشته شده است. با وجود این چند بازی اندرسون برای بازی در این نقش نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر زن شده؛ اما موفق به دریافت جایزه نشده است. در سوی دیگر دورنان تاکنون دو جایزه برای بازی در این سریال دریافت کرده است. با وجودی که رویه داستان جنایی – معمایی به نظر می آید، اما برای شما به عنوان مخاطب، هیچ رازی وجود ندارد. دوربین شبیه راوی دانای کل عمل می کند و شما همواره همه چیز را بهتر و بیشتر از تمام شخصیت های سریال می دانید.
 
سریال «سقوط»؛ جنایت در ایرلند شمالی

«سقوط» سریال خوش ساختی است؛ موجه و محترم است؛ از دیدن آن پشیمان نمی شوید اما از تماشای آن ذوق هم نخواهید کرد، با این همه تماشایش خالی از لطف نیست.

کاش گیر نیفتد

المیرا حسینی: سازندگان سریال «سقوط» آن قدر به خودشان مطمئن هستند که از همان اول دست قاتل را در دست مخاطب می گذارند و می گویند این پائول اسپکتور خوش قیافه و مهربان که مرد خانواده است و مشاور افراد داغدیده، همان قاتلی است که با بی رحمی تمام، زنان مو مشکی را خفه می کند، از آنها عکس می گیرد و عکس شان را در دفتر خاطراتش می چسباند.
 
بعد هم وسایل جنایتش را در سقف اتاق دختر هشت ساله اش پنهان می کند و یک مشت کابوس می ریزد در زندگی دخترک موطلایی معصومی که عاشق پدرش است و به هر وسیله ای که به ذهن کوچکش می رسد، از پدرش دفاع می کند. اصلا به نظرم یکی از قشنگ ترین صحنه های سریال آن زمانی است که دخترک بدون آن که بداند، درباره پدرش به پلیس دروغ می گوید؛ بدون این که اصلا فایده ای داشته باشد.

این برای استلا گیبسون، پلیسی که رئیس گروه تحقیقات است و از لندن به بلفاست آمده تا به پلیس ایرلند شمالی در حل مسئله قتل های سریالی کمک کند، عجیب است؛ا او که گویا نه دل خوشی از پدرش دارد و نه از هیچ مرد دیگری و یک فمینیست دو آتشه است، اما هم قاتل را درک می کند و هم مقتولین را و اصرار دارد که درباره شخصیت آدم ها قضاوت نشود و فقط جلوی کشته شدن آدم های بیشتر گرفته شود.

دوست داشتنی ترین شخصیت سریال نه این زن قوی و متکی به خود است، نه پلیس های رنگارنگی که هر کدام چشمه هایی از بلاهت و ضعف در کار را نشان می دهند، نه قربانیان قاتل. بعید می دانم کسی سریال را ببیند و شیفته مرد خوش قیافه و خوش برخوردی نشود که شب ها آن روی تاریک خودش را رو می کند و نقشه می کشد و قبل از قتل ورزش می کند و لباس مخصوصش را می پوشد. حتی آن موقع که برنامه هایش درست از آب در نمی آیند و کارش نصفه می ماند و فرار را به قرار ترجیح می دهد، دل مخاطب شور قربانی نیمه جان را نمی زند، بلکه دل نگران است مبادا اسپکتور گیر پلیس بیفتد و زندگی اش به هم بریزد.
 
سریال «سقوط»؛ جنایت در ایرلند شمالی

فصل اول سریال با همین دلهره ها می گذرد و مخاطب را حسابی درگیر می کند، اما سازندگان سریال و شبکه بی بی سی 2 نمی توانند در مقابل استقبال مخاطبان و وسوسه ساخت فصل دوم مقاومت کنند و حاصلش می شود شش قسمتی که گاهی حوصله را سر می برد و دائم این فکر به سر آدم می آید که اصلا چرا این شش قسمت را ساختند؟ برای این که انگیزه قتل ها را بیشتر واکاوی کنند؟ قرار بود ما با استلا گیبسون بیشتر آشنا شویم و ببینیم پشت آن زن سفت و سخت؛ شخصیتی وجود دارد که می تواند با ویدئوی زنی که مفقود شده، اشک بریزد؟ قرار بود بفهمیم میزان حمایت یک دختر شانزده ساله چقدر می تواند باشد؟

اصلا روی اعصاب ترین بخش فصل دوم که اتفاقا بیشترین قسمت های آن را هم تشکیل می دهد، رابطه بین کتی شانزده ساله و اسپکتور است. حالا باز بیهودگی فصل دوم سریال را می شود به حسن پایان کار بخشید؛ ولی فصل سوم را دیگر کجای دل مان جا بدهیم؟ فصل چهارم قرار است به چه نکات پیدا و پنهان دیگری بپردازد؟ مگر یک قاتل خوش تیپ مرموز چقدر جای کار دارد؟

و یک نکته دیگر: چرا قاتل این قدر اشتباه می کند؟ چقدر می توانیم برنامه ریزی های پر از گافش را به مهربانی و جذابیتش ببخشیم؟ باز جای شکرش باقی است که مثل آ« رئیس پلیس ایرلندی کم هوش نیست که دائم با آن قیافه ابلهانه اش توی دست و پای استلا می پیچد و گره از کار باز نمی کند، هیچ، گره هم در کارها می اندازد.

اما با وجود این، فصل اول «سقوط» مخاطب را با یکی از بهترین سریال های جنایی روبرو می کند. مضاف بر اینها انتخاب چهره های بازیگران حساب شده و دقیق است. کم هوش ها، از خود متشکرها، لاابالی های روانی، دخترکان ساده دل، کودکان معصوم و ... همه بر چهره بازیگران خوش نشسته اند و باورپذیر به نظر می رسند. قاتل هم برای شان سنگ تمام می گذارد و هر طور هست راضی نگه تان می دارد.

خوبی سریال «سقوط» این است که اگر آن بخش وسواسی ذهن تان را خاموش کنید و دل به دل شخصیت ها بدهید و سختگیر نباشید، از دیدنش لذت می برید. درست است یک جاهایی الکی کش پیدا می کند و حوصله تان را سر می برد، اما لااقل احساس نمی کنید که سازندگان سریال هوش و حواس تان را دست کم گرفته اند. خیال تان می تواند راحت باشد که «سقوط» در ساخت و پرداخت به شعور شما احترام می گذارد.

هبوط

سحر سرمست:

سوال: اگر در ژانر جنایی – که به طور معمول مخاطب با حواسی جمع همراه ما داستان به دنبال جنایتکاری شرور می گردد – جنایتکاری در کار نباشد یا داستان شخصیت جنایتکار را پیش تر در نقابی مهربان و شریف به مخاطب معرفی کرده باشد، آن اثر باز هم جنایی محسوب می شود؟»

جواب: «بله».
 
سریال «سقوط»؛ جنایت در ایرلند شمالی

برای تکمیل این پاسخ یک کلمه ای باید گفت خلاف جریان حرکت کردن به معنای ضد آن جریان بودن نیست. البته هستند برخی تندروها که این طور فکر نمی کنند و معتقدند با این که ژانرها و مکاتب خط کشی نشده اند، اما اصولی دارند که تخطی از آنها در اثری یا ناشی از کج فهمی است یا باید با شابلون دیگری آن فیلم یا داستان را سنجید: مثلا ملودرام چطور است؟ اما در نگاه بسیاری از اهل فن هر کجا جنایتی صورت می گیرد؛ در یک کلام با اثری جنایی طرفیم. خط روایی سریال این هفته مان «سقوط» نیز رد چنین سوال هایی را در ذهن بیننده باقی می گذارد.
 
چرا که آلن کابیت، کارگردان سریال از همان ابتدا با معرفی جیمی دورنان، قاتل زنجیره ای، یکی از مهم ترین قواعد ژانر جنایی را نادیده می گیرد و بی آن که به ذهن مخاطب فرصت دهند تا سوال معمول این نوع ژانر در آن نقش ببندد: «بالاخره قاتل کیست؟» او را تا آخر با سوالی روانکاوانه تنها می گذارد: «چرا این کار را انجام می دهد؟»

این به نوعی خلاف جریان شنا کردن است و همانطور که گفتیم – فارغ از رسیدن یا نرسیدن به چرایی این سوال – به معنای ضد جریان بودن اثر نیست. پس همچنان سریال «سقوط» زیر چتر ژانر جنایی – معمایی قرار می گیرد.
 
با این که در این سریال مانند دیگر نمونه های مشابه آن، دوربین پشت شانه کارآگاه یا هر شخص دیگری در جایگاه قهرمان راه نمی افتد تا به دنبال قاتل ناشناخته ای بگردد (و اتفاقا به جایش مدام کات هایی را از کارآگاه به قاتل شاهدیم)، اما در نهایت مخاطب را کنجکاو می کند و تعلیق را از سطح داستان به عمق می برد تا زمینه را برای کنکاش در لایه های زیرین انسان و کشمکش های روانشناسانه ای که ممکن است هر یک از ما نیز با آن درگیر باشیم، فراهم کند.

این کوتاه کردن فاصله بین قهرمان و بدمن داستان به وسیله همین کات های هوشمندانه کارگردان، باعث می شود مخاطب دو صورت از نمادهای خیر و شر را مدام دنبال یکدیگر ببیند و در ناخودآگاهش تاثیر بگذارد. جوری که بتواند باور کند قاتل دختران جوان مو مشکی در سریال می تواند پدر و همسر مهربانی نیز باشد یا از آن طرف کارآگاه مو بلوند داستان با آن صورت یخی و بی روحش می تواند تا سر حدِ فم فتال های آشوبگر در فیلم های نوآر اغواگری کند.

انتخاب دو قطب از بازیگران سریال یکی از برگ های برنده آن است. «گیلیان اندرسون» نقش کارآگاه استلا گیبسون را جوری خاکستری بازی می کند که مخاطب بعد از سه فصل هنوز هم مطمئن نیست با چه جور زنی طرف است؟ همچنین «جیمی دورنان» که پیش تر در فیلم بلند «پنجاه طیف خاکستری» رفتارهای سادیسمیک مشابهی را از خودش بروز داده بود، در اینجا نیز قاتل زنجیره ای را بازی نمی کند و انگار این خود اوست که سادیست وار به کشتن دختران سی ساله مو مشکی برخاسته است!

این سریال جنایی که داستان آن در ایرلند شمالی می گذرد، تاکنون طی سه فصل از شبکه شناخته شده بی بی سی پخش شده است و طرفداران خاص خود را داشته است. آمار نشان می دهد آن دسته از افرادی که بیینده سریال «دکستر» بوده اند، از این سریال خوش شان خواهد آمد.
 
 سریال «سقوط»؛ جنایت در ایرلند شمالی
 
واکاوی خیر و شر، ثواب و گناه، سفید و سیاه در سریال «سقوط» آنقدر عمیق و لایه لایه است که در آخر به رنگی جز خاکستری نمی رسیم. واکاوی شخصیت هایی که بین خوب و بد گیر کرده اند و کارمند مهربانی که یک هیولا درون خود دارد و جوری که این زوال متافیزیکی و روانی در جریان سریال اتفاق می افتد، ما را قانع می کند که شاید بهتر باشد «The Fall» را «هبوط» معنی کنیم.

مستانه تابش:

* جیمی دورنان که بازی کاملا حرفه ای و خونسردانه اش در نقش یک قاتل سریالی هم منتقدان و هم مخاطبان سریال را خیره کرده، در ابتدا قرار بود به جای یکی از افسرهای پلیس بازی کند.دورنان حتی برای بازی در آن نقش تست هم داد اما بازی اش آنقدر عالی بود که تهیه کننده و کارگردان را قانع کرد که مرد شماره یک شان را یافته اند. دورنان بعدها در مصاحبه ای درباره کابیت گفت: «از مرد مهربانی مثل آلن بعید است چنین افکار ترسناکی توی کله اش داشته باشد.»

* عناوین همه اپیزودهای سریال «سقوط» اقتباس هستند و از کلمات هوشمندانه میلتون در کتاب «بهشت گمشده» وام گرفته شده اند.

* نام بسیاری از شخصیت های سریال سقوط بر اساس نام انواع مختلف ساز گیتار انتخاب شده است از جمله کیتی بندتو (با بازی اشلینگ فرنچوسی»، رز استگ (با بازی ولن کین) و جیم برنز (با بازی جان لینچ). کابیت درباره این انتخاب عجیب و غریب گفته: «بعضی وقت ها به طرز باورنکردنی مهم است به عنوان نویسنده درباره چیزی بنویسید که شما را سرگرم می کند و شما دقیقا می دانید که اسم ها کی خوب از کار در آمده است.» کابیت حتی به گیلیان اندرسون (در نقش استلا گیبسون) یک نام دوگانه گیتاری داده. چون او شخصیت کلیدی اش بوده است!
برچسب ها:
نام:
* نظر:
تعداد کاراکترهای مجاز: 450
قوانین ارسال نظر
بانک اطلاعات مشاغل تهران و کرج